عملی بدون بی هوشی

به انگیزه آلوده بودن محیط بیمارستان به عوامل ضد انقلاب به او اجازه بیهوشی ندادم و گفتم همان طور کارش را انجام دهد. روی تخت عمل نشسته بودم که پزشک کارش را آغاز کرد.
محمد کریم عابدی از خلبانان نیروی هوایی در دوران دفاع مقدس است که فرماندهی برخی از عملیات های مهم و تأثیر گذار این دوران را عهده دار بود. او در در گیرهای کردستان، در کنار شهید مصطفی چمران در سنگر مبارزه بود و این همسنگری در ستاد جنگهای نامنظم در دانشگاه جندی شاپور اهواز هم ادامه داشت. او به واسطه مسئولیتش اعجاز الهی در شکست امریکا در طبس را از نزدیک لمس کرده است. آنچه در ادامه می آید روایتی از عملیات شیندراست که از زبان ایشان بیان شده است:
*مأموریت شهید چمران
موضوع عملیات شیندرا برمیگردد به ۲۲ شهریور همان سال که هیئت حسن نیت وارد منطقه کردستان شد. پس از ورود هیئت به اصطلاح حسننیت، و با صحبتهایی که انجام گرفت قرار شد عملیات کردستان متوقف بشود و ما برگردیم به تهران. ما هم، چنین کردیم؛ اما دو سه هفته بعد از اینکه به تهران بازگشتیم خبر رسید که گروهی از برادران سپاهی اعزامی از اصفهان به هنگام بازگشت، در مسیر جاده ربط – بانه، درست در پشت ارتفاعات شیندرا که مشرف به جاده بانه میباشد به کمین ضد انقلاب برمیخورند. در جریان این کمین تعداد زیادی از برادران سپاهی به طرز فجیعی به شهادت میرسند، جمعی نیز مجروح و یا اسیر میشوند. خبر شهادت این برادران آنچنان دلخراش و ناگوار بود که بار دیگر اوضاع منطقه را بحرانی کرد.
پس از آن حادثه دلخراش، از طرف فرماندهی کل قوا حضرت امام (ره) دستوری به شهید چمران صادر شد مبنی بر اینکه برای پاکسازی و برقراری امنیت در منطقه، بار دیگر به آنجا برگردید. همزمان جناب سروان صیاد شیرازی نیز به همراه شهید چمران به سردشت آمد. روز بیست و یکم مهرماه در پادگان سردشت بودیم. از صبح در مورد شهادت برادران پاسدار به جمعآوری اطلاعات پرداختیم و همچنین تحقیقات در مورد زنده بودن تعدادی از آنان آغاز شد تا مشخص شود تعدادی از آنها زنده هستند یا نه. آخرین اطلاعاتی که در این باره به دست ما رسید از طرف یکی از پیشمرگان مسلمان کرد بود، وی گفت: «تعدادی از برادران پاسدار زنده هستند و در میان ارتفاعاتی که در شرق سردشت و شمال جاده بانه – سردشت واقع است در اسارت ضد انقلاب به سر میبرند. اطلاعات دیگری نیز به دست آوردیم مبنی بر اینکه ضد انقلاب یک انبار بزرگ مهمات را برای خودش در روستای شیندرا درست کرده است. طرحهایی برای چگونگی اجرای عملیات در منطقه مورد بررسی قرار گرفت و قرار شد ابتدا محل توسط اینجانب از طریق هوا مورد شناسایی قرار گیرد.
*مأموریت شناسایی
حدود ساعت ۱۵ الی ۱۶ همان روز، از طرف شهید فلاحی که به منظور نظارت بر حرکت ستون از بانه به سردشت آمده بود و در اتاق عملیات حضور داشت، دستور رسید که من یک پرواز شناسایی برای بررسی وضعیت منطقه و کشف انبار مهمات انجام دهم و برای انجام این مأموریت نیروی مناسب را نیز همراه داشته باشم. بلافاصله به طرف میدان صحبگاه پادگان به راه افتادم. در مسیر راه به جناب سروان علی صیاد شیرازی برخوردم و موضوع را با او در میان گذاشتم. او نیز پس از کمی فکر داوطلب گردید در عملیات شناسایی شرکت نماید و گفت حتماً میآیم. ۵ الی۶ نفر دیگر هم همان جا اعلام آمادگی کردند. یک قبضه تفنگ ژ-۳ با مقداری مهمات از اسلحه خانه پادگان در اختیار جناب سروان علی صیاد شیرازی قرار داده شد آن گاه همگی به طرف بالگرد که در وسط میدان صحبگاه پارک بود رفتیم تا به طرف محل مربوط پرواز کنیم.
طرح عملیاتی این چنین بود که پس از شناسایی محل و بررسی اوضاع منطقه، یک گروه که در حدود یکصد نفر بودند توسط چند فروند بالگرد، هلیبرن شده و در محل پیاده شوند و عملیات پاکسازی را انجام دهند.
*حرکت برای شناسایی
بلافاصله با یک فروند «بالگرد ۲۱۴» به سمت روستای شیندرا به پرواز درآمدیم. اطلاعاتی که راهنمای کرُد به ما داد، مبنی بر این بود که احتمالاً مهمات در داخل آغاز گوسفندی در نزدیکی روستا قرار دارد. به نزدیکی آغل که رسیدیم جناب سروان علی صیاد شیرازی و همراهان درخواست نمودند پیاده شوند و منطقه را بررسی نمایند. آنها پس از پیاده شدن برای شناسایی رفتند و من با استفاده از موقعیت تصمیم گرفتم در حالی که تیم زمینی عملیات شناسایی را انجام میدهند، ضمن پرواز بر فراز منطقه از بالا آنها را مراقبت نمایم. در آن لحظه دیگر پیشبینی عواقب بعدی را نکرده بودیم که چه اتفاقی خواهد افتاد. بلافاصله به پرواز درآمد و بر فراز ارتفاعات مقابل که پشت جاده بانه واقع میشد به پرواز ادامه دادم تا وضعیت منطقه را از بالا مورد بررسی قرار دهم.
به هنگام پرواز به یک گله گوسفند رسیدیم. گله گوسفند روی ارتفاعات جلوی ما در حال حرکت بود. به نحوه حرکت گله مشکوک شدم. احساس کردم افرادی به طور غیر عادی داخل گله هستند. با پرواز بر روی گله گوسفند، آنها رم کردند. در همین هنگام متوجه شدم تعداد ۶ الی ۷ نفر داخل گله هستند که دو سه نفرشان روی زمین دراز کشیده بودند به این معنا که مریض هستند و نمیتوانند حرکت کنند. اگرچه آنها هیچ کدام اسلحه نداشتند ولی تیمهای آتش ما همیشه آماده بودند تا در اسرع وقت خودشان را به منطقه برسانند، علاوه بر آن، ما همیشه در بالگرد اسلحه سبک داشتیم تا در مواقع ضروری از آن استفاده کنیم. به سرعت همان جا به زمین نشستیم و تعدادی از آنها را دستگیر کردیم و به داخل بالگرد آوردیم، اما دو نفر فرار کردند. دنبال آن دو نفر هم رفتیم. یکی از آنها از لابهلای درختان فرار کرد که موفق به دستگیریاش نشدیم، ولی دیگری رفت بالای یک درخت. فکر میکرد که اگر بالای درخت برود او را نمیبینیم. ما هم آمدیم و بالگرد را بالای درخت در حال پرواز ثابت نگه داشتیم. پس از مدتی آن شخص تعادل خود را از دست داد و از بالای درخت به روی زمین سقوط کرد و بلافاصله شروع به فرار نمود. پس از طی حدود ۵۰۰ متر به پرتگاهی رسید که امکان ادامه فرار به جلو برای وی مقدور نبود؛ لذا تصمیم گرفت به عقب مراجعت کند. در این لحظه بالگرد به او نزدیک شد و روی سر وی قرار گرفت، به کروچیف گفتم: «دست او را بگیر و بکش بالا.» بدین ترتیب او را هم دستگیر کردیم. حدود شش نفر شدند. آنها را بردیم به پادگان سردشت و اطلاعاتی را هم که به دست آورده بودیم به شهید چمران دادیم. وضعیت را هم برای ایشان شرح دادم و گفتم: «گروه شناسایی همان جا پیاده شدند، ضمن اینکه صدای تیراندازی هم از گوشه و کنار به گوش میرسید. حتی آن لحظهای که ما به پرواز درآمدیم صدای تیراندازی میآمد.»
*بازگشت به منطقه
پس از اینکه اطلاعات را در اختیار شهید چمران قرار دادم با یک فروند بالگرد «جت رنجر» به منطقه بازگشتیم. در این پرواز، «ستوانیار جهانی» خلبان رزرو بود، و کمک خلبان «ستوانیار عباسزاده» بود. در همین حال که به سوی منطقه پرواز میکردیم از طریق رادیوی ارتباطی اطلاع یافتیم که تعداد ۶ فروند بالگرد ترابری با دو فروند «بالگرد کبری» به عنوان اسکورت به فاصله ۱۵ دقیقه بعد از پرواز ما، وارد منطقه خواهند شد.
بالگرد حامل شهید چمران اولین بالگردی بود، که در منطقه به زمین نشست. در همین موقع آتش سنگینی بر روی بالگرد گشوده شد. گرد و خاکی که بر اثر اصابت گلولهها در اطراف «شهید چمران» به هوا برمیخاست به وضوح دیده میشد. بقیه بالگردها هم هر کدام به فاصله حدود ۵۰۰ متر از یکدیگر بر روی ارتفاع به زمین نشستند تا نیروی خود را پیاده کنند. همزمان ما نیز بر روی منطقه پرواز میکردیم و تلاشم این بود که محل تیراندازی ضدانقلاب را پیدا کنم و به بالگردهای کبری اطلاع بدهم تا آن محل را هدف قرار دهند.
*هدف قرار گرفتن بالگرد من
آفتاب در حال غروب بود و ما مرتباً روی منطقه دور میزدیم. درگیری نیز با تیراندازی متقابل بر روی زمین ادامه داشت در همین هنگام احساس کردم که بالگرد در حال سقوط میباشد. بلافاصله متوجه شدم که خودم نیز زخمی شدهام. نگاهی به خودم انداختم. خون زیادی از سمت چپ بدنم جاری بود، اولین کلمهای که در آن لحظه بیاختیار بر زبانم جاری شد این بود که گفتم: «یا ابوالفضل». هر لحظه بالگرد به کوه نزدیکتر میشد. وضعیت بقیه همراهانم که دو نفر بودند نامطلوب بود. در همین موقع با پا فرمانها را گرفتم و با دست راست کلکتیو «Collective» را بالا کشیدم. بالگرد از آن حالت بحرانی خودش بیرون آمد. با رادیو تماس گرفتم و به سایر خلبانها اطلاع دادم که: «ما تیر خوردیم ولی مسئلهای نیست. نگران نباشید، ما برمیگردیم به سردشت.»
آنگاه آرام به سمت سردشت به پرواز خود ادامه دادیم. به سردشت که رسیدیم برای فرود خیلی مشکل داشتیم چون ستوانیار جهانی خلبان همراه من از قسمت گردن تیر خورده بود و سرنشین دیگر بالگرد که پشت سر ما نشسته بود با مشاهده وضعیت ما حالش به هم خورده بود. هر طوری بود بالگرد را در پادگان به زمین نشاندم. یکی از فرماندهان جلو آمد تا زیر بغل مرا بگیرد و به من کمک کند که به او اجازه ندادم و گفتم: «روحیه سایر خلبانها پایین میآید.» دیگر آفتاب در حال غروب بود. تصمیم گرفتند ما را به وسیله آمبولانس به بیمارستان برسانند، با وجود آن اصرار کردم و گفتم لازم نیست مرا به بیمارستان ببرید، کسی به حرفم توجهی نکرد و گفتند: «خونریزی زیاد است. باید به سرعت شما را به بیمارستان برسانیم.» سرانجام مرا به بیمارستان انتقال دادند.
*بستری شدن در بیمارستان
زخم بازو و کتف چپم ۱۰ الی ۱۵ سانتیمتر بود. دکتر برای عمل جراحی و برداشتن سوختگیهای مسیر گلوله و بخیه و پانسمان زخم، تصمیم به بیهوشیام گرفت که به انگیزه آلوده بودن محیط بیمارستان به عوامل ضد انقلاب به او اجازه بیهوشی ندادم و گفتم همان طور کارش را انجام دهد. روی تخت عمل نشسته بودم که پزشک کارش را آغاز کرد. در حالی که اطراف زخم را میتراشید از وضعیت من و از اینکه دردی را احساس نمیکنم، تعجب کرده بود و من هم واقعاً با عنایت الهی دردی را احساس نمیکردم.
حدود ساعت ۷ بعدازظهر متوجه شدم که بلافاصله پس از بازگشت ما به سردشت، عملیات تمام میشود و بحران هم فروکش میکند. بالگردها نیز به محل استقرار خود باز میگردند در حالی که نمیدانستند تیمی را که به سرپرستی استقرار خود باز میگردند در حالی که نمیدانستند تیمی را که به سرپرستی جناب سروان علی صیاد شیرازی در ارتفاعات منطقه عملیاتی شرق سردشت پیاده کرده بودم همانجا ماندهاند و کسی برای بازگرداندن آنها اقدامی نکرده است!
*اقدامات ایمنی در بیمارستان
به انگیزه آلوده بودن منطقه و شهر به ضدانقلاب و حساسیتی که ضد انقلاب نسبت به خلبان و به ویژه نسبت به من داشتند، خطر حمله به بیمارستان وجود داشت. بنابراین «ستوان ایرج رستمی» که مسئول امنیت شهر بود، یک دسته سرباز برای برقراری امنیت به بیمارستان اعزام کرده بود. پس از انجام کارهای پزشکی مرا به اتاق مراقبت پزشکی انتقال دادند و خلبان جهانی را برای عمل جراحی به اتاق عمل بردند.
در آن شب در چند مرحله بیمارستان مورد حمله تیر مستقیم و منحنی (خمپاره) ضد انقلاب قرار گرفت، من پس از انتقال به اتاق، به خواب رفته بودم. پس از چند ساعت از صدای گلوله بیدار شدم، بالای سر خود دو نفر از رزمندگان را دیدم؛ یکی از آنها «حسن شاه حسینی» بود، از او پرسیدم چه خبر؟ گفت چیزی نیست به طرف پنجره نگاه کردم، دیم یک کامیون نظامی را پشت پنجره قرار دادهاند که گلوله و یا ترکش خمپارههای دشمن به داخل اتاق اصابت نکند.
از شاه حسینی پرسیدم آیا گروه صیاد سالم برگشتند؟ گفت: همه سالم هستند، شما نگران نباشید. به او گفتم با آوردن من به بیمارستان، همگی به زحمت افتادهاید. حسن مرا بوسید و گفت خدا را شکر که سالم هستید.
*خروج از بیمارستان
با شاه حسینی مشورت نمودم و ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه به شکل پنهانی با یک جیپ نظامی از بیمارستان خارج و وارد پادگان شدیم. دکتر چمران در حال قدم زدن بود؛ با مشاهده ما بسیار خوشحال شد و با شتاب به سمت ما آمد و مرا در آغوش گرفت و خدا را شکر نمود. با هم به اتاق عملیات فرماندهی رفتیم و دیدم که تیمسار فلاحی روی تخت خوابیده و وضعیت عادی ندارد. با توضیح دکتر چمران متوجه شدم که ایشان نیز همراه با «تیمسار آذری» در جاده نزدیک سردشت بوده که خودرو، مورد اصابت آرپیجی ضد انقلاب قرار گرفته است.
تیمسار فلاحی از دیدن من بسیار خوشحال شد و مرا بوسید. شهید فلاحی خطاب به من فرمود: استاد عابدی! عملیات خوبی انجام شد و تعدادی از افراد ضد انقلاب کشته و اسیر شدند.
دکتر چمران نیز گفتند: گروهی که جا مانده بود نیمه شب وارد پاسگاه کلته شدند و همگی سالم هستند؛ کمی هوا روشن شود با بالگرد میروم و آنها را میآورم. تا آن موقوع خلبان جهانی را هم به پادگان انتقال خواهند داد.
حدود ساعت ۷ صبح من و شهید فلاحی و خلبان جهانی با بالگرد به طرف سنندج پرواز نمودیم. از سنندج نیز با یک هواپیمای توربو کماندو به تهران عزیمت نمودیم و در فرودگاه مهرآباد ضمن استقبال جمعی از مقامات نظامی، با یک فروند بالگرد ۲۱۴ به بیمارستان خانواده انتقال و تحت عمل جراحی و اقدامات پزشکی قرار گرفتیم.
مطالب مرتبط :
برچسب مطلب




ارسال...
این نظر توسط : مصاعدیان درتاريخ: دی ۲۹م, ۱۳۹۰ در ۱۱:۳۷ ق.ظ نوشته شده است.
عالی بود
پاسخ به این نظر