شناخت امام و بقای دین

مروری بر مباحث گذشته

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم؛ بسم اله الرحمن الرحیم؛ الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطّیبین الطّاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین.
«الاسلام بدئه محمدیّ و بقائه حسینیّ»
بحث ما راجع به قیام و حرکت امام حسین(علیهالسلام) و خطبهای بود که حضرت در سال پنجاه و هشت در منا در بین صحابه و تابعین ایراد فرمودند. جلسه گذشته عرض کردم با توجه به سه مطلبِ هدفمند بودن و حساب شده بودن قیام امام حسین(علیهالسلام) و هدف امام که مقابله بین مسأله توحید و شرک و ایمان و کفر بود و بالأخره شرایط زمانی، مکانی و افراد، اینها مجموعاً اقتضا میکند که این خطبه شریفه اهمیت زیادی داشته باشد. بخش اوّل خطبه که حضرت آن را مقدم داشتند باید مطالبی باشد که نقش حیاتی و اساسی برای اسلام داشته باشد و عرض کردم که حضرت حدود پانزده سؤال و پرسش از آن جمع کردند و از آنها جواب گرفتند. این سؤالها با هم مرتبط بود و در یک جهت اشتراک داشتند و آن مسأله اهل بیت و مسأله امامت و قبول سرپرستی اهل بیت بود، چه از نظر بیرونی که به آن اطاعت عملی میگوییم و چه از نظر درونی که اثر محبت نسبت به اهل بیت است. اینها را جلسه گذشته اشاره کردم.

معرفت امام، ریشه معرفت خدا

اما اصل مسأله که در باب دیدگاه امام حسین(علیهالسلام) نسبت به آیین اسلام و رابطهای است که بین امامت با این دین وجود دارد. به تعبیر ما مسأله چگونگی رابطه دین و امامت است. دین که میگوییم، منظورمان توحید، بعد نبوت، بعد امامت و معاد است، امام حسین(علیهالسلام) حتی در مسأله اول، یعنی توحید، یک رابطه مستقیم بین معرفت الله با معرفت الامام برقرار میکند. معرفت الله ومعرفت امام چیز جدیدی نیست. من اینها را عرض میکنم برای این که شما ببینید بخش اول خطبه حساب شده است.
در روایتی دارد: «سئل حسین بن علی(علیهالسلام) مَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ» از امام حسین سؤال کردند شناخت خداوند چگونه است؟ چه طوری خدا را بشناسیم؟ «قَالَ مَعْرِفَةُ أَهْلِ کُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ الَّذِی یَجِبُ عَلَیْهِمْ طَاعَتُهُ»[۱] ما اعتقادمان این است که امام معصوم است، لذا امام میفرماید: اهل هر زمانی امام آن زمان را که اطاعتش واجب است بشناسد، اگر امام را بشناسد، خدا را شناخته است. ببینید چه رابطهای بین معرفت الله و معرفت الامام برقرار کرده است، یعنی اگر کسی نسبت به امام زمانش معرفت نداشته باشد و او را نشناسد، خدا را هم نمیشناسد. این تعبیر آن ذهنیت حضرت را در ربط با امامت میرساند که امامت چه نقشی در دین دارد. دین اسلام دین توحید است. میگوید وقتی تو موحّد هستی که امام زمانت را بشناسی. وقتی خدا را میشناسی که امام زمان را بشناسی، خیلی صریح میگوید. تو اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین، به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را. من فکر میکنم که شاعر این روایت را شنیده بوده است که این شعر را گفته است.
این معنا در قوالب گوناگون در معارف ما آمده است. این که حسین(علیهالسلام) شروع کرد پانزده سؤال از صحابه و تابعین مطرح کرد که همه هم در همین ارتباط است، به دلیل مسأله وابستگی شناخت خدا و شناخت امام است. سؤال چهارم حضرت متن کار است. ما روایات متعدده داریم که خیلی هم شنیدید که فرمودند: «من مات بغیر امامه مات میتتاً جاهلیه» یا «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً»[۲] تعبیرات مختلفه است، اما یک مفاد دارد. هم شیعه این روایات را نقل کرده است و هم عامه. من از عامه، از کنز العمال نقل میکنم، چون مقیّد هستم که از آنها نقل کنم. آنها به این تعبیر میگویند: «من مات بغیر امامه مات میتتاً جاهلیه»، یعنی هر کس امام زمانش را نشناسد، مرگ او جاهلی است، یعنی بی دین است. خود آنها نقل می­کنند. حالا من یک قضیه هم نقل کنم بد نیست.

 بیعت ابن‏ عمر با پای حجّاج

ابن ابی الحدید یک قضیه نقل میکند و میگوید: عبد الله بن عمر، پسر عمر، با امیرالمؤمنین بیعت نکرد تا این که یک شب در زمان عبدالملک مروان و حجاج بلند شد و شبانه به خانه حجاج رفت و با وی بیعت کرد، چون این روایت از روایات مسلّم آنها بود، به تعبیر ما به حسب ظاهر ترس او را گرفت که اگر امشب بدون بیعت با حجاج بخوابیم و بمیریم، به مرگ جاهلیت مردهایم. من به شخصیت او کاری ندارم، میخواهم بگویم مسألهای را که دارم نقل میکنم از روایاتی است که پیش عامه مسلّم بوده است.
نگاه کنید من دارم رابطه بین امامت و دین را میگویم. رفت در خانه حجاج را زد. حجاج در رختخوابش خوابیده بود. گفت کیست؟ من عبد الله بن عمر هستم، میخواهم با عبد الملک بیعت کنم. او هم بلند نشد، گفت بیا داخل. آمد داخل. حجاج بلند نشد و اینقدر او را تحقیر کرد که حتی از رختخوابش بیرون نیامد که دستی به او بدهد و بیعتی کند، برای بیعت پایش را از زیر لحاف بیرون داد. من عین جملهای را که ابن ابی الحدید دارد برایتان میخوانم. رو کرد به پسر عمر گفت: «اصفق لی بیدک علیها» دستت را به پای من بمال. مثل این که با امام زمانت بیعت کردی. غرضم این بود؛ اینهایی را که امام حسین(علیهالسلام) میفرمود چیزهایی نبود که بگوییم تازگی داشت و اینها با این مطالب بیگانه بودند، پیغمبر همه اینها را گفته بود، اصلاً بیگانه نبودند. ببین کار به کجا رسیده بود که نصف شب بلند شد که نکند بی امام بمیرد و در خانه حجاج رفت. مصداق را اشتباه گرفته بود.

ایمان به امام، شرط ایمان

چیزهایی را که حضرت مطرح کرد، یعنی رابطه مستقیم توحید با امامت، جزو معارف ما است. اگر کسی امام خودش را نشناخته است اصلاً خدا را نشناخته است، لذا رکن اساسی در اسلام و مسألهای که محوریت دارد، امام شناسیِ امام زمان است و در این مورد روایات زیادی داریم، نظیر این روایت که از امام باقر(علیهالسلام) است که حضرت فرمود: «مَنْ عَرَفَنَا کَانَ مُؤْمِناً وَ مَنْ أَنْکَرَنَا کَانَ کَافِرا»[۳] اگر کسی ما را بشناسد و امامت ما را بپذیرد، مؤمن است، ولی اگر ما را انکار کند کافر است. به یک نکته هم اشارهای داشته باشم که جنبه علمی دارد و اینجا جایش نیست، جایش مدرسه است، ولی من اشاره میکنم. در باب مسأله ایمان به خدا و پیغمبر اکرم، راجع به نبوت میگوییم که باید به پیغمبر «و کلما جاء به النبی» و آنچه که او از ناحیه خدا آورده است ایمان بیاوریم. راجع به نمازش، روزهاش و هرچه را که او آورده است و مسلّم است که او گفته است و همه هم قبول دارند، ایمان بیاوریم. ما «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْض»[۴] نداریم، دیدید که قرآن هم صریحاً این را رد میکند، حتی گفتهاند که اگر کسی یکی از ضروریات دین را انگار کند، کافر است. فتوای علمای ما اینطور است، چون میگویند انکار یکی از ضروریات، انکار توحید است که من نمیخواهم در این مورد بحث کنم، جای این بحثها اینجا نیست، فقط اشاره کردم. سرنخ در توحید و خدا میرود.
یکی از آن اموری که «جاء به النبی» پیغمبر آورد چه بود؟ مسأله امامت بود. عامه اصلاً این موضوع را انکار نمی­کنند، حتی بعضی از آنها راجع به غدیر خیلی غلیظتر از ما بیان میکنند، غدیر را انکار نمیکنند، اما یک چیز دیگری میگویند. خود غدیر را همهشان قبول دارند که پیغمبر در غدیر آمد علی را به امامت نصب کرد. در این شبههای ندارند. لذا اینجا هم امام حسین(علیهالسلام) چهارمین پرسشی را که از همین صحابه و تابعین می­کند، مسأله غدیر است، میفرماید: «قَالَ أَنْشُدُکُمُ اللَّهَ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص نَصَبَهُ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ فَنَادَى لَهُ بِالْوَلَایَةِ وَ قَالَ لِیُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَم»[۵] آنها را به خدا قسم داد که آیا پیغمبر روز غدیر علی(علیه­السلام) را به ولایت، یعنی سرپرستی امت که ما اسمش را امامت میگذاریم، نصب کرد «قالوا اللهم نعم» همه این هزار جمعیت دویست صحابه و هشتصد تابعین همه گفتند: بله. بهتر از این دیگر نمیشود گفت.

منظور از مؤمن در قرآن

لذا تمام این لفظ مؤمنهایی که در قرآن آمده است- این مطلب علمی است- مربوط به کسانی است که امامت را قبول دارند. «یا ایها المؤمنون» مؤمن کیست؟ آن کسی که به پیغمبر و «کلما جاء به» هرچه که او از جانب خدا آورده است و به بشر عرضه کرده است، ایمان آورده باشد. یکی از آنهایی که پیامبر آورده است امامت علی(علیهالسلام) بوده است، بنابراین اگر کسی این را قبول نداشته است، مؤمن نیست. این خیلی روشن است پیچیدگی هم ندارد. ایمان غیر از اسلام ظاهری است، من این مطلب را در بحثهای گذشتهام، ظاهراً در دهه اول محرّم گفتم. تعبیراتی که در قرآن آمده است، «یا ایها المؤمنون» یا «مؤمن» اصلاً هرجا که ایمان به کار رفته است، یک رابطه مستقیم بین امامت و توحید است، حتی اگر آنهایی که اهلش هستند به قرآن مراجعه کنند وقتی که آن آیه مربوط به مسأله غدیر را نگاه کنند، این مطلب روشن است. «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی‏ وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دینا»[۶] بعد از نصب امامت تازه می‌گوید من راضی هستم که اسلام دین شما باشد، معلوم میشود اسلام بدون امامت، اسلام نیست. چیزهایی که گفتم خیلی روشن است.
امام حسین(علیهالسلام) در منا اول چیزی را که مطرح کرد این بود که ای جمعیت، شما که ادعا میکنید موحد هستید، شما که رأس مؤمنین هستید، ای مسلمانها که می‌گویید ما مسلمان هستیم، دارم به شما میگویم، آیا اینها درست است؟ پیغمبر اینها را گفته است و این کارها را کرده است، درست است؟ شنیدید؟ دیدید؟ همه گفتند «قالوا اللهم نعم». اگر میگویید: «اللهم نعم»، پس چرا این وضع است؟ به تعبیر من با یک زبان بی زبانی و بدون صراحت فرمودند هیچ کدامتان دین ندارید، شما مسلمان مؤمن نیستید، چون امامت را به آن معنا که در اسلام وارد شده است، قبول ندارید. یک جا دو جا هم نیست. روایتی از امام حسین خواندید: «سئل الحسین بن علی(علیهالسلام) مَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ» آقا هم این را فرمودند، نه خیر این نیست، من طلبه هستم اشتباه نکنید، بنده روی این تکیه نکردم، گفتم این مطلب در معارف ما پخش است که فرصتی ندارم بخواهم این روایات را مطرح کنم که «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً» که اینها را هیچ کسی انکار نکرده است، عامه هم انکار نکردهاند. امام حسین(علیه‌السلام) این چیزی را که جلو انداخت، نقش اساسی و حیاتی برای اسلام داشت، یعنی زنده بودن اسلام به مسأله امامت و پذیرش امامت و سرپرستی اهل بیت است. اگر این را پذیرفتی، تو مسلمان هستی، تو مؤمن هستی. منظور، پذیرش از نظر بیرونی است که به آن اطاعت می­گوییم و همچنین پذیرش درونی که مسأله محبت است که البته این بحثی است که من بعد مطرح میکنم که جابر هم داشت.

 ارزش امامت در قرآن

شما نگاه کنید که وقتی سراغ قرآن میرویم، قرآن از نظر ارزشی، نبوت را کمتر از امامت مطرح میکند. نبوت را مادون امامت مطرح میکند. یعنی ارزش معنوی این منصب و جایگاه را بالاتر از نبوت میداند. در ذیل این آیه شریفه که راجع به حضرت ابراهیم است و دارد: «وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً»[۷] روایتی از امام باقر(علیهالسلام) است که میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَ إِبْرَاهِیمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ نَبِیّاً» قبل از آن که بخواهد منصب نبوت به او بدهد، عبودیت را به او عطا کرد، عبودیتش که تثبیت شد بعد او را نبی کرد «وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ نَبِیّاً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ رَسُولًا» نبوت را داد اما رسالت را نه و بعد از نبوت رسالت را به او داد. «وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ خَلِیلًا» رسالت را به او داد، اما هنوز خلیل بودنش را که دوستاش با خداست بگیرد به وی نداد «وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ خَلِیلًا قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ إِمَاماً» ببین چه قدر فاصله شد. خلیلش کرد، اما امامش نکرد، «فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ الْأَشْیَاءَ قَالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماما»[۸] وقتی همه اینها در او جمع شد، آخر کار به او گفت حالا تو لیاقت پیدا کردی که من منصب و جایگاه امامت را به تو بدهم. من اینها را میگویم که یک وقت تحاشی نکنید. آن روایتی را که من خواندم برای کسانی که اهلش نیستند یک مقدار موجب غرابت از ذهن میشود که از امام حسین پرسیدند چهطور خدا را بشناسیم؟ گفتند برو امام را بشناس، امام را بشناسی بعد خدا را میشناسی. همه تعجب میکنند، اما تمام اینها حساب شده بود.

 شناخت امام و بقای دین

من مقدمات را قبلاً گفتم که معاویه و بنی امیه چه طرحهایی را در جامعه ریخته بودند برای این که مردم امام زمانشان را نشناسند، مشکل اینجا بود، مغالطه اینجا بود. چون اگر امام زمانشان را شناختند، آنجا است که خدا را میشناسند و دیگر نمیتوانند این بت را جا بزنند، لات و عزی دیگر نمیتواند بیاید اینجا مطرح شوند. اینها پیروان لات و عزی بودند، شرک میخواست از توحید انتقام بگیرد، ایمان میخواست از کفر انتقام بگیرد، اما حساب شده بود. خودش و مشاورش که اگر در شیطنت و ملعنت بالاتر از خودش نبود، کمتر از او هم نبود، حساب شده کار میکردند. طرح این بود، اینها خوب فهمیده بودند، فهمشان نسبت به این مطلب درست بود و اشتباه نکرده بودند که روی همان هسته مرکزی دست گذاشته بودند، یعنی اگر این امامتی را که پیغمبر اکرم ابلاغ کرده است در مردم جا بیفتد، اسلام ابدی خواهد بود و بساط شرک دیگر از بین خواهد رفت، این را خوب فهمیده بودند، امام حسین هم میدانست برنامه اینها چیست.
لذا تمام بخش اول خطبه سؤال و پرسش بود، مطلب هم همان اولین سؤال راجع به علی(علیهالسلام) بود که فرمودند: «قَالَ أَنْشُدُکُمُ اللَّهَ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ ع کَانَ أَخَا رَسُولِ اللَّهِ حِینَ آخَى بَیْنَ أَصْحَابِهِ فَآخَى بَیْنَهُ وَ بَیْنَ نَفْسِهِ وَ قَالَ أَنْتَ أَخِی وَ أَنَا أَخُوکَ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَم»[۹] از آنجا شروع میکند و همینطور جلو می‌آید و تا آن آخر هم که میرسد میگوید آن موقعی که پیغمبر خواست از دنیا برود، چه کسی را وصی خودش قرار داد؟ «أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ فِی آخِرِ خُطْبَةٍ خَطَبَهَا إِنِّی قَدْ تَرَکْتُ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ أَهْلَ بَیْتِی فَتَمَسَّکُوا بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا»[۱۰] آخر کار هم  ثُمَّ قَدْ نَاشَدَهُمْ أَنَّهُمْ قَدْ سَمِعُوهُ…» بعد هم قسم داد که بروید و همه این چیزهایی را که گفتم به مردم نقل کنید. یعنی چیزهایی را که من راجع به امامت گفتم.
غرضم این بود. بنابراین، این قیام و خطبه حساب شده بود، حضرت بخش اول خطبه را به مسأله امامت اختصاص داد چون همه این مسایل آنجا دور میزد که اگر این امامتی را که پیغمبر اکرم من قِبل الله تعالی مطرح کرده بود، جا بیافتد کار تمام است، شرک و کفر و اینها اصلاً نمیتوانند کاری کنند و اگر این امامت را از بین ببرند، همه کار میتوانند بکنند، حتی میتوانند که اصل اسلام را هم ریشه کن کنند. لذا امام حسین سالها برنامه ریزی داشت و این را هم آن موقعها میدانست اما وظیفهاش نبود، میوه باید برسد بعد چیده شود. اگر آن موقع می­خواست مطرح کند، مردم از او نمیپذیرفتند، همان اقل فهمیده مردم هم از او نمیپذیرفتند. تا اینکه زمانی رسید که بتوان به عدهای بفهماند، البته با همان شیوه خودش وارد شد که در هیچ یک از مکتبهای بشری چنین نیست. شیوه بشری این است که تو بروی و من بیایم جای تو، امّا شیوه امام حسین در بحث قیامش این نبود. امام حسین اصلاً شیوهاش این نبود، او میگفت من بروم و اسلام بماند. آنها میخواستند اسلام را براندازی کنند و او جلوی این براندازی را گرفت.

پی‌نوشت:
[۱] . بحارالأنوار، ج۲۳، ص۹۳
 [۲] . بحارالأنوار، ج۳۲، ص۳۲۱
 [۳] . بحارالأنوار، ج۳۲، ص۳۲۵  
 [۴] . سوره نساء، آیه ۱۵۰
 [۵] . کتاب سلیم‏بن قیس، ص۷۹۰
 [۶] . سوره مائده، آیه۳
 [۷] . سوره بقره، آیه۱۲۴
 [۸] . بحارالأنوار، ج۲۵، ص۲۰۵
 [۹] . کتاب سلیم‏ ‏بن قیس، ص۷۹۳


مطالب مرتبط :


برچسب مطلب

,