خاطرات یک سرباز از روزهای خرمشهر

دوران سربازی را می‌گذراندیم. جزو تیپ پنجاه و پنج هوابرد شیراز بودیم. منتقلمان کرده بودند اهواز. قرار بود برویم آبادان – اهواز، نزدیک دکل رادیو تلویزیون.

 آنچه پیش روی شماست خاطراتی است از روزهای حضور یکی از رزمندگان در هشت سال جنگ تحمیلی که به رشته تحریر در آورده است.

 *فریادش بلند شد: «کمک!»

دویدیم طرف رودخانه. کسی دیده نمی‌شد. قایق بادی را انداختیم تو آب. بهمان گفته بودند تو کارون نروید. ممکن است عراقی ها تیراندازی کنند طرفتان. دستش را دیدم که از آب زد بیرون. آب‌های اطرافش از خون قرمز بود. دستش را گرفتم، کشیدمش طرف قایق. آب رفته بود تو ریه‌هاش. به زور نفس می‌کشید. بیهوش شده بود.

-باید بهش تنفس مصنوعی بدهیم.

تنش آرام آرام از آب خارج می‌شد. یکی از بچه‌ها داد زد: «پاش!»
یکی از پاهایش قطع شده بود. کوسه زده بود. چند جای دیگر بدنش هم زخم دندان کوسه داشت. طنابی دور پایش بستم تا از خونریزی جلوگیری کند. بردیمش اورژانس.
دوران سربازی را می‌گذراندیم. جزو تیپ پنجاه و پنج هوابرد شیراز بودیم. منتقلمان کرده بودند اهواز. قرار بود برویم آبادان – اهواز، نزدیک دکل رادیو تلویزیون. منطقه بیابانی و گرم بود. گاهی تو آب شنا می‌کردیم.
وقتی از اورژانس برگشتیم، بهمان گفتند باید آماده حرکت شویم. ساعت چهار رفتیم منطقه.
فرمانده ستون را متوقف کرد:‌ «همین جا سنگر می‌سازیم.»
مشغول بودیم. یکی از همدوره‌ای‌هایم بهم نزدیک شد: «این چیه، مصطفی؟»
آسمان را نشان داد: «دراز بکش!»
پخش زمین شدیم. همه جا پر شد از دود و آتش. هواپیماهای دشمن مقر گردان صد و چهل و شش هوابرد را بمباران کردند. چهار مجروح و دو شهید، باید می‌بردیمشان عقب.

فرمانده آمد: «آمبولانس الان می‌آید. شما…»

اشاره کرد به من و حسین و بعد رفت سمت پل: «باید این پل استتار شود.»

نگاه کردم به پل. آن طرفش ضد هوایی گذاشته بودند. با شاخه‌های درخت استتارش کردیم. دشمن دید کافی روی پل داشت. تردد ماشین‌ها را کم کرده بودند. توپ‌های صد و هفتاد و پنج را مستقر کرده بودیم پشت کارون، تا جاده اهواز -  خرمشهر برد داشتند. کارمان تمام شده بود.

فرمانده دسته گفت: «بروید آن طرف، سوار پی‌ام‌پی‌ها بشوید!»

با نیروهای بسیج و سپاه ادغام شده بودیم. همین طور که می‌رفتیم، یکی از بچه‌های لشگر عاشورا آمد نزدیکمان:

-کارتان عالی بود.

حسین با تعجب پرسید: «کدام کار؟»

-«استتار پل. عراقی ها گزارش دادند اصلا دیده نمی‌شود.»

سردر نمی‌آوردم. چند نفر زدند زیر خنده. تازه فهمیدم داشت شوخی مَی‌کرد.
وقتی رسیدیم خط، آفتاب غروب کرده بود. اولین گردان‌های اعزامی با عراقی ها درگیر شده بودند. فرمانده دسته دستور پاکسازی داد. چند نفری از عراقیها بشدت مقاومت می‌کردند. آر‌پی‌جی را برداشتم، رفتم روی خاکریز. رگبار تیرباری نشست جلوی پام. نشستم. چند لحظه تمرکز کردم. ایستادم. منوری شلیک شد. خط مثل روز روشن شد. رو کردم به حسین: «بزنش! با آرپی جی بزنش!»
منور صد و بیست بود. حسین زدش، افتاد پایین. باز همه جا تاریک شد. دویدم طرف دپو. تیرباری کار گذاشته بودند بالای خاکریز. آماده شدم بزنمش. یک افسر عراقی سبز شد جلوم. کلتش را نشانه رفته بود طرفم. صدای شلیک بلند شد. بهش خیره شده بودم. از گوشه لبش خون زد بیرون. زانوهاش خم شد.
حسین داد زد: «مصطفی، بزن!»
خدمه تیربار فرار کرد. کمی صبر کردم.
حسین بی‌تاب بود: «یاالله، بزن!»
سنگر تیربار منهدم شد. رفتیم بالای خاکریز. پشت خط‌شان اورژانس کاملی داشتند. می‌خواستیم دست نخورده بماند تا ازش استفاده کنیم، اما یک گلوله آر‌پی‌جی خاکسترش کرد.
رسیدیم پشت جاده اهواز – خرمشهر. مرحله اول عملیات بیت‌ المقدس تمام شده بود. تانکها و پی‌ام‌پی‌های دشمن مقاومت می‌کردند. همه را منهدم کردیم. یکی هم سالم غنیمت گرفتیم. از گلوله‌اش نمی‌شد استفاده کرد. دوشکای آن را به کار انداختیم. یک هلیکوپتر عراقی بهمان نزدیک شد. راکتی شلیک کرد. خورد کنار دوشکا. دومین راکت پشت دوشکا منفجر شد، اما سومین راکت درست خورد زیر لوله‌اش. رگبار بچه‌ها هلی‌کوپتر را فراری داد.
فرمانده دسته آمد نزدیکمان: «می‌رویم طرف شلمچه و پادگان حمید.» راه افتادیم. جامان را با لشگر عاشورا عوض کردند. ما در مرحله دوم عملیات شرکت نداشتیم. بچه‌های لشگر عاشورا رفتند طرف کانال ماهی.
حسین کنارم قدم می‌زد. ازم پرسید: «کجا می‌رویم؟»

-گمرک خرمشهر.

خرمشهر به خرابه‌ای تبدیل شده بود. عراقی ها نزدیک گمرک یک بتونی ساخته بودند. بالا و پایینش دوشکا کار گذاشته بودند. به حسین نگاه کردم: «برویم؟»
با سر جواب مثبت داد. رفتیم طرفش. بستندمان به رگبار. برگشتیم.

-طوریت نشد؟

-نه.

چند تا از بچه‌ها مجروح شده بودند.
فرمانده دسته گفت: «با پی‌ام‌پی می‌زنیمش.»
هلی‌کوپتری داشت می‌آمد طرفمان. چیزی ازش آویزان بود. بچه‌ها بستندش به رگبار. تو هوا منفجر شد. می‌خواستم از فرصت استفاده کنم. دویدم رو به روی کافه. آر‌پی‌جی را نشانه رفتم. رگبار دوشکا پام را شکافت. افتادم زمین. می‌دانستم یک آن تکان بخورم می‌زنندم. زیر چشمی اطرافم را وارسی کردم. سمت راستم کوچه‌ای بود. همان طور خوابیده، غلت زدم تو کوچه. می‌خواستم بلند شوم که چشم‌هایم سیاهی رفت. احساس ضعف کردم.
وقتی چشم‌هایم را باز کردم، تو یکی از بیمارستان‌های اهواز بودم. از آنجا منتقلم کردند تهران.

راوی: مصطفی مالیان


مطالب مرتبط :


برچسب مطلب

,