اشعار ویژه عید غدیر

اشعار ویژه عید غدیر ، عید ولایت ::

غدیریه

هر چه بینى در بسیط خاک کج خوى شریر —– هر که بینى مانده در چنگال آمالش اسیر
کفر و الحاد و نفاق و دور ماندن از صواب —– و این پلیدیها و ظلمت هست ز انکارغدیر
چون رسول اللّه خاتم گشت مامور از خدا —– تا نماید ره ، بشر را سوى احسان کثیر
تا رهاند از پریشانى و جهل و خودسرى —– هم نماید راه روشن را براى هر بصیر
آمدش جبریل و گفتا: اى امیر انبیا —– اى که در کانون خلقت نیست مانندت نظیر
من تو را از جانب یزدان پیام آورده ام —– اى که هستى بر خلایق هم بشیر و هم نذیر
اى که بر ذرات عالم مى رسد از توحیات —– واى که در عرش علا باشد تو را جا وسریر
تا رهانى خلق را از تیرگیهاى ضلال —– تا کنى بینا به نور باطن خود هر ضریر
تا کنى بنیان دین را استوار و پایدار —– تا نماند حجتى از بهر افراد شریر
مجمعى اندر غدیر خم بپرداز و بگو —– بعد من باشد على بر ارض و ما فیها سفیر
حکم او حکم من است و حکم من حکم خدا —– حب او ایمان و بغضش کفر و زین نبودگزیر
فرض بر هر فرد انسان است تا از روى صدق —– رخ نهد بر آستان این جوانمرد دلیر
هست جنت جایگاه پیروان صادقش —– هر که از او روى تابد دوزخش باشد مسیر
هر که من مولاى او هستم على مولاى اوست —– هست این فرمان رب خالق حى قدیر
حاضران گفتند پذیرفتیم و یک تن زان گروه —– بخ ‌بخ گفت و بیعت کرد و خواند او راامیر
لیک بعد از رحلت او کند آن کان نفاق —– چاهى اندر معبر آن سفله خویان قصیر
تا به آل مصطفى ظلم و جفا سازد روا —– تا ببندد راه را بر حق شناسان بصیر
تا زند آتش به باب معبر روح الامین —– تا شود خون از جفایش قلب زهراى خبیر
تا که بعد از اندکى از جور و بیداد یزید —– اهل بیت او شود در دست اهریمن اسیر
تا هدایى را زبان گویاست خواهد از خدا —– تا مصون مانند، از هر رنج ، یاران امیر

( ابوتراب هدائى ت : ۱۲۷۶ ـ و: ۱۳۷۳ ه . ش )

 ابـوتـراب هـدایـى ، راه سعادت (برگزیده اشعار)، بنیاد پژوشهاى اسلامى ، چ۱ ، ۱۳۷۴ ه . ش ، مشهد، ص ۳۱

—————————————————————————————————-

قصیده غدیریه

سـروش غـیـبـم به پرده دل سراید از عشق داستانها —– که جز به مهر على فروزان نگرددانوار آسمانها
چو حسن او ماه دلربایى چو طلعتش جلوه خدایى —– چو قامتش سرو با صفایى ندیده چشمى به بوستانها
به هر دل افتد ز مهر نورش بنوشد از باده طهورش —– به جامى از کوثر حضورش شودمجرد تن و روانها
شـنـیده نیروى سنانش ، فکندن عمرو و صد چو آنش —– ندیده اى قدرت روانش به کشور ملک لامکانها
بـه ملک جان شاه کشور است او،به شهر علم نبى در است او —– به گنج حق پاک گوهراست او، خراج یک جلوه اش جهانها
ز حق مجیب دعاى آدم به امر ایزد وصى خاتم —– فروغ اللّه و نور عالم ، فداى او جان جان جانها
ظـهـور عـیـن الکمال ایزد شهود کل الجمال ایزد —– به قهر و سطوت جلال ایزد خدانمایى به چشم جانها
خـرد به کار على است حیران که چیست این سرسر سبحان —– مثالى از بى مثال یزدان ،دراواز آن بى نشان نشانها
خلیفه اللّه اعظم است او، معلم روح آدم است او —– امیر پاکان عالم است او امام مطلق بر انس و جانها
کـتاب ناطق امام بر حق معین طاها ولى مطلق —– خلافتش بر جهان محقق حکومتش بر تن و روانها
على عالى امیر ایمان ولى ایزد خدیو امکان —– وصى احمد سمى سبحان جلالتش برتر از بیانها
دو دیـده اش بـر جـمـال سرمد دو نرگسش مست حسن ایزد —– بهشتیان ر ا به نص احمددو گوهرش سید جوانها
هزار یک از صفاتت نکرده وصف اى امیر عالم —– اگر فرستد هزار دفتر، فرشته وحى از آسمانها
تـو ظـل خـورشـید لایزالى ، تو ذات بیمثل را مثالى —– تو ساقى جرعه وصالى به باغ رضوان به بوستانها
تو جوهر قدرت خدایى تخلق وصف کبریایى —– ز مهر حق در مثل ضیایى تو را سزدقدر و عز و شانها
تـو در غدیر از خداى قادر امیر باطن شدى و ظاهر —– که تاجدارى شرع اطهرتوراست شایسته نى فلانها
به ملک دین جز تو شه نزیبد بر این فلک جز تو مه نزیبد —– شهى به هر دل سیه نزیبدتویى گل و خارت این و آنها
تو بسمل دفتر خدایى ، به کشتى شرع ناخدایى —– شهنشه تاج انمایى ثناى حسن تو برزبانها
تـو خـسـرو هـل اتى مقامى بشیر رحمت به خاص و عامى —– ز کوثر عشق یا رجامى به عاشقان بخش و تشنه جانها
تـویـى کـه شـمـشـیر آبدارت فکند سرها به خاک ذلت —– بس آتش قهر و اقتدارت زمشرکان سوخت دودمانها
ز امـر بـلـغ بـه حـکـم ایزد شدى تو چون جانشین احمد —– رقیب گشت از حسد مخلد به نار محرومى از جنانها
بـه شـکر اعزاز پادشاهى به شیعیان از کرم نگاهى —– مخواه ما را بدین تباهى نظر کن اى شه به پاسبانها
تو پرده دار ظهور ذاتى تو آینه جلوه صفاتى —– تو کشتى نوح را نجاتى فراتر از گردش زمانها
چـو خـوانـمـى دفـتر و کتابت فصاحت بیحد کلامت —– فزایدم معرفت پیامت زدایدم شبهت و گمانها
تـبـارک آن خـوش کتاب ایمان مفسر مجملات قرآن —– فصاحتش نور چشم سحبان مسخرش عقل نکته دانها
بـه خیل خوبان تو پیشوایى بر اهل دل شاه اولیایى —– غرض ز معراج مصطفایى که آرداز غیبت ارمغانها
شـبـى کـه راز کـمیل خوانم چو شمع روشن شود روانم —– ز شوقت از دیده خون فشانم زدل کشم ناله و فغانها
صباح اگر خوانمى دعایت به پیشگاه ازل ثنایت —– به چشم دل بینمى صفایت در آن حقایق وز آن بیانها
ز عـلـم و عـقـل و سخا و قدرت به زهد و حلم و تقى و همت —– ندید چشم جهان مثالت نه در زمین نى در آسمانها
به سجده گه سر نهادى ز جور ابن ملجم مرادى —– به گلشن قدس پرگشادى برستى ازجور سرگرانها
به تیغ زهر آبداده ناگاه شکافت آن جبهه به از ماه —– فرشته فریاد زد که اللّه برآمد از قدسیان فغانها
منم (الهى ) گداى کویت ز هر طرف چشم دل به سویت —– که افتدم یک نظر به رویت به وقت رحلت ز جسم جانها
الـهـیـم بـنـده تو شاهم به کوى عشقت فتاده را هم —– که بخشد ار غرقه در گناهم محبتت زآتشم امانها

( الهى قمشه اى و: ۱۳۵۲ه. ش )

کـلیات دیوان حکیم الهى قمشه اى ، انتشارات علمیه اسلامیه ، چاپ چهارم ۱۴۰۸ه.ق ، تهران ، ص ۳۲۰

—————————————————————————————————-

ترکیب بند در عید غدیر

اى گلرخ دلفریب خود کام —– وى دلبر دلکش دل آرام
شد وقت که باز دور ایام —– گامى بزند موافق کام
برخیز تو نیز آسمان وار —– یکروز به کام ما بزن گام
بستان و بده بگو سرودى —– برخیز و برو بیا بزن جام
چون خرمن گل به عشوه بنشین —– چون سرو روان به جلوه بخرام
از شام به عیش کوش تا صبح —– وز صبح به طیش باش تا شام
امروز بگو مگر چه روز است —– تا گویمت این سخن به اکرام
موجود شد از براى امروز —– آغاز وجود تا به انجام
امروز ز روى نص قرآن —– بگرفت کمال ، دین اسلام
امروز به امر حضرت حق —– شد نعمت حق به خلق اتمام
امروز وجود، پرده برداشت —– رخساره خویش جلوه گر داشت
امروز که روز دار و گیر است —– مى ده که پیاله دلپذیر است
چون جام دهى به ما جوانان —– اول به فلک بده که پیر است
از جام و سبو گذشت کارم —– وقت خم و نوبت غدیر است
برد از نگهى دل همه خلق —– آهوى تو سخت شیرگیر است
در عشوه آن دو آهوى چشم —– گر شیر فلک بود،اسیر است
در چنبر آن دو هندوى زلف —– خورشید سپهر،دستگیر است
مى نوش که چرخ پیر امروز —– از ساغر خورپیاله گیر است
امروز به امر حضرت حق —– بر خلق جهان على امیراست
امروز به خلق گردد اظهار —– آن سر نهان که درضمیر است
آن پادشه ممالک جود —– در ملک وجود بر سریراست
چندان که به مدح او سرودیم —– یک نکته ز صدنگفته بودیم

( حاج میرزا حبیب خراسانى ت : ۱۲۶۶ ه و: ۱۳۲۷ ه . ق )

 دیوان حاج میرزا حبیب خراسانى ، به سعى و اهتمام على حبیب ، کتابفروشى زوار، تهران ، چ ۴، ۱۳۶۱ ه . ش ،صص ۳۲۴، ۳۲۵

—————————————————————————————————-

اعجاز خلقت

مولای ما نمونه‌ی دیگر نداشته است —- اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم، فکر می کنم —- این خانه بی‌دلیل ترک بر نداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی—- آیینه‌ای برای پیامبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود —- شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب، در قلعه کنده است —- انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود —- یا جبرئیل واژه‌ی بهتر نداشته است

چون روز، روشن است که در جهل گم شده است —- هر کس که ختم ناد علی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او —- تقصیر من که نیست برابر نداشته است

سید حمیدرضا برقعی

 


مطالب مرتبط :


برچسب مطلب

, , , , ,