خاطراتی از زبان رهبری

تقلید از شیخ مصطفی اسماعیل
قبل از انقلاب، من ممنوع السفر بودم؛ یعنی نمی توانستم به خارج از کشور سفر کنم. مدتها در زندان بودم؛ وقتی هم که از زندان بیرون آمدم، در داخل کشور محصور بودم. در آن وقت، یکی از آرزوها و تصمیمهایم این بود – به خانواده ی خودم هم گفته بودم – که اگر بتوانم از کشور خارج بشوم، برای دیدن قرّاء – مخصوصاً شیخ مصطفی اسماعیل – به مصر می روم. اتفاقاً شیخ مصطفی اسماعیل تا بعد از انقلاب زنده بود؛ لیکن متأسفانه ما در آن سالهای اول انقلاب، به این فکری که حالا هستیم، نبودیم؛ والّا به هر طوری بود، من شیخ مصطفی اسماعیل را به تهران می آوردم.

شیخ مصطفی اسماعیل، خیلی فوق العاده بود. چیزهایی در تلاوت او بود که انصافاً قابل تقلید است. منهای مسأله ی صدا و کیفیت ادای حروف و کلمات، او کلمات قرآنی را جان می داد. یعنی وقتی که او آیه را می خواند، آن احساسی به مستمع دست می داد که در آیه اقتضای آن احساس بود. مثلاً فرض بفرمایید که در سوره ی هود، آن جایی که راجع به قضیه ی پسر نوح آیات کریمه را می خواند: «انّ ابنی من اهلی و انّ وعدک الحق»(۱)، انسان پدری را احساس می کند که پسر کافرش دارد در مقابلش از بین می رود؛ یعنی هم احساس رأفت به خاطر بُنوّت او، و هم احساس نفرت به خاطر کفر او. او این را با خواندن خودش به انسان القا می کند. این، چیز خیلی مهمی است و آن تأثیر قرآنی را در خواننده مضاعف می کند. شبیه این را – نه به این شدت – من در خواندن شیخ عبدالفتاح دیدم؛ او هم تا حدودی این طور است.
بیانات در مراسم تودیع با قاریان قرآن: شعبان عبدالعزیز صیاد، محمود صدیق منشاوی ۰۶/۰۲/۱۳۷۰
خاطرات مقام معظم رهبری از شهریور ۱۳۶۰
من بیمار بودم، تازه از بیمارستان خارج شده بودم، در منزلی … استراحت می کردم و در جریان اوضاع و احوال هم قرار می گرفتم؛ مرحوم شهید رجایی و شهید باهنر و برادران دیگر می آمدند ومسائل را با من در میان می گذاشتند. لیکن خود من شرکت فعالی در جریانات نمی توانستم داشته باشم.
در این اواخر تدریجاً حالم بهتر شده بود، گاهی در جلسات شرکت می کردم، کما این که در شب قبل از حادثه؛ در جلسه ای در اتاق خود مرحوم رجایی شرکت کردم و راجع به مسائل مهم مملکتی صحبت می کردیم. بنابراین دور بودم از محل حادثه (انفجار) و بعدازظهر هم بود، من هم بیمار بودم و خوابیده بودم، از خواب که بیدار شدم از بچه های پاسدار، برادرهایی که پهلوی من بودند یک زمزمه هایی شنیدم.
گفتم چیه؟ گفتند که یک بمب در نخست وزیری منفجر شده است. گفتم که کی آن جا بوده؟ گفتند که رجایی و باهنر هم بودند، من فوق العاده نگران شدم، با حال بسیار ضعیف و ناتوانی که داشتم خودم را رساندم پای تلفن، نشستم، بنا کردم این جا آن جا تلفن کردن، اما خبرها همه متناقض و نگران کننده بود. یکی می گفت که حالشان خوب است، یکی می گفت زنده بیرون آمدند، یکی می گفت جسدشان پیدا نشده، یکی می گفت توی بیمارستانند و من تا اوائل شب که خبر درستی به من نرسیده بود در حالت فوق العاده بد و نگرانی به سر می بردم، تا بالأخره مطلب برایم روشن شد.
احساسات من در آن موقع طبیعی است که چه احساساتی بود. دو دوست عزیز و قدیمی، دو انقلابی، دو عنصر طراز اول جمهوری اسلامی را از دست داده بودیم و من شدیداً احساس خسارت می کردم، احساس ضایعه می کردم، احساس غم می کردم و از طرفی احساس خشم نسبت به آن کسانی که عاملین این حادثه بودند می کردم و همین بود که فردا صبح زود با این که خیلی بی حال بودم پا شدم، سوار ماشین شدم، آمدم برای تشییع جنازه به مجلس، و با این که اطبا همه من را منع می کردند که من شرکت نکنم و دخالت نکنم، دیدم طاقت نمی آورم که شرکت در مراسم نکنم، آمدم آن جا روی ایوان جلوی مجلس و یک سخنرانی ای هم با کمال هیجان کردم که دور و ور من را دوستان گرفته بودند که نبادا من بیفتم، از بس هیجان داشتم. به هرحال برای من بسیار حادثه ی تلخی بود، یعنی شاید بتوانم بگویم تلخ ترین حادثه ای بود که تا آنروز من دیده بودم، زیرا حادثه ی هفت تیر که می توانست برای من تلخ تر باشد هنگامی اتفاق افتاده بود که من آن روز بیهوش بودم و نمی فهمیدم، بعد تدریجاً با این حادثه ذره ذره آشنا شدم و اطلاع پیدا کردم، اما این حادثه ی ناگهانی به خصوص بعد از حادثه ی هفت تیر برای من شاید تلخ ترین حادثه ای بود که تا آن روز برای من پیش آمده بود.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری
خود باوری به جای دیر باوری
من به یاد دارم، شاید حدود دو سال، دو سال و نیم قبل، آن وقتی که این سانتریفیوژهای ما مشغول کار شده بود و جوانان و دانشمندان ما توانسته بودند اینها را راه بیندازند و مسئولان وقت؛ رئیس جمهور و دیگران خبرش را گفتند، تعدادی از فیزیکدانهای دانشگاهی که مردمان خوب و بسیار سالم و صادقی هم هستند، بعضی شان هم من را می شناسند، به من نامه نوشتند، که آقا! نبادا اینها را باور کنید! چنین چیزی اتفاق نیفتاده و ممکن نیست! حاضر نبودند باور کنند؛ قبول کنند. این، همان تلقین است. تا غربی ها؛ آژانس و دیگران، خودشان آمدند نگاه کردند، تصدیق کردند، اعتراف کردند که چنین چیزی را باور نمی کردند در ایران به وجود بیاید، آن وقت دیگران؛ دیرباورها، در داخل کشور باور کردند.
عین همین قضیه در مورد سلولهای بنیادی به وجود آمد. بنده چندبار پیشرفتهای سلولهای بنیادی را در چند سخنرانی بر زبان آورده بودم. از دانشمندان کشور و از بعضی از دانشگاهها به من نامه نوشتند: آقا! این قضیه را شما این قدر نگوئید، این واقعیت ندارد؛ این جور نیست! اینی که میگوئید در سلولهای بنیادی پیشرفت کرده اند و در شبیه سازی (کلونینگ)دارند تمرین و کار می کنند، باور نکنید؛ چنین چیزی اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد! بعد که گوسفند شبیه سازی شده را جلو چشم همه قرار دادند، بعد که در سمیناری که تشکیل دادند، دانشمندان معروف دنیا، زیست شناسهای درجه ی یک دنیا آمدند مصاحبه کردند و تصدیق کردند که پیشرفتها، پیشرفتهای محیرالعقولی است، آن وقت یک عده از دیرباورها باور کردند! این هم آفتی است که ما استعداد خودمان، پیشرفت خودمان، توانائی های خودمان را باور نکنیم؛ وقتی هم اتفاق میافتد، باور نکنیم.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد ۲۵/۰۲/۱۳۸۶
نقش بنی صدر در جنگ تحمیلی
در اول جنگ تحمیلی عراق، دلسوزهای محلی می آمدند و می گفتند عراقیها به خاک ما حمله کردند؛ به مرز ما نفوذ و تجاوز کردند. ما به بنی صدر می گفتیم: رئیس جمهور! شما چه خبر دارید؟ می گویند عراقیها حمله کردند؛ می گفت دروغ می گویند؛ این سپاه برای اینکه خودش امکانات دست و پا کند، این حرفها را می زند! آنها را متهم می کردند. بعد هم به دهلران رفت – که هنوز آن وقت دهلران را نگرفته بودند – ایستاد و مصاحبه کرد؛ گفت: من الان در دهلرانم؛ می گویند عراقیها آمده اند؛ عراقیها کجایند؟! از دهلران بیرون آمد و دو ساعت بعد دهلران به وسیله ی عراقیها تصرف شد. نمی شود که واقعیات را با چشم روی هم گذاشتن انکار کرد.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار اساتید و دانشجویان دانشگاههای استان سمنان ۱۸/۰۸/۱۳۸۵
شهید برونسی
این اوستا عبدالحسین بُرُنسی، یک جوان مشهدی بنّا، که قبل از انقلاب یک بنّا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشته اند و من توصیه می کنم و واقعاً دوست می دارم شماها بخوانید. من می ترسم این کتابها اصلاً دست شماها نرسد. اسم این کتاب «خاکهای نرم کوشک» است؛ قشنگ هم نوشته شده. ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبری نداشتم.
بعد از شهادتش، بعضی از دوستان ما که به مجموعه های دانشگاهی و بسیج رفته بودند و با این جوان بی سواد – بی سواد به معنای مصطلح؛ البته سه، چهار سالی درس طلبگی خوانده بوده، مختصری هم مقدمات و ابتدایی و اینها را هم خوانده بوده – صحبت کرده بودند، می گفتند آن چنان برای اینها صحبت می کرده و حرف می زده که دلهای همه ی اینها را در مشت می گرفته؛ به خاطر همین که گفتم، یک معرفت درونی را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک فهم از عالم وجود را منعکس می کرده؛ بعد هم بعد از شجاعتهای بسیار و حضور در میدانهای دشوار، به شهادت می رسد .
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از کارگردانان سینما و تلویزیون ۲۳/۰۳/۱۳۸۵
جنگ میان مسیحیت و اسلام
چند سال قبل، یکی از سران اروپا در ملاقات با من، صحبت از جنگ مسیحی و مسلمان کرد! من حساس شدم؛ با این که آن شخص، آدم چندان وزینی نبود و نیست، لیکن چون مرتبط و متصل با امریکا و پیرو آن کشور بود، این حرف، من را حساس کرد؛ و امروز می بینم که دست های صهیونیستی در دنیای مسیحی و در اروپا، این کار را زمینه سازی می کنند.
به چه دلیل باید اهانتی که در یک ماه و نیم یا دو ماه پیش در روزنامه یی و در یک کشوری درج شده، بعد از گذشت مدتی، باز مجدداً همان اهانت در کشورهای اروپای مرکزی و اروپای غربی، پی درپی چاپ شود!؟ انگیزه ی این کار چیست؟ چه دستی در کار است؟ ملت های مسلمان بجا و به موقع عکس العمل نشان دادند و باید هم نشان بدهند.
وجود مقدس خاتم الأنبیاء (صلّی اللَّه علیه وآله وسلّم)، کانون همه ی عشق ها و محبت های دنیای اسلام است؛ محور و مرکز اتحاد و اتفاق و هماهنگی همه ی مذاهب اسلامی است و جا دارد که مسلمان ها از خودشان، حمیت و غیرت و عکس العمل نشان بدهند؛ اما همه بدانند که این تظاهرات، این خشمِ بجا و مقدسی که مسلمان ها دارند، علیه مسیحیان دنیا نیست، بلکه علیه دست های پنهان و خبیث صهیونیست هاست، که سیاستمداران دنیای سلطه را بازیچه ی خود دارند و مطبوعات و رسانه های فراوانی هم در اختیار آنهاست؛ همان هایی که امروز بر دولت کنونی امریکا به کلی حاکمند و در اروپا هم فعالیت می کنند.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار پرسنل نیروی هوایی ۱۸/۱۱/۱۳۸۴
بچه های کمونیست
بنده در دوره ی مبارزه، گاهی که در سلول خیلی فشار می آمد، دلم به حال بچه های کمونیست می سوخت؛ می گفتم چون اینها خدا ندارند. وقتی اوضاع بر ما خیلی تنگ می شود و فشار می آید، با خدا درد دل می کنیم؛ حرفی می زنیم و قطره ی اشکی می ریزیم و چیزی می خواهیم و امیدی در دل ما می درخشد؛ اما اینها آن را ندارند. انسان وقتی خدا را داشته باشد، امید و افق روشنی دارد.
گزیده ای از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار فرهنگیان و معلمان استان کرمان ۱۲/۰۸/۱۳۸۴
خاطره دوران دبستان مقام معظم رهبری
دبستانی که من در مشهد می رفتم، معلم آن، مرحوم میرزا حسین تدین کرمانی بود. تنها مدرسه ی دینی مشهد هم مدرسه ی ایشان بود، به نام «دارالتعلیم دیانتی». بنده شش سال در این مدرسه زیر دست آقای تدین درس خواندم. مرحوم تدین واقعاً یک مرد حسابی بود. نه تنها آن زمان که من بچه بودم، این حس را داشتم، بلکه زمان ریاست جمهوری هم که ایشان در مشهد به دیدن من آمده بود، از نو نگاهی به ایشان کردم؛ دیدم مرد سنگین، جاافتاده، محترم و باشخصیتی است. ایشان، هم معلم بود، هم ناظم.
با آن وقار و هیمنه یی که داشت، در حیاط مدرسه راه می افتاد و چوبی به دستش می گرفت و البته گاهی هم بچه ها را فلک می کرد؛ بنده را هم یک بار فلک کرد. ایشان مرد محبوبی بود. در همان دوره ی بچگی هم بنده و شاید همه ی بچه ها به ایشان علاقه مند بودیم. وقتی درسم در آن مدرسه تمام شد، یکی از برادرانم در آن جا مشغول تحصیل شد؛ ولی باز من با ایشان سلام و علیک داشتم.
سر ماه وقتی می رفتم شهریه ی برادرم را بدهم، ایشان را می دیدم؛ باز هم با همان منش و چهره ی محترم و آقاوار و واقعاً مدیریتی؛ آن هم نه مدیریت یک دبستان. ایشان در مدرسه هیبت داشت. ما در مدرسه محلی داشتیم به نام قصاص گاه، که بچه ها در آن جا مجازات می شدند؛ بنده هم در همان جا یک بار قصاص شدم! آن جا، هم محل مجازات بچه ها بود، هم نوعی زباله دانی؛ یعنی بچه ها خربزه یا هندوانه می خوردند و پوست هایش را باید در آن جا می ریختند. ایشان وقتی در مدرسه راه می رفت، با همان لهجه ی کرمانی به بچه ها خطاب می کرد: هر کس مِیْوه می خورد، پوستهایش را بریزد قصاص گاه. از آن سال ها، این صدا هنوز در گوش من هست.
گزیده ای از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار فرهنگیان و معلمان استان کرمان ۱۲/۰۸/۱۳۸۴
آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند
در یکی از مجامع بین المللی، نطق پرشوری علیه تسلط قدرتها و نظام سلطه در دنیا، ایراد کردم و در حضور بیش از صد هیات نمایندگی و رؤسای دولتها، آمریکا و شوروی را با بردن نام کوبیدم و محکوم کردم . بعد از آن نطق، عده زیادی آمدند مرا تحسین و تصدیق کردند و گفتند: سخن شما درست است .
یکی از سران کشورها که یک جوان انقلابی بود – و البته بعدا هم او را کشتند – نزد من آمد و گفت: همه حرفهای شما درست است، منتهی به شما بگویم، به خودتان نگاه نکنید که از آمریکا نمی ترسید . همه اینهایی که در اینجا نشسته اند از آمریکا می ترسند! بعد سرش را نزدیک آورد و گفت: من هم از آمریکا می ترسم .
شکار تانک
بچه های شهید چمران در ستاد جنگ های نامنظم جمع می شدند و هر شب عملیات می رفتند و بنده را هم گاهی با خودشان می بردند. یک شب دیدم افسری با من کار دارد؛ به نظرم سرهنگ ۲ یا سرگرد بود. چون محل استقرار ما لشکر ۹۲ بود، لذا به اینها نزدیک بودیم. آن افسر پیش من آمد و گفت: من با شما یک کار خصوصی دارم.
من فکر کردم مثلاً می خواهد درخواست مرخصی بدهد. یک خرده لجم گرفت که حالا در این حیص و بیص چه وقت مرخصی رفتن است. اما دیدم با حالت گریه آمد و گفت: شب ها که این بچه ها به عملیات می روند، اگر می شود، من را هم با خودشان ببرند(!) بچه ها شب ها با مرحوم شهید چمران به قول خودشان به شکار تانک می رفتند و این سرهنگ آمده بود التماس می کرد که من را هم ببرید!
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از پیشکسوتان جهاد و شهادت و خاطره گویان دفتر ادبیات و هنر مقاومت ۳۱/۰۶/۱۳۸۴
تاکتیک غلط
بنده زمان ریاست جمهوری به یکی از کشورهای مسلمانِ مدعی مبارزه ی با اسرائیل رفتم و با رئیس آن کشور گفتگو کردم. او قبلاً گفته بود ما حاضریم با زمامداران اسرائیل ملاقات کنیم و مراوده داشته باشیم! من به او گفتم این چه حرفی است که از قول شما نقل شده است. به معاونش نگاهی کرد و بنا کردند قاه قاه خندیدن! من با خودم گفتم لابد جواب مهمی دارند.
گفتند بله، این حرفها تاکتیک بود! گفتم عجب؛ تاکتیکی است که انسان را از اصل اهداف دور می کند! مبنای کار شما تحریم اسرائیل بود؛ شما می خواستید اسرائیل در محیط اسلامی و عربی به صورت یک سکه ی رایج درنیاید؛ اما به عنوان تاکتیک دارید درست عکس این را عمل می کنید. گاهی بعضی ها به عنوان این که ما تاکتیک و روش خود را عوض کردیم، اصل راهبرد را دگرگون می کنند! باید مراقب باشید این طوری نشود. کسانی که این گونه عمل می کنند، غلط و برخلاف این عمل می کنند.
بیانات رهبر انقلاب اسلامی در دیدار اعضای ستاد برگزاری مراسم سالگرد ارتحال امام خمینی (ره)۱۰/۰۳/۱۳۸۴
اهتمام به ورزش
من در ایام کودکی و نوجوانی در کوچه با بچه ها والیبال بازی می کردم، خیلی هم والیبال را دوست داشتم .
الان هم اگر بخواهیم ورزش گروهی بکنیم – البته با بچه های خودم – به والیبال رو می آوریم، که ورزش خیلی خوبی است .
دنیا و آخرت تو آنجاست
یک وقت در دوره ی جوانیِ بنده قضیه ای پیش آمد و من در میان دوراهیِ مهمی در زندگی شخصی قرار گرفتم. برای مشورت، به شخصی مراجعه کردم و گفتم اگر من بخواهم این کار را بکنم، در واقع روگرداندن از دنیا و آخرت است – یعنی اگر دنیا هم بخواهم، آن طرف است؛ آخرت هم بخواهم، آن طرف است – آن شخص تأملی کرد و به من گفت: شما بیا برای خدا این عملِ دیگر را انجام بده؛ خدا دنیا و آخرت تو را از آن جا برمی دارد و به این جا می آورد. این حرف تا اعماق دل من اثر کرد؛ لذا به آن عمل کردم.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار نمایندگان مجلس شورای اسلامی ۰۸/۰۳/۱۳۸۴
تفسیر سوره بقره
بنده سال ۵۰ در مشهد برای دانشجوها درس تفسیر می گفتم و اوایل سوره ی بقره – ماجراهای بنی اسرائیل – را تفسیر می کردم. بنده را به ساواک خواستند و گفتند چرا شما راجع به بنی اسرائیل حرف می زنید؟ گفتم آیه ی قرآن است؛ من دارم آیه ی قرآن را معنا و تفسیر می کنم. گفتند نه، این اهانت به اسرائیل است! درس تفسیر بنده را به خاطر تفسیر آیات بنی اسرائیل – چون اسم اسرائیل در آن بود – تعطیل کردند.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار دانشجویان و اساتید دانشگاه های استان کرمان ۱۹/۰۲/۱۳۸۴
ارتباط عاطفی با جوانان
مشهدیهایی که سن آنان کفاف دهد، می دانند مسجدی که بنده در آن نماز می خواندم، همیشه مملو از جمعیت بود و به خاطر اینکه با جوانان رابطه عاطفی برقرار می کردم، بسیاری از آنها جوان بودند .یک روز جوانی – که به عنوان مدگرایی – پوستین وارونه پوشیده بود و صف اول نماز نشسته بود، مورد اعتراض قرار گرفت . حاجی بازاری محترم و فهمیده ای در گوش جوان چیزی گفت که آن جوان مضطرب شد!فهمیدم که حاجی به او گفته است که مناسب نیست با این لباس صف اول بنشینید! من به جوان گفتم: اتفاقا شما برای صف اول مناسب هستید . همین جا بنشینید . سپس به حاجی گفتم: چرا می گویی این جوان عقب برود، بگذار همه بدانند که جوان با پوستین وارونه هم می تواند به نماز جماعت بیاید و به ما اقتدا کند
برخورد با جوانان مدگرا
مسجدی که بنده نماز می خواندم، بین نماز مغرب و عشا هیچ وقت داخل مسجد جا نبود؛ همیشه بیرون مسجد هم جمعیت متراکم بود؛ هشتاد درصد جمعیت هم از قشر جوان بودند؛ برای خاطر اینکه با جوان تماس می گرفتیم. در همان سالها پوستینهای وارونه مد شده بود و جوانان خیلی اهل مد آن را می پوشیدند.
یک روز دیدم جوانی که از این پوستینهای وارونه پوشیده، صف اول نماز در پشت سجاده من نشسته است؛ یک حاجی محترم بازاری هم که مرد خیلی فهمیده ای بود و من خیلی خوشم می آمد که او در صف اول می نشست، در کنار این جوان نشسته بود. دیدم رویش را به این جوان کرد و چیزی در گوشش گفت و این جوان یکباره مضطرب شد. برگشتم به آن حاجی محترم گفتم چه گفتی؟ به جای او جوان گفت چیزی نیست. فهمیدم که این آقا به او گفته که مناسب نیست شما با این لباس در صف اول بنشینید! گفتم نه آقا، اتفاقاً مناسب است شما همین جا بنشینید و تکان نخورید! گفتم حاجی! چرا می گویی این جوان عقب برود؟ بگذار بدانند که جوان با لباسی از جنس پوستین وارونه هم می تواند بیاید به ما اقتدا کند و نماز جماعت بخواند.
برادران! اگر پول و امکانات هنری نداریم، اگر فعلاً ترجمه قرآن به زبان سعدی زمانه را نداریم، «اخلاق» که می توانیم داشته باشیم؛ «فی صفه المؤمن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه». با اخلاق، سراغ این جوانان و دلها و روحها و ورای قالبهاشان بروید؛ آن وقت تبلیغ انجام خواهد شد.
دوری از تجمل گرایی
یکی از وزرا انواع و اقسام سنگ های گران قیمت کشور را در نمای وزارتخانه اش به کار برده بود.من او را خواستم و به او گفتم: شما چرا این کار را کردی؟ او گفت: مسافران خارجی وقتی به وزارتخانه می آیند و سنگ ها جلو چشمشان قرار می گیرد، باعث جذب مشتری می شود! گفتم: شما را به خدا آیا این منطق قابل قبول است؟! این همه خرج کنیم برای اینکه مشتری پیدا کنیم؟! شما می توانید در سالن اصلی وزارتخانه انواع و اقسام سنگ هایتان را به شکل خیلی بدیع و زیبا به نمایش بگذارید، هر مهمانی که آمد، به عنوان ادای احترام، او را به آن جا ببرید تا سنگ ها را تماشا کند، هم تماشا و هم جذب مشتری است. این کارها بهانه ای است برای تجمل سازی و اصلاً مناسب نیست.
لعنت اللَّه رضا شاه کبیر
سال ۴۲ بنده را به زندان قزل قلعه بردند. در همان زمان، چند جوان تهرانی را هم آوردند. من از پشت درِ سلول شنیدم که دارند حرف می زنند؛ فهمیدم اینها را تازه دستگیر کرده اند. قدری خوشحال شدم؛ گفتم چند روزی که بگذرد و بازجویی ها تمام شود، داخل زندانِ انفرادی هم گشایشی پیش می آید؛ با اینها تماس می گیریم و حرفی می زنیم و بالاخره یک هم صحبتی پیدا می کنیم. شب شد؛ دیدیم یکی یکی آنها را صدا کردند و بردند.
یک ساعت بعد من در همان سلول مشغول نماز مغرب و عشا شدم. بعد از نماز دیدم یک نفر دریچه ی روی درِ سلول را کنار زد و گفت: حاج آقا! ما برگشتیم. دیدم یکی از همان تهرانی هاست. گفتم در را باز کن، بیا تو. در را باز کرد و آمد داخل سلول. گفتم چرا زود برگشتی؟ معلوم شد آنها را پای منبر مرحوم شهید باهنر گرفته بودند. شهید باهنر ماه رمضان سال ۴۲ در شبستان مسجد جامع تهران منبر رفته بود؛ ساواکی ها هجوم می آورند و عده یی را همین طوری می گیرند؛ این پنج شش نفر هم جزو آنها بودند.
خود شهید باهنر را هم همان وقت گرفتند و به زندان قزل قلعه بردند. از این افراد بازجویی می کنند، می بینند نه، اینها کاره یی نیستند و فعالیت مهمی ندارند؛ لذا آنها را رها می کنند. وقتی وسایل جیب آنها را می گردند، تقویمی از این شخصی که او را باز گردانده بودند، پیدا می کنند که در یکی از صفحات آن با خط بدی یک بیت شعر غلطِ عوامانه نوشته شده بود:
جمله بگویید از برنا و پیر
لعنت اللَّه رضا شاه کبیر
او نه شعار داده بود، نه این شعر را چاپ کرده بود، نه جایی آن را نقل کرده بود؛ فقط در تقویم جیبی اش این شعر عوامانه را نوشته بود. به همین جرم، او را شش ماه به زندان محکوم کردند!
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار دانشجویان و اساتید دانشگاه های استان کرمان ۱۹/۰۲/۱۳۸۴
دوره انحطاط ایران
سال ۴۴ یا ۴۵ در مشهد به دیدن دوستی رفته بودیم و تصادفاً یکی از نمایندگان مجلس شورای ملی آن روز هم به این جلسه آمده بود. دوره ی جوانی و پرشوری ما بود و از وابستگی و تسلط بیگانگان و این گونه مطالب حرفهایی زدیم؛ بی توجه به این که این آقا نماینده ی مجلس است. نماینده ی مجلس آن وقت – یعنی کسی که دربار لیست داده بود که ایشان باید نماینده ی فلان جا شود؛ آن وقت که انتخابات نبود – در جواب من یک مقدار با تفرعن و تکبر و اخم و تخم حرفهایی زد؛ از جمله این که گفت شما چه می گویید و به چه چیزی اعتراض می کنید؟ امروز اروپایی ها و غربی ها مثل نوکر دارند برای ما کار می کنند. ما نفت داریم، پول داریم، پول می دهیم و آنها کارگر مایند و مثل نوکر دارند برای ما کار می کنند!
این، منطق یک نماینده ی مجلس آن روز است! دوره ی انحطاط که می گویم، یعنی این. فکر این بود که ما چرا تولید کنیم؟ چرا بسازیم؟ چرا یاد بگیریم؟ ما در خانه های خود مثل آقاها می نشینیم، برایمان می آورند و وسایل لازم را در اختیار ما می گذارند؛ ما هم پول نفت داریم، می دهیم و زندگی اشرافی می کنیم. این، منطق آن روز یک دولتمرد در سطح بالا بود. فرهنگ حاکم آن روز بر دستگاه های اداره کننده ی کشور، همین بود؛ لذا آن صد سال، دوره ی انحطاط ماست.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از مهندسان و محققان فنی و صنعتی کشور ۰۵/۱۲/۱۳۸۳
شهید بابایی
سال ۶۱ شهید بابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکاری اصفهان. درجه ی این جوان حزب اللّهی سرگردی بود، که او را به سرهنگ تمامی ارتقاء دادیم. آن وقت آخرین درجه ی ما سرهنگ تمامی بود. مرحوم
بابایی سرش را می تراشید و ریش می گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختی بود. دل همه می لرزید؛ دل خود من هم که اصرار داشتم، می لرزید، که آیا می تواند؟ اما توانست.
وقتی بنی صدر فرمانده بود، کار مشکل تر بود. افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت می کردند؛ حرف می زدند، اما کار نمی کردند؛ اما او توانست همان ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه یی از این قضایا را نقل کرد. خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهید شد. او جزو همان خلبان هایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت.
شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد؛ حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با این که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه ی خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامی ها این چیزها خیلی مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود.
شهید بابایی می گفت دیدم در دعای کمیل شانه هایش از گریه می لرزد و اشک می ریزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس! دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الان در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم، هنوز در این دنیای خاکی گیر کرده ام و مانده ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی این گونه است.
خود عباس بابایی هم همین طور بود؛ او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود. اگر می خواهید اثر بگذارید – چه شما برادران عزیز طلبه و روحانی، چه شما برادران عزیزی که نظامی هستید و با عقیدتی، سیاسی همکاری می کنید – راهش این است که دلها را به هم نزدیک کنید؛ درون را پاک کنید؛ عمل را خالص کنید؛ برای خدا کار کنید؛ آن وقت خدای متعال برکت خواهد داد.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار مسؤولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی ۲۳/۱۰/۱۳۸۳
لباس ملی
بنده زمان ریاست جمهوری در شورای عالی انقلاب فرهنگی قضیه ی طرح لباس ملی را مطرح کردم و گفتم بیایید یک لباس ملی درست کنیم؛ بالاخره لباس ملی ما که این کت و شلوار نیست. البته من با کت و شلوار مخالف نیستم؛ خود من هم گاهی اوقات در ارتفاعات یا جاهای دیگر ممکن است کاپشن هم بپوشم؛ ایرادی هم ندارد؛ اما بالاخره این لباس ملی ما نیست. عربها لباس ملی خودشان را دارند،
هندی ها لباس ملی خودشان را دارند، اندونزی یایی ها لباس ملی خودشان را دارند، کشورهای گوناگون شرقی لباسهای ملی خودشان را دارند، آفریقایی ها لباسهای ملی خودشان را دارند و در مجامع جهانی هر کس لباس ملی خود را دارد؛ افتخار هم می کنند. ما در جایی رئیس جمهوری را دیدیم که لباس ملی اش عبارت بود از دامن! مرد بزرگ، دامن پوشیده بود! پاهای او هم لخت بود! یک دامن تقریباً تا حدود زانو، و هیچ احساس حقارت هم نمی کرد. با افتخار تمام در آن جلسه شرکت می کرد؛ می آمد و می رفت و می نشست. این، لباس ملی اوست؛ ایرادی هم ندارد.
عربها با تفاخر، لباس ملی خودشان را می پوشند – پیراهن بلند و چفیه و عقال – و ممکن است به نظر من و شما هیچ منطقی هم نداشته باشد؛ اما لباس آنهاست و آن را دوست دارند. من و شما که ایرانی هستیم، لباسمان چیست؟ شما نمی دانید لباس ما چیست. البته من نمی گویم طرح این لباس حتماً باید برگردد به لباس پانصد سال قبل؛ ابداً. من می گویم بنشینید برای خودتان یک لباس طراحی کنید. البته الان این را از شما نمی خواهم؛ این را من در شورای عالی انقلاب فرهنگی مطرح کردم. آن روز ما یک بخش دولتی را مأمور کردیم و گفتیم دنبال این کار بروید.
یک کار مقدماتی هم کردند، اما آن را به جایی نرساندند؛ دوره ی ریاست جمهوری ما هم تمام شد! من می خواهم بگویم اگر شما موی سرتان را می خواهید آرایش کنید، اگر می خواهید لباس بپوشید، اگر می خواهید سبک راه رفتن را تغییر دهید، بکنید؛ اما خودتان انجام دهید؛ از دیگران یاد نگیرید.
بیانات رهبر انقلاب اسلامی در دیدار جوانان، اساتید، معلمان و دانشجویان دانشگاه های همدان ۱۷/۰۴/۱۳۸۳
حادثه مدرسه فیضیه
در فروردین سال ۱۳۴۲ شمسی که حوادث مدرسه ی فیضیه و زدن طلاب و انداختن آنها از بالای پشت بام پیش آمد، همان روز ما منزل امام رفتیم. بنده آن وقت طلبه ی جوانی بودم در سن الان شماها. دستگاه اختناق محمدرضا علیه حوزه ی علمیه، شمشیر را از رو بسته بود. در خیابان ارم قم طلبه جرأت نمی کرد – این را من به چشم خودم دیدم – از این طرف خیابان به آن طرف برود! کماندوهای دستگاه شاه مثل شمر می ریختند سرش، کتکش می زدند، عمامه اش را برمی داشتند و لباسش را پاره می کردند. در چنین حالت رعب آوری، آن روز امام (رضوان اللّه علیه) بعد از نماز مغرب و عشا به خانه شان رفتند – همین خانه یی که الان هم در قم هست – طلبه ها هم رفتند، بنده هم بودم.
ایشان خاطره ی اختناق دوران رضاخانی و رفتن طلبه ها به بیرون از قم را یادآوری کردند و گفتند آن روز ما این طور زندگی کردیم؛ آنها رفتند و ما ماندیم؛ حالا هم اینها خواهند رفت و شما خواهید ماند. این پیشگویی امام بود؛ پیشگویی مبنی بر وعده ی الهی.
خدای متعال وعده کرده است که اگر جماعتی در راه او مجاهدت و ایستادگی کنند و دارای ایمان باشند، قطعاً به هدف خواهند رسید. وعده ی الهی دروغ نیست. خدای متعال راه را جلوی پای انسان می گذارد و قدم به قدم دست انسان را می گیرد. وقتی هدف، خدا بود، «والذّین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا». عمده، وجود این انگیزه و این ایمان است؛ وارد میدان شدن و تلاش کردن است. هر جا این باشد، موفقیت بدون تردید حاصل خواهد شد.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار طلاب و اساتید مدرسه ی علمیه ی آیةاللّه مجتهدی ۲۱/۰۳/۱۳۸۳
خاطرات دوران سازندگی
من یادم است که اوایلِ بعد از جنگ، که در جلسات بازسازی، با مسؤولان کشور می نشستیم – آن وقت آقای رئیس جمهور محترم، رئیس مجلس بودند و بعضی از مسؤولان دیگر هم بودند – جزو آرزوهای ما، یکی همین بود که چندین سد ساخته شود، یک مقدار راه ساخته شود، تعدادی کارخانه های اساسی در زمینه پتروشیمی، در زمینه فولاد و … به وجود آوریم. اینها واقعاً جزو آرزوهایی بود که روی کاغذ می آوردیم و برای آن تلاش و کار می کردیم.
امروز، بحمداللَّه آن آرزوها تحقّق پیدا کرده و این کارها شده است. اینها هم آسان به دست نمی آید و واقعاً جز با کارِ خستگی ناپذیر و خستگی ناشناس و با مدیریّتهای قوی و علاقه مند و بخصوص با مدیریت شخص آقای هاشمی – که واقعاً ایشان در این زمینه خوب عمل کردند و مدیریت خوبی را بر دولت اعمال نمودند – این محصول به دست نمی آمد.
بیانات مقام معظم رهبری در دیدار رئیس جمهور و هیأت وزیران، به مناسبت هفته دولت ۰۸/۰۶/۱۳۷۵
دست غیب
در همین خصوص خاطره یی در ذهنم مانده است که نقل می کنم: چند روز قبل از پایان سال ۶۵ که خدمت امام بودیم، چون یکی از روزهای فروردین ۶۶ با ولادت یکی از ائمه(ع) مصادف می شد، من و آقای هاشمی رفسنجانی و حاج احمد آقا اصرار کردیم که ایشان در حسینیه ی جماران با مردم دیداری داشته باشند. امام استنکاف کردند و قاطع گفتند: حالش را ندارم. من در ایام نوروز به مشهد رفته بودم و آقای هاشمی هم از جبهه دیدار داشتند. در همان روزها، ناگهان قلب امام مشکلی پیدا می کند و چون حاج احمدآقا – که حق بزرگی بر گردن همه ی ملت دارد و امام را در این چند سال حفظ کرد – همه ی وسایل را برای بهبود امام(ره) مهیا کرده بود، فوراً به وضعیت جسمی ایشان رسیدگی شد و خطر برطرف گردید.
وقتی در بیمارستان بر بالین ایشان حاضر شدم، عرض کردم: چه قدر خوب شد که آن شب اصرار ما را برای ملاقات با مردم نپذیرفتید؛ والّا اگر خبر این ملاقات اعلام می شد، مردم به زیارت شما می آمدند و آن وقت شما با این حال نمی توانستید مردم را ملاقات کنید و انعکاس آن در دنیا خوب نبود. این کار شما، خواست خداوند و کمک الهی بود و در آن زمان تصمیم بجایی گرفتید. ایشان در پاسخ من گفتند: آن طور که من فهمیدم، مثل این که از اول انقلاب تا حالا، یک دست غیبی در همه ی کارها دارد ما را هدایت و پشتیبانی می کند.
سخنرانی در مراسم بیعت فرماندهان و اعضای کمیته های انقلاب اسلامی ۱۸/۰۳/۱۳۶۸
امید ملتها
نزدیک پیروزی انقلاب، یک نوار دو ساعته از مرحوم دکتر «چمران» آورده بودند؛ بنده در مشهد آن را گوش می کردم. خودش در لبنان بود و جزئیات مصیبتهای مردم لبنان را در آن جا شرح می داد. الان کار مردم لبنان به جایی رسیده است که به اسرائیل ضربه ای می زنند که از اوّل حضور صهیونیستها در این منطقه، هیچ دولت عربی چنین ضربه ای به آنها نزده است. دو سال قبل، آنها را وادار به عقب نشینی کردند؛ چند هفته پیش هم علی رغم صهیونیستها چند صد زندانی خود را آزاد کردند و قدرتمندانه جشن گرفتند. اگر در دل ملتی امید نباشد، این چیزها پیش نمی آید؛ این امید را شما دادید.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در خطبه های نمازجمعه تهران ۲۴/۱۱/۱۳۸۲
ملاحظه نظرخواهی
من در روزهای قبل از آمدن به زنجان، دو نظرخواهی را از مردم زنجان مطالعه کردم. یک نظرخواهی را مسؤولان خود استان انجام داده و از مردم پرسیده بودند که اگر فلانی به زنجان بیاید، حرف و خواسته شما از دولت و مسؤولان چیست و می خواهید چه چیزی را به رهبری منتقل کنید؟ یک نظرخواهی هم از مرکز – تهران – انجام گرفت. با این که این نظرخواهیها را دو دستگاه بی ارتباط با هم انجام داده بودند، عجیب این است که نتایج آن بسیار به هم نزدیک است و بلکه در عمده ترین موارد، یکی است. وقتی از مردم می پرسند مشکل اصلی شما چیست، می گویند مشکل اصلی بیکاری، گرانی و مشکل معیشتی است.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در اجتماع با شکوه مردم استان زنجان ۲۱/۰۷/۱۳۸۲
شهید جهان آرا
من مایلم این جا یادی از آ«محمّد جهان آرا» شهید عزیز خرمشهر و شهدایی که در خرمشهر مظلوم آن طور مقاومت کردند بکنم. آن روزها بنده در اهواز از نزدیک شاهد قضایا بودم. خرمشهر در واقع هیچ نیروی مسلّحی نداشت؛ نه که صدوبیست هزار نداشت بلکه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانک تعمیری از کار افتاده را مرحوم شهید«اقارب پرست» – که افسر ارتشی بسیار متعهّدی بود – از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمیر کرد. (البته این مال بعد است. در قسمت اصلی خرمشهر که نیرویی نبود).
محمّد جهان آرا و دیگر جوانان ما در مقابل نیروهای مهاجم عراقی – یک لشکر مجهّز زرهی عراقی با یک تیپ نیروی مخصوص و با نود قبضه توپ که شب و روز روی خرمشهر می بارید – سی و پنج روز مقاومت کردند. همان طور که روی بغداد موشک می زدند، خمپاره ها و توپهای سنگین در خرمشهر روی خانه های مردم مرتّب می باریدند.
با این حال جوانان ما سی و پنج روز مقاومت کردند؛ اما بغداد سه روزه تسلیم شد! ملت ایران! به این جوانان و رزمندگانتان افتخار کنید. بعد هم که می خواستند خرمشهر را تحویل بگیرند، دوباره سپاه و ارتش و بسیج با نیرویی به مراتب کمتر از نیروی عراقی رفتند خرمشهر را محاصره کردند و حدود پانزده هزار اسیر در یکی دو روز از عراقیها گرفتند. جنگ تحمیلی هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجیبی است. من نمی دانم چرا بعضیها در ارائه مسائل افتخارآمیز دوران جنگ تحمیلی کوتاهی می کنند.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در خطبه های نماز جمعه تهران ۲۲/۰۱/۱۳۸۲
شهدای ما که بودند
یکی از مدیران دستگاههای فرهنگی درباره ی یک نفر از همین چهره های معروفِ فرهنگیِ خوب – که امروز جزو شهدای عالی مقام ماست و من خیلی به او علاقه داشتم و همیشه به دستگاههای مختلف فرهنگی توصیه می کردم که از وجودش استفاده کنید – چند عکس به من نشان داد که مربوط به قبل از انقلابِ او بود و او را در مناظری – که آن زمان برای جوانان خیلی پیش می آمد – نشان می داد.
آن آقا به من گفت: بفرما! این همان کسی است که شما این طور از او تعریف می کنید! من عکسها را که نگاه کردم گفتم ارادتم به این شخص بیشتر شد، چون او در این محیط بوده و حالا این گونه شده است؛ حتماً باید از ایشان استفاده کنید!
در سالهای اوّلی که ستاد انقلاب فرهنگی تشکیل شده بود، نسبت به ریخت و قیافه ی جوانانی که می خواستند وارد دانشگاه شوند، خیلی سختگیری می کردند – حالا از طنزهای روزگار این است که همان آدمهایی که آن وقت آن کارها را می کردند، الان از این طرف پشت بام پایین افتاده اند که دیگر به هیچ وجه نمی شود جلوشان را گرفت! – من یک بار در جمعشان حاضر شدم و عکسی را – که یا همراهم بود، یا دیده بودم – نشان دادم که جوانی را با مُد آن روز که موهای سرش را به طور خاصی آرایش کرده و کراوات بسته بود، نشان می داد. به آنها گفتم این یکی از شهدای ماست!
شهدای ما کسانی نبودند که از اوّلِ زندگیشان با دعا و تقوا و زیارت و میل به شهادت مأنوس باشند، بلکه اینها منقلب شدند. شما چرا به ظواهر کوچکی در شخصی – که می تواند حقیقتاً منقلب شود – تکیه می کنید؟ حقیقت قضیه این است که جوانان امروزِ ما این تفاوت را با جوانان آن روز دارند که در آن محیط تربیت نشده اند، بلکه در محیط دینی و با ظواهر اسلامی که آن طور عوامل شهوترانی وجود نداشته، تربیت شده اند و حالا عدّه ای به زور می خواهند اینها را فاسد کنند، بعد هم بگویند جوانان قادر نیستند که راه انقلاب را ادامه دهند!
بیانات در دیدار مدیران صدا و سیما ۱۴/۱۱/۱۳۸۱
احمد سکتوره
در دوره جنگ تحمیلی، شخصیّتهای متعدّدی به ایران می آمدند و می رفتند. یکی از شخصیّتهایی که من او را فراموش نمی کنم، احمد سکوتوره است. او رئیس جمهور گینه کوناکری در غرب آفریقا و یکی از شخصیّتهای برجسته و بسیار محترم در قارّه آفریقا بود. متأسفانه مطالعات تاریخی، سیاسی جوانان ما ضعیف است. اینها را باید شما خیلی مطالعه کنید و بدانید. در کشور غنا در غرب آفریقا انقلاب شد و شخصیت آفریقاییِ بسیار برجسته ای به نام قوام نکرومه بر سر کار آمد که بعد علیه او توطئه های زیادی – توطئه های غربی و امریکایی و غیرامریکایی – صورت گرفت.
در یکی از سفرهایی که قوام نکرومه به خارج رفته بود، در غیاب او یک کودتای دستِ راستیِ غربی در این کشور راه انداختند که او دیگر مجبور شد به کشورش نیاید. همان موقع احمد سکوتوره از قوام نکرومه دعوت کرد و گفت به کشور من بیا و تو رئیس جمهور کشور من باش. چنین شخصیتی، قوام نکرومه را به کشور خودش آورد.در زمان ریاست جمهوری و آن دوره ای که بنده در سیاست خارجی به طور اجرایی و عملی فعّال بودم، از رجال سیاسی دنیا، کمتر شخصیتی را به قوّت او دیدم. او تقریباً سه مرتبه به ایران آمد. البته فشار آورده بودند تا برای میانجیگری جنگ به ایران بیاید. او در دیدارهای خصوصی – داخل اتومبیل و در رفت و آمدها – حرفهای خوبی می زد.
می گفت اگر بعد از انقلاب به شما حمله نظامی نمی شد، من تعجّب می کردم؛ بنابراین تعجبی ندارد که به شما حمله کرده اند. تصریح می کرد که حمله عراق علیه شما، سازمان یافته، از پیش طرّاحی شده و کار بین المللی است، نه کار کشور عراق. راست هم می گفت، همین طور بود. حمله نظامی کردند، به خیالشان قضایا تمام می شود، اما نشد. محاصره اقتصادی کردند، اما نشد. این بیست ودو سال مرتّب فشار می آورند و اذیّت می کنند. این دشمنیها طبیعی است. راه مقابله با این دشمنیها تسلیم شدن نیست.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جوانان استان اصفهان ۱۲/۰۸/۱۳۸۰
ایران ، تنها غیر متعهد
من در زمان ریاست جمهوری، در کنفرانس غیر متعهّدها در زیمباوه شرکت کردم. کنفرانس غیر متعهّدها عمدتاً در اختیار چپ ها بود. البته دولتهای متمایل به غرب و امریکا هم در آن جا بودند؛ اما کارگردان عمده، یکی رابرت موگابه و یدیگری فیدل کاسترو بود – که اینها چپ بودند – بقیه رؤسای جمهورِ چپ دنیا هم که طرفدار شوروی بودند، حضور داشتند و عمده کارگردانی در دست اینها بود. من رفتم در آن جا سخنرانی کردم. سخنرانی من صددرصد ضدّ امریکایی و ضدّ استکباری بود. حقایق انقلاب، حقایق کشور، جرایم امریکا، جرایم علیه ملت ایران، مسائل مربوط به جنگ تحمیلی و امثال اینها را گفتم. بعد با همان صراحت و شدّت، به تجاوز شوروی به افغانستان حمله کردم. اینها مبهوت مانده بودند! یکی از همان رؤسای جمهور چپ به من گفت، تنها غیر متعهّد در این کنفرانس، ایران است. ببینید؛ نظام اسلامی در ابعاد جهانی، این طور اهمیت و جلوه پیدا می کند و حتّی دشمنانش مجبور می شوند به آن احترام کنند.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جوانان استان اصفهان ۱۲/۰۸/۱۳۸۰
مرجعیت امام رحمت الله علیه
بعد از رحلت مرحوم آیةاللَّه العظمی بروجردی، همین امام بزرگواری که دیدید دنیایی را متوجّه خود کرد و مشت او آن چنان گنجایش داشت که می توانست بشریّت را در مشت بگیرد، رساله نداد و رفت در خانه نشست. هر چه اصرار کردند، رساله نداد.
بنده خودم جزو کسانی بودم که به ایشان عرض کردم. ایشان آن وقت جواب نمی داد و فقط می فرمود: آقایان هستند. تا این که بالاخره یک عدّه رفتند و ایشان را وادار کردند. فتاوی ایشان معلوم بود؛ رساله ایشان را تنظیم کردند و بیرون دادند. از این قبیل فراوان است. امروز در گوشه و کنارِ حوزه ها کسانی ازبزرگان هستند که سی یا بیست سال پیش، شایسته بودند که اسمشان آورده شود. اما نه خودشان اسم خودشان را آوردند و نه به آنهایی که می شناختند اجازه این کار را دادند.
دیگران هم که نمی شناختند. چه جنگ قدرتی؟! کسانی که اطراف شبهه مرجعیّتند، بیشترین کاری که ممکن است انجام دهند این است که تعدادی رساله خودشان را چاپ کنند و در خانه شان بگذارند، تا اگر کسی مراجعه کرد، بگویند: آقا، این هم رساله ما؛ بگیر و برو. بیشترین کاری که می کنند این است. بیشتر از این کاری نمی کنند. رادیوها را پرکردند که: آقا، جنگ قدرت است! چه جنگ قدرتی؟!
از جمله حرفهای بی اساس و مفتضحی که خواستند در این تبلیغات عنوان کنند، یکی هم این بود که بیشترِ علما و بزرگان حوزه های علمیّه با دخالتِ دین در سیاست مخالفند؛ پس با حکومت اسلامی و ولایت فقیه مخالفند. اکثریّت اینهایند؟ بفرمایید؛ این اکثریّت. همینهایی که اعلامیه می دهند، اینها اکثریّتند؛ همینهایی که امروز اسمشان مطرح است، اینها اکثریّتند.
البتّه در روحانیّت هم آدمهای ناباب هستند؛ ما نمی گوییم نیستند. در روحانیّت هست، در کسبه هست، در دانشگاهی هست، در ارتش هست، در دستگاههای مختلف هست؛ آدم ناباب همه جا هست. در روحانیّت هستند آدمهایی که نان امام زمان را خورده اند، نمک امام زمان را خورده اند؛ امّا نمکدان امام زمان را شکسته اند و با راه امام زمان مخالفت کرده اند. هستند؛ ما نمی گوییم نیستند.
رادیوهای بیگانه بروند هرچه می خواهند با آنها مصاحبه کنند. حاضرند به اندازه ده جلد کتاب هم به همه مقدّسات جمهوری اسلامی فحش بدهند! نه این که نیستند؛ هستند. اما، اوّلاً بسیار کم و ثانیاً منفور ملّت ایران و مسلمانان انقلابی اند. شما خیال می کنید کسانی که رادیوهای بیگانه و دستگاههای استکباری، برای مرجعیّت دل به آنها بسته اند، در داخل ایران کسانی اند که اگر خودشان را در معرض اطّلاع ملّت قرار دهند، ملّت، آنها را آرام می گذارد؟ ملّت ایران از خائنین نمی گذرد. تا امروز نگذشته است، در آینده هم از خیانتکاران نخواهد گذشت.
بیانات رهبر انقلاب در دیدار عمومی به مناسبت ولادت با سعادت امام جواد (علیه السلام (۲۳/۰۹/۱۳۷۳
حرف امام حسین (علیه السلام)
بنده یک وقت در سالها پیش، همین مطلب را در جلسه ای از جلسات برای جمعیتی عرض کردم – البته قبل از انقلاب – مثالی به ذهنم آمد، آن را در آن جلسه گفتم؛ آن مثال عبارت است از داستان همان طوطی که مولوی در مثنوی ذکر می کند.
یک نفر یک طوطی در خانه داشت – البته مَثَل است و این مَثَلها برای بیان حقایق است – زمانی می خواست به سفر هند برود. با اهل و عیال خود که خداحافظی کرد، با آن طوطی هم وداع نمود. گفت من به هند می روم و هند سرزمین توست. طوطی گفت: به فلان نقطه برو، قوم و خویشها و دوستان من در آن جایند. آن جا بگو یکی از شما در منزل ماست. حالِ مرا برای آنها بیان کن و بگو که در قفس و در خانه ماست. چیز دیگری از تو نمی خواهم.
او رفت، سفرش را طی کرد و به آن نقطه رسید. دید بله، طوطیهای زیادی روی درختان نشسته اند. آنها را صدا کرد، گفت: ای طوطیهای عزیز و سخنگو و خوب! من پیغامی برای شما دارم؛ یک نفر از شما در خانه ماست، وضعش هم خیلی خوب است. در قفس به سر می برد، اما زندگی خیلی خوب و غذای مناسب دارد او به شما سلام رسانده است.تا آن تاجر این حرف را زد، یک وقت دید آن طوطیها که روی شاخه های درختان نشسته بودند، همه بال بال زدند و روی زمین افتادند. جلو رفت، دید مرده اند! خیلی متأسّف شد و گفت چرا من حرفی زدم که این همه حیوان – مثلاً پنج تا، ده تا طوطی – با شنیدن این حرف، جانشان را از دست دادند! اما گذشته بود و کاری نمی توانست بکند.تاجر برگشت. وقتی به خانه خودش رسید، سراغ قفس طوطی رفت. گفت: پیغام تو را رساندم. گفت: چه جوابی دادند؟ گفت: تا پیغام تو را از من شنیدند، همه از بالای درختان پر پر زدند، روی زمین افتادند و مردند!
تا این حرف از زبان تاجر بیرون آمد، یک وقت دید طوطی هم در قفس، پرپر زد و کف قفس افتاد و مرد! خیلی متأسّف و ناراحت شد. در قفس را باز کرد. طوطی مرده بود دیگر؛ نمی شد نگهش دارد. پایش را گرفت و آن را روی پشت بام، پرتاب کرد. تا پرتاب کرد، طوطی از وسط هوا بنای بال زدن گذاشت و بالای دیوار نشست! گفت: از تو تاجر و دوست عزیز، خیلی ممنونم؛ تو خودت وسیله آزادی مرا فراهم کردی. من نمرده بودم؛ خودم را به مردن زدم و این درسی بود که آن طوطیها به من یاد دادند! آنها فهمیدند که من این جا در قفس، اسیر و زندانیم. با چه زبانی به من بگویند که چه کار باید بکنم تا نجات پیدا کنم؟ عملاً به من نشان دادند که باید این کار را بکنم، تا نجات یابم! – بمیر تا زنده شوی! – من پیغام آنها را از تو گرفتم و این درسی عملی بود که با فاصله مکانی، از آن منطقه به من رسید. من از آن درس استفاده کردم.
بنده آن روز – بیست وچند سال پیش – به برادران و خواهرانی که این حرف را می شنیدند، گفتم: عزیزان من! امام حسین به چه زبانی بگوید که تکلیف شما چیست؟ شرایط، همان شرایط است؛ زندگی، همان نوع زندگی است؛ اسلام هم همان اسلام است. خوب؛ امام حسین به همه نسلها عملاً نشان داد. اگر یک کلمه حرف هم از امام حسین نقل نمی شد، ما باید می فهمیدیم که تکلیفمان چیست.
ملتی که اسیر است، ملتی که در بند است، ملتی که دچار فساد سران است، ملتی که دشمنان دین بر او حکومت می کنند و زندگی و سرنوشت او را در دست گرفته اند، باید از طول زمان بفهمد که تکلیفش چیست؛ چون پسر پیغمبر – امام معصوم – نشان داد که در چنین شرایطی باید چه کار کرد.
با زبان نمی شد. اگر این مطلب را با صد زبان می گفت و خودش نمی رفت، ممکن نبود این پیغام، از تاریخ عبور کند و برسد؛ امکان نداشت. فقط نصیحت کردن و به زبان گفتن، از تاریخ عبور نمی کند؛ هزار گونه توجیه و تأویل می کنند. باید عمل باشد؛ آن هم عملی چنین بزرگ، عملی چنین سخت، فداکاری ای با چنین عظمت و جانسوز که امام حسین انجام داد!
بیانات مقام معظم رهبری در خطبه های نماز جمعه (عاشورای ۱۴۱۶) ۱۹/۰۳/۱۳۷۴
فاصله ها چرا ؟!
در همین چند ماه قبل دو گزارش جداگانه از بوشهر و اصفهان به من رسید که به معنای حقیقیِ کلمه خواب را از چشم من ربود؛ هر دو هم مربوط به دستگاههای دولتی بود. گزارش اصفهان مربوط به محل سدّ است؛ مظهر فاصله و درّه بین وضع زندگی قشرهای فقیر و قشرهای دولتی. در آن جا خانه ها و ویلاهایی ساخته اند – البته بخش خصوصی هم هست، اما دولت هم در آن جا از این کارها کرده است – کنارشان هم مردم زندگی عادی ای ندارند؛ نان ندارند که شکمشان را سیر کنند؛ دروازه هم گذاشته اند که کسی حق ندارد از آن جا عبور کند و به آن طرف برود!
در یکی از جزایر بوشهر هم همین اتفاق افتاده و مربوط به یک بخش دولتی است. اینها اصلاً قابل قبول نیست. بنده خبر نداشتم؛ اما اگر اطلاع داشتم که می خواهند چنین جایی را در اصفهان و یا بوشهر بسازند، با این که بنا ندارم در کار اجرایی دخالت کنم، قطعاً به آن استاندار یا آن وزیر، کتباً و یا شفاهاً می گفتم شما حق نداری این کار را بکنی. به هرحال این کار را کرده اند؛ ساخته اند و تمام کرده اند. تأثیر این کارها خیلی بزرگ است.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار رئیس جمهور و اعضای هیأت دولت ۰۵/۰۶/۱۳۸۰
تجمل گرایی چرا ؟!
من یک وقت شنیدم که یکی از وزرای معادن – نمی گویم در چه سالی – انواع و اقسام سنگهای گرانقیمتی را که ما در کشور داریم، آورده و در وزارتخانه اش کار کرده است! من در این جا او را خواستم و به او گفتم: شما چرا این کار را کردی؟ گفت: وقتی مسافران خارجی به وزارتخانه می آیند، این سنگها جلوِ چشمشان قرار گیرد و مشتری پیدا شود!
شما را به خدا، این منطق، قابل قبول است؟! ما این همه خرج کنیم و سنگهای وزارتخانه را – که دارد یا ندارد – جمع کنیم و سنگ جدید نصب کنیم، برای این که مشتری پیدا کنیم! شما می توانید در سالن اصلی وزارتخانه خود چارچوب بزرگی را به طول پنج و عرض سه متر درست کنید و انواع و اقسام سنگهایتان را به شکل بسیار بدیع و زیبا در آن جا بچینید – کسانی هستند که کارشان همین چیدنهاست – بعد هر میهمانی آمد، به عنوان ادای احترام، او را به آن جا ببرید تا سنگها را تماشا کند؛ هم تماشاست، هم مشتری یابی؛ این که بهتر است.
بهانه برای تجمّل سازی، واقعاً مناسب نیست. به نظر من زرق و برق در زندگی شما وقتی به بیرون منعکس شود، آن اشکال دوم را دارد: فرهنگ می سازد و یک عدّه نوکیسه و تازه به دوران رسیده را به خرجها و تجمّل بازیِ زیادی تشویق می کند. بعد هم می بینند رؤسای نظام هستند؛ همه به آن طرف حرکت می کنند؛ آن وقت از شما تندتر هم می روند؛ چون شما بالاخره ملاحظاتی دارید که بسیاری از آنها ندارند. البته من در این زمینه ها قبلاً سفارشهایی به عزیزان کرده ام.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار رئیس جمهور و اعضای هیأت دولت ۰۵/۰۶/۱۳۸۰
صلح طلبی اروپائیان
یکی، دو سال پیش، یکی از رؤسای کشورهای اروپایی به این جا آمده بود. می دانید که در دیدارهای بین المللیِ سطوح بالا، بسیاری از حرفها، کلیّات و نوعاً تعارف آمیز و ایده پراکنی است. او راجع به صلح صحبت کرد که بله، ما طرفدار صلح هستیم. من خارج از پروتکلهای معمولیِ این گونه ملاقاتها، حالت طلبگی به خودم گرفتم و گفتم شما اروپاییها جنگ را به راه می اندازید، خودتان هم دم از صلح می زنید!
بزرگترین جنگهای تاریخ بشر را شما اروپاییها به راه انداختید و آن همه آدم کشته شدند. ما که این طرف دنیا بودیم، باد جنگِ شما این همه به ما خسارت وارد کرد؛ حالا هم آمده اید و دم از صلح می زنید! «خود گویی و خود خندی، خود مرد هنرمندی». گفتم ما مشکلی به نام جنگ نداریم. هیچکدام از کشورهای اسلامی، طالب جنگ نیستند. شما از جنگ حرف می زنید، خودتان هم می آیید شعار صلح می دهید!
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار اصحاب فرهنگ و هنر ۰۱/۰۵/۱۳۸۰
شروع آشنایی سیدعلی با سیاست
من شاید پانزده یا شانزده سالم بود که مرحوم «نوّاب صفوی» به مشهد آمد. مرحوم نواب صفوی برای من، خیلی جاذبه داشت و به کّلی مرا مجذوب خودش کرد. هر کسی هم که آن وقت در حدود سنین ما بود، مجذوب نوّاب صفوی می شد؛ از بس این آدم، پُرشور و بااخلاص، پر از صدق و صفا و ضمناً شجاع و صریح و گویا بود. من می توانم بگویم که آن جا به طور جدّی به مسائل مبارزاتی و به آنچه که به آن مبارزه سیاسی می گوییم، علاقه مند شدم.
البته قبل از آن، چیزهایی می دانستم. زمان نوجوانیِ ما با اوقات «مصدّق» مصادف بود. من یادم است در سال ۱۳۲۹ وقتی که مصدّق تازه روی کار آمده بود و مرحوم «آیةاللَّه کاشانی» با او همکاری می کردند – مرحوم آیةاللَّه کاشانی نقش زیادی در توجّه مردم به شعارهای سیاسی دکتر مصدّق داشتند – لذا کسانی را به شهرهای مختلف می فرستادند که برای مردم سخنرانی کنند و حرف بزنند. از جمله در مشهد، سخنرانانی می آمدند. من دو نفر از آن سخنرانان و سخنرانیهایشان را کاملاً یادم است. آن جا با مسائل مصدّق آشنا شدیم و بعد، مصدّق سقوط کرد.
در سال ۱۳۳۲ که قضیه ۲۸ مرداد پیشامد کرد، من کاملاً در جریان سقوط مصدّق و حوادث آن روز بودم؛ یعنی من خوب یادم است که اوباش و اراذل، در مجامع حزبی که به دولت دکتر مصدّق ارتباط داشتند، ریخته بودند و آن جاها را غارت می کردند. این مناظر، کاملاً جلوِ چشمم است!
بنابراین من مقوله های سیاسی را کاملاً می شناختم و دیده بودم؛ لیکن به مبارزه سیاسی به معنای حقیقی، از زمان آمدن مرحوم نوّاب علاقه مند شدم. بعد از آن که مرحوم نوّاب از مشهد رفت، زیاد طول نکشید که شهید شد. شهادت او هم غوغایی در دلهای جوانانی که او را دیده و شناخته بودند، به وجود آورده بود. در حقیقت سوابق کار مبارزاتی ما به این دوران برمی گردد؛ یعنی به سالهای ۱۳۳۳ و ۳۴ به بعد.
گفت و شنود صمیمانه رهبر معظم انقلاب اسلامی با گروهی از جوانان و نوجوانان ۱۴/۱۱/۱۳۷۶
نلسون ماندلا
«نلسون ماندلا» قبل از آن که در آفریقای جنوبی به پیروزی برسد – زمانی که تازه از زندان آزاد شده بود – به ایران آمد و با من ملاقات کرد. راجع به اوضاع آفریقای جنوبی از او سؤال کردم، چیزهایی گفت. من به او گفتم، ما تجربه ای داریم که گمان می کنم در کشور شما هم قابل عمل باشد؛ و آن تجربه عبارت است از این که انسانهای داوطلب – که اکثریت جمعیت کشور ما را تشکیل می دادند – زن و مرد، با جسمِ خودشان به خیابانها آمدند، نه با مشتشان، نه با سلاحشان، نه با نارنجکشان، نه با خانه ی تیمی شان، بلکه با تنِ خودشان آمدند؛ روی خود را هم نبستند، با صورتِ باز آمدند؛ لذا نظام را منفعل کردند و او هم دید نمی تواند بایستد. واقعاً بر چه کسی می خواست حکومت کند؟
گفتم به نظر من این الگو در آفریقای جنوبی قابل عمل است. او سری تکان داد. بعد از رفتن او، یکی دو ماه طول نکشید که خبرهای تظاهرات عظیم مردمی در آفریقای جنوبی را در روزنامه ها خواندیم! من فهمیدم که این بذر، سبز شد؛ عین همان وضعیت ایران. تمام خیابانهای شهرهای بزرگ آفریقای جنوبی از سیاهان پُر شد و یک عدّه از سفیدپوستها هم آمدند و همراه با آنها راهپیمایی کردند و گفتند ما هم با حکومت تبعیض نژادی مخالفیم!
نتیجه نیز همان شد؛ یعنی کسی که در رأس بود، دید اصلاً نمی تواند کاری بکند. اوّل رفت و کس دیگری را جای خودش گذاشت؛ او هم دید نمی تواند؛ لذا در یک انتقال قدرت آرام، حکومت را به دست سیاهپوستان دادند و خود «ماندلا» هم رئیس جمهور شد! این حادثه تقلیدشدنی و این الگوی ملتها برای آزادیخواهی، به وسیله جوان ایرانی در دهه های پنجاه و شصت اتّفاق افتاد.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جوانان و فرهنگیان در مصلّای رشت ۱۲/۰۲/۱۳۸۰
سیم خاردار
ما یک وقت می خواستیم برای جبهه ها سیم خاردار – که در داخل کشور نداشتیم و تولید نمی شد – از جایی وارد کنیم. همین شوروی سابق اجازه نداد ما سیم خاردار را از داخل کشورش عبور دهیم و به ایران بیاوریم. گفت این وسیله جنگی است! یعنی ادّعا این بود که آنها به دو طرف جنگ کمک نمی کنند! این در حالی بود که هواپیمای روسی، موشک روسی، کارشناس روسی، افسر روسی، مواد منفجره روسی و تمام امکانات روسی، آن طرف جبهه در اختیار دشمن و طرف مقابل ما در این جنگ بود!
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار مدیران و هنرمندان دفاع مقدس ۰۶/۰۷/۱۳۷۹
 استقبال مردم پاکستان
من در دوران ریاست جمهوری به پاکستان رفتم. استقبالی که در پاکستان شد، حادثه ای عظیم بود. علی رغم این که رسانه های جهانی می خواستند چیزی در این باره نگویند، مجبور شدند. در همه رسانه های جهانی، چند روز اظهار شگفتی از این حادثه عظیم بود. میلیونها انسان در اسلام آباد و در لاهور و دیگر مناطقی که رفتیم، از ما استقبال کردند؛ همانند استقبالی که شما امروز در مشگین شهر و پریروز در اردبیل مشاهده کردید.
رئیس جمهور ما به سودان رفت؛ رئیس جمهور دیگر ما به پاکستان رفت؛ چنین رفتاری را کردند. و امروز هرجا که مسلمانهای آن جا – چه شیعه و چه سنّی – بخواهند آزادانه ابراز احساسات کنند، اگر از مسؤولان جمهوری اسلامی بروند، همین طور ابراز احساسات می کنند. البته طبیعی است که خلقیّات ملتها مختلف است؛ بعضی شدیدتر، بعضی ضعیفتر؛ اما این عقبه سیاسی در همه جا هست.
بیانات مقام معظم رهبری در دیدار گروه کثیری از جوانان استان اردبیل ۰۵/۰۵/۱۳۷۹
حکایت اولین سفر به همدان
اولین سفر من به همدان در سالهای دهه ی ۴۰ اتفاقاً برای شرکت در یک جلسه ی مربوط به جوانان بود. من تا آن وقت همدان نیامده بودم. همین آقای آقامحمدی – که الان این جا هستند – آن وقت یک جوان شاید بیست ساله یی بودند. ایشان به تهران آمد و بنده را پیدا کرد؛ من هم آن موقع تصادفاً در تهران بودم. گفت ما در همدان یک مشت جوان هستیم، شما بیایید برای ما سخنرانی کنید. حالا چه کسی بنده را به ایشان معرفی کرده بود، من دیگر نمی دانم.
پرسیدم وقتی به همدان آمدم، کجا بروم؛ آدرسی به من دادند و گفتند این جا بیایید. من در روز معین رفتم. حتّی پول کرایه ی ماشین هم به ما ندادند! رفتم بلیت اتوبوس گرفتم. عصر بود که راه افتادم. پنج شش ساعتی شد تا به همدان رسیدم. شب بود. آدرس را دستم گرفتم و شروع کردم به پرس وجو. ما را به خیابانی راهنمایی کردند که از یک میدان منشعب می شد؛ همین میدانی که پنج شش خیابان دور و بر آن هست. وارد کوچه یی شدیم که منزل آقای سیدکاظم اکرمی در آن جا بود؛ همین آقای اکرمی یی که وزیر و نماینده بودند و الان هم بحمداللّه در تهران استاد دانشگاه هستند. ایشان هم جوان بود، البته سنش بیشتر از آقای آقامحمدی بود.
ایشان معلم ساده یی بود در همدان. منتظر من بودند. معلوم شد شب، محل پذیرایی ما، خانه ی آقای اکرمی است. فردای آن روز بنده را به مسجد کوچکی بردند که حدود بیست، سی نفر جوان در آن جا حضور داشتند و همه دانش آموز. وقتی این جوان عزیز دانش آموز این جا صحبت می کردند، من به یاد آن جلسه افتادم و آن صحنه جلوی چشمم مجسم شد. آنها در سنین ایشان بودند. صندلی گذاشته بودند و من رفتم بحث گرم گیرای جذابی برای آنها انجام دادم. یک ساعت و خرده یی برایشان صحبت کردم.
وقتی پا شدم بروم، این جوانها من را رها نمی کردند؛ می گفتند باید باز هم بنشینیم حرف بزنیم. چون در شبستان نماز جماعت برگزار می شد و بنا بود امام جماعت بیاید، اینها با دستپاچگی میز و نیمکتها را جمع کردند و بنده را به اتاقک بالای شبستان بردند. من دیگر زمان نمی شناختم؛ شروع کردم با این جوانها مبالغی صحبت کردن. این اول آشنایی من با همدان است. چند نفر از آن جوانها را که من می شناسم، امروز جزو برجستگان و فعالان کشور عزیز ما و نظام جمهوری اسلامی هستند. البته همدان آن روز به قدر امروز جوان نداشت. عده یی که من آن روز با آنها دیدار کردم، یکهزارم جمعیت جوان امروز همدان نمی شدند.
هزاران جوان در خیابانها حرکت می کردند بی هدف؛ درس می خواندند بی هدف؛ فعالیت می کردند بی هدف؛ دچار روزمرگی مطلق بودند. تازه همدان دارالمؤمنین بود. در سایر شهرها، مجموعه ی جوانها به طور مطلق – بجز استثناءهایی – درگیر بی تفاوتی و بی هدفی و عدم درک چشم انداز آینده بودند؛ مثل ماشینی که ماده ی خامی را در آن می ریزند و محصولی از آن طرف بیرون می آید.
بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار جوانان، اساتید، معلمان و دانشجویان دانشگاه های همدان ۱۷/۰۴/۱۳۸۳
حیا و تواضع امام
شبی در یک جلسه خصوصی، با دو سه نفر از دوستان، منزل مرحوم حاج احمدآقا نشسته بودیم؛ ایشان هم نشسته بود. یکی از ما گفتیم: آقا شما مقامات معنوی دارید، مقامات عرفانی دارید؛ چند جمله ای ما را نصیحت و هدایت کنید. آن مردِ با عظمتی که آن گونه اهل معنا و اهل سلوک بود، در مقابل این جمله ستایش گونه کوتاه یک شاگردش – که البته همه ما مثل شاگردان و مثل فرزندان امام بودیم؛ رفتار ما مثل فرزند در مقابل پدر بود – آن چنان در حال حیا و شرمندگی و تواضع فرو رفت که اثر آن در رفتار و جسم و کیفیّت نشستن او محسوس شد! در حقیقت ما شرمنده شدیم که این حرف را زدیم که موجب حیای امام شد. آن مرد شجاع و آن نیروی عظیم، در قضایای عاطفی و معنوی، این گونه متواضع و با حیا بود.
خطبه های نماز جمعه ی تهران به امامت مقام معظم رهبری ۱۴/۰۳/۱۳۷۸
لطافت روح امام
او اهل خلوت، اهل عبادت، اهل گریه نیمه شب، اهل دعا، تضرّع، ارتباط با خدا، شعر و معنویت و عرفان و ذوق و حال بود. آن مردی که چهره باصلابتش دشمنانِ ملت ایران را می ترساند و به خود می لرزاند – آن سدّ مستحکم و کوه استوار – وقتی که مسائل عاطفی و انسانی پیش می آمد، یک انسان لطیف، یک انسان کامل و یک انسان مهربان بود. من این قضیه را نقل کرده ام که یک وقت در یکی از سفرهای من، خانمی خودش را به من رساند و گفت از قول من به امام بگویید که پسرم در جنگ اسیر شده بود و اخیراً خبر کشته شدن او را برایم آورده اند. من پسرم کشته شده، اما برایم اهمیت ندارد؛ برای من سلامت شما اهمیت دارد. آن خانم این جمله را در اوج هیجان و احساس به من گفت.
من خدمت امام آمدم و داخل رفتم. ایشان سرِ پا ایستاده بود و من همین مطلب را برایش نقل کردم؛ دیدم این کوه استوار و وقار و استقامت، مثل درخت تناوری که ناگهان بر اثر توفانی خم شود، در خود فرورفت. مثل کسی که دلش بشکند؛ روح و جان و جسم او تحت تأثیر این حرف مادر شهید قرار گرفت و چشمانش پُر از اشک شد!
خطبه های نماز جمعه ی تهران به امامت مقام معظم رهبری ۱۴/۰۳/۱۳۷۸
انقلاب الجزایر
انقلاب الجزایر را بعد از بیست سال، خود من دیدم؛ سالی که من به الجزایر رفتم، حدود نوزده سال از انقلاب گذشته بود. وضع آنها واقعاً عبرت انگیز است. انقلاب الجزایر، انقلاب اسلامی، انقلاب مساجد و انقلاب علمای دین بود؛ انقلاب، از مساجد، از مدارس دینی و از حوزه های علمیه شروع شد – مثل انقلاب خود ما – لیکن حتی یک روز، حکومت دینی در الجزایر به وجود نیامد! از همان اول، فرانسویها توانستند هم فرهنگ و آداب خودشان، هم بی اعتقادی به دین را در الجزایر – که تحت نفوذشان بود و داشت از استعمارشان خلاص می شد – نفوذ بدهند!
در زمان ریاست جمهوری من، یکی از بزرگان الجزایر به دیدن من آمد؛ با من که صحبت می کرد، به زبان عربی حرف می زد. بعد می خواست جمله یی را بگوید، لغت عربی به یادش نیامد؛ با این که زبان خودش و سخنگوی دولت بود! یک خرده فکر کرد، یادش نیامد؛ برگشت و به زبان فرانسه، از همراهش پرسید که این لغت، چه می شود؟ او لغت عربی را به وی گفت؛ بعد او حرفش را با بنده ادامه داد!
یعنی آنها حتی زبان عربی را – نه دین را، بلکه زبان عربی و عربیت را – که ظاهراً خیلی برایش اهمیت قایل بودند، نتوانستند در الجزایر حفظ کنند و نگه بدارند و زنده کنند! در آن جا از اسلام، مطلقاً خبری نبود؛ از لحاظ وضع زندگی و مادی و اقتصادی هم زیر بد! وضع آنها از لحاظ کشاورزی، از لحاظ اقتصادی – همه چیزشان – واقعاً زیر بد بود! البته یک ظاهر حکومت انقلابی داشتند و مواضع سیاسی خوبی در دنیا می گرفتند.
الجزایریها فقط در زمان «بومدین» که رئیس جمهوری بود – وقتی انقلاب پیروز شد، برسرکار آمد – مواضع انقلابی، به معنای موضع مستقلی در مقابل امریکا و استکبار می گرفتند و از مسأله ی فلسطین دفاع می کردند! بعد از گذشت چند سال، همین هم عوض شد!
بیانات مقام معظم رهبری در دیدار شرکت کنندگان در همایش آسیب شناسی انقلاب ۱۵/۱۲/۱۳۷۷
عدم انفکاک دین از سیاست
در آن سالهای ریاست جمهوری که برای شرکت در یک اجتماع جهانی، می خواستم به یک کشور خارجی سفر کنم، سخنرانی ای فراهم کرده بودم و طبق معمول، خدمت امام ارائه کردم که ایشان نظر بدهند. ایشان در حاشیه یادداشت کردند که راجع به «عدم انفکاک دین از سیاست» هم در این سخنرانی مطلبی بگنجانید.
من اوّلش قدری تعجب کردم که این قضیه «عدم انفکاک دین از سیاست»، چه ارتباطی می تواند با سران کشورها – مثلاً صد کشور غیر مسلمان – داشته باشد؟ در عین حال، چون امام دستور داده بودند، نشستم چند صفحه نوشتم. وقتی وارد مطلب شدم، تأمّل کردم و دیدم که نه، درست همین است. جای این بحث، در منبرهای عظیم جهانی است. چرا؟ چون علیه این بحث، در منبرهای جهانی کار می شود. بعد هم به آن جا رفتیم و آن بحث را القا کردیم و بسیار هم در نفوس مؤثّر واقع شد و اهمیت این حرف آشکار گردید. این عدم تفکیک دین از سیاست، روشن بینی آن مرد بزرگ را می رساند.
وقتی که به عدم تفکیک دین از سیاست قائل هستید، پس اهل دین باید سیاست را بشناسند و آن را بفهمند و در آن جایی که میدانِ کار سیاسی است، فعّال باشند و در آن جایی که میدان بیان احکام دینی محض است، آگاه از امر سیاسی و وضع سیاسی، آن را اعلام کنند. سیاست موجب نمی شود که انسان حکمی را کتمان کند. سیاست نباید موجب کتمان احکام الهی شود. نخیر؛ به عکس، سیاست موجب می شود که انسان، احکام و معارف الهی را طوری بیان کند که در نفوس مؤثّر واقع شود و با توجّه به همه جوانب ادا گردد. این، معنای آگاهی از سیاست برای امر تبلیغ است.
بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با روحانیان و مبلّغان اعزامی در آستانه ماه محرّم الحرام ۱۳/۰۲/۱۳۷۶
نگرشی هنرمندانه به جانباز
من یک زمانی به یک نویسنده خوبی گفتم، شما به یکی از آسایشگاههای بنیاد شهید که مربوط به جانبازان است، برو و مثل پرستارها لباس سفید بپوش و در آن آسایشگاه خدمت کن . برو یک ماه در آنجا بمان; لگنش را خالی کن، غذا در دهانش بگذار، ملافه اش را جمع کن و کلا با رنجها و کمبودهای او آشنا شو و ببین جانباز کیست . گفتم شما برو با آن دید هنرمندانه جانباز را شناسایی کن; بعد بیا یک رمان درباره واردات ذهنی جانباز بنویس و در این میان زخمهای او را شفا بده و بر آن مرهم بگذار; کما اینکه دیگران این کار را کرده اند .
رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای
ایمان و استقامت
روزی به امام گفتند: «اگر شما این نهضت را ادامه دهید، حوزه علمیه قم را تعطیل خواهند کرد.» این جا صحبتِ جان نبود که امام بگوید: «جان مرا بگیرند. اهمیت ندارد.» خیلی کسان حاضرند از جانشان بگذرند؛ اما وقتی بگویند «با این اقدام شما ممکن است حوزه علمیه قم تعطیل شود.» پای همه می لرزد. اما امام نلرزید؛ راه را عوض نکرد و پیش رفت.
روزی به امام گفتند: «اگر این راه را ادامه دهید، ممکن است همه علمای بزرگ و مَراجع را علیه شما بشورانند و تحریک کنند.» یعنی اختلاف در عالم اسلام پیش آید.» پای خیلی کسان، این جا می لرزد. اما پای امام نلرزید و راه را ادامه داد تا به نطقه پیروزیِ انقلاب رسید.
بارها به امام گفته شد: «شما ملت ایران را به ایستادگی در مقابل رژیم پهلوی تشویق می کنید. جواب خونهایی را که بر زمین می ریزد چه کسی می دهد؟» یعنی در مقابل امام رضوان اللَّه علیه، خونها را – خونهای جوانان را – قرار دادند.
یکی از علمای بزرگ، در سال ۴۲ یا ۴۳، به خود بنده این مطلب را گفت. گفت: «در پانزده خرداد که ایشان – یعنی امام – این حرکت را کردند، خیلی کسان کشته شدند که بهترین جوانان ما بودند. جواب اینها را چه کسی خواهد داد؟» این طرز فکرها بود. این طرز فکرها فشار می آورد و ممکن بود هر کسی را از ادامه حرکت منصرف کند. اما امام، استقامت ورزید. عظمت روح او و عظمت بصیرتی که بر او حاکم بود، در این جاها دیده می شد.
بیانات مقام معظم رهبری در اجتماع پرشکوه زائران مرقد امام خمینی(ره) ۱۴/۰۳/۱۳۷۵
رژیم منحوس پهلوی
در اوایل رفتن رضاخان که هنوز تکلیف سلطنت در ایران درست معلوم نشده بود، سفیر انگلیس در تهران به کسی که از طرف محمّدرضا به او مراجعه کرده بود که تکلیف خودش را بداند، می گوید که چون بر طبق اطّلاعات ما، محمّدرضا به رادیو برلین گوش می کند و پیشرفتهای آلمان را روی نقشه پی می گیرد، پس مورد اعتماد ما نیست. آن شخص، خبر را به محمّدرضا می دهد. او هم گوش کردن به رادیو برلین را ترک می کند و کنار می گذارد! آن وقت سفیر انگلیس می گوید: «حالا دیگر عیبی ندارد؛ می شود او را به سلطنت انتخاب کرد.»
رژیم و دولتی که در رأس آن کسی قرار دارد که تا این حد به یک سفارت بیگانه وابسته است که آنها برای سلطنت او شرطهای حقیر و ذلّت آوری از این قبیل معیّن می کنند و او هم آن شرطها را می پذیرد و عمل می کند تا آنها او را به سلطنت برسانند، معلوم است که چقدر به بیرون از این مرزها و به قدرتهای خارجی وابسته است.
در اواخر حیات رژیم منحوس پهلوی هم، خاطرات و گفته های خودِ آن کسانی که جزو دوستان اینها بودند، همین را مشخّص می کند. در سال پنجاه هفت، سفیر امریکا و حتّی انگلیس – در آن وقت که دولت انگلیس دیگر قدرتی جهانی هم به حساب نمی آمد – در تعیین وضع محمّدرضا، سرنوشت او و تصمیمی که بایستی می گرفت، مؤثّر بودند. به او مراجعه می کردند و می گفتند: باید این کار را بکنی، باید این حرکت را انجام ندهی. به او نظر می دادند و او هم از آنها می پذیرفت. در طول این پنجاه سال هم، همیشه همین طور بود. قرارداد نفت را به مدّت شصت سال، با رضاخان تمدید کردند. دولتهایی را به اسم، معیّن کردند، که فلانی باید در رأس حکومت و دولت باشد. ببینید در طول این پنجاه سال، چقدر به این ملت بزرگ بی اعتنایی و اهانت شده است!
بیانات مقام معظم رهبری در مراسم سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) در مرقد مطهر ۱۴/۰۳/۱۳۷۴
اتفاق عجیب
شاید این حرف برای شما خیلی عجیب و تازه باشد – واقعاً هم عجیب است – اما از آن عجیبهایی است که اتفاق افتاد. چند ماه بعد از انقلاب – شاید حدود یک سال – دستگاه مستشاری ارتش امریکا، در یکی از نیروهای سه گانه ارتش، دم و دستگاه خود را داشت. البته مرکز اصلی شان که در محلّ ستاد مشترک بود، از بین رفته بود و خودشان فرار کرده بودند؛ اما عناصر اطّلاعاتی شان را در آن جا نگهداشته بودند تا سنگر را حفظ کنند.
اگر انسان اسم افرادی را بیاورد که در شورای عالی دفاع آن روز – که یک شورای عالی دفاع تماشایی بود – عضو بودند، شما برادرانْ امروز تعجّب می کنید که چطور در اوّل انقلاب، چنین آدمهایی در آن مرکز حسّاس حضور داشتند. ولی ما در شورای عالی دیدیم. حضور بنده هم در آن شورای عالی، در واقع غیررسمی بود. یعنی آن عناصر مایل نبودند ما را ببینند. ما هم به شکل انقلابی و با روشهای مخصوص زمان اوّل انقلاب به آن جلسه می رفتیم. می دیدیم لایحه ای آورده اند، مصوّبه ای را می خواهند از شورای عالی دفاع بگذرانند که بر اساس آن، اسم مستشاری سابق امریکا در ایران فلان اسم شود. چند اسم پیشنهاد کردند که شورای عالی دفاع ایران رسماً تصویب کند که اسم مستشاری این است. یعنی در حقیقت، وجود مستشاری را امضا کنند. ما آن جا فهمیدیم که مستشارها هنوز در ایرانند. گفتیم: «این آقایان این جا چه می کنند؟ اوّل اصل وجودشان را ثابت کنید تا بعد به اسمشان برسیم!» مرحوم چمرانِ عزیز هم در آن جلسه بود. او هم کمک کرد و تصویب کردیم که اینها باید هر چه زودتر از ایران بروند.
آنها تا این حد وقاحت و جرأت به خرج می دادند که عناصر مستشاری امریکایی را در داخل ارتش جمهوری اسلامی نگهدارند. این هم یکی از بلاها بود که به فضل الهی از سرِ ارتش گذشت. این نشان می دهد که امیدهای آنها نسبت به ارتشْ در چه حدّی بود و طمعشان چقدر بود.
بیانات مقام معظم رهبری در دیدار اعضای ارتش جمهوری اسلامی ایران ۳۰/۰۱/۱۳۷۴
سرم سازی کرج
من یک وقت در زمان ریاست جمهوری به مرکز سرم سازی کرج رفتم، دیدم یک عده از این دانشمندان پیرمرد در آن جا هستند؛ که یکی از آنها هم به گمانم جزو همین کسانی بود که از طریق رادیو با او صحبت شد. من از لهجه اش فهمیدم که نجف آبادی است.
پیرمرد از کار افتاده یی بود؛ گریه اش گرفت! دید که رئیس جمهور آمده با او دست می دهد و می گوید: آقا ! احوال شما چه طور است؟ اصلاً چنین چیزی در زندگی او سابقه نداشت که یک مقام کشوری جلو بیاید و با تواضع با او حرف بزند و قدر علم او را بداند. می دید که من قدر علم او را می دانم و به او به عنوان یک عالم، حقیقتاً و قلباً – نه تصنعاً – احترام می کنم؛ این واقعاً برایش چیز عجیبی بود. اصلاً این چیزها در گذشته مطرح نبود.
بیانات در دیدار با اعضای «گروه دانش» صدای جمهوری اسلامی ایران ۱۵/۱۱/۱۳۷۰


مطالب مرتبط :


برچسب مطلب

, , , ,