آیا خاتم بودن پیامبر اسلام(ص)در قرآن آمده ؟ کدام آیه وسوره ؟

بسم الله الرّحمن الرّحیم
سلام علیکم
تفسیر نمونه ج : ۱۷ص :۳۳۶
مَّا کانَ محَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَ لَکِن رَّسولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِیِّینَوَ کانَ اللَّهُ بِکلِّ شىْءٍ عَلِیماً سوره احزاب آیه(۴۰)
ترجمه:۴۰ -محمد پدر هیچیک از مردان شما نبود ، ولى رسول خدا و خاتم و آخرین پیامبران است و خداوند به هر چیز آگاه است.
تفسیر : مساله خاتمیت
این آیه حقیقت مهم دیگرى را که مساله خاتمیت است به تناسب خاصى در ذیل آن بیان مىکند .
نخست مىفرماید : محمد پدر هیچیک از مردان شما نبود ( ما کان محمد ابا احد من رجالکم).
نه زید و نه دیگرى ، و اگر یک روز نام پسر محمد بر او گذاردند این تنها یک عادت و سنت بود که با ورود اسلام و نزول قرآن بر چیده شد نه یک رابطه طبیعى و خویشاوندى.
البته پیامبر فرزندان حقیقى به نام قاسم و طیب و طاهر و ابراهیم داشت ، ولى طبق نقل مورخان همه آنها قبل از بلوغ ، چشم از جهان بستند ، و لذا نام رجال ( مردان ) بر آنها اطلاق نشد .
امام حسن و امام حسین (علیهالسلام) که آنها را فرزندان پیامبر (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) مىخواندند ، گرچه به سنین بالا رسیدند ، ولى به هنگام نزول این آیه هنوز کودک بودند ، بنابر این جمله ما کان محمد ابا احد من رجالکم که به صورت فعل ماضى آمده است بطور قاطع در آن هنگام در حق همه صادق بوده است.
و اگر در بعضى از تعبیرات خود پیامبر (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) مىخوانیم انا و على ابوا هذه الامة : من و على پدران این امتیم مسلما منظور پدر نسبى نبوده بلکه ابوت ناشى از تعلیم و تربیت و رهبرى بوده است .
با این حال ازدواج با همسر مطلقه زید که قرآن فلسفه آنرا صریحا شکستن سنتهاى نادرست ذکر کرده چیزى نبود که باعث گفتگو در میان این و آن شود ، و یا بخواهند آنرا دستاویز براى مقاصد سوء خود کنند.
سپس مى افزاید : ارتباط پیامبر (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) با شما تنها از ناحیه رسالت و خاتمیت مىباشد او رسول الله و خاتم النبیین است ( و لکن رسول الله و خاتم النبیین).
بنابر این صدر آیه ارتباط نسبى را بطور کلى قطع مىکند ، و ذیل آیه ارتباط معنوى ناشى از رسالت و خاتمیت را اثبات مىنماید ، و از اینجا پیوند صدر و ذیل روشن مىشود .
از این گذشته اشاره به این حقیقت نیز دارد که در عین حال علاقه او فوق علاقه یک پدر به فرزند است ، چرا که علاقه او علاقه رسول به امت مىباشد ، آنهم رسولى که مىداند بعد از او پیامبر دیگرى نخواهد آمد ، و باید آنچه مورد نیاز امت است تا دامنه قیامت براى آنها با دقت و با نهایت دلسوزى پیشبینى کند.
و البته خداوند عالم و آگاه همه آنچه را در این زمینه لازم بوده در اختیار او گذارده ، از اصول و فروع و کلیات و جزئیات در تمام زمینهها ، و لذا در پایان آیه مىفرماید : خداوند به هر چیز عالم و آگاه بوده و هست ( و کان الله بکل شىء علیما ) .
این نکته نیز قابل توجه است که خاتم انبیاء بودن ، به معنى خاتم المرسلین بودن نیز هست ، و اینکه بعضى از دینسازان عصر ما براى مخدوش کردن مساله خاتمیت به این معنى چسبیدهاند که قرآن پیامبر اسلام (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) را خاتم انبیاء شمرده ، نه خاتم رسولان این یک اشتباه بزرگ است ، چرا که اگر کسى خاتم انبیاء شد به طریق اولى خاتم رسولان نیز هست ، زیرا مرحله رسالت مرحلهاى است فراتر از مرحله نبوت ( دقت کنید).
این سخن درست به این مى ماند که بگوئیم : فلان کس در سرزمین حجاز نیست ، چنین کسى مسلما در مکه نخواهد بود ، اما اگر بگوئیم در مکه نیست ، ممکن است در نقطه دیگرى از حجاز باشد ، بنابر این اگر پیامبر را خاتم المرسلین مى نامید ممکن بود خاتم انبیاء نباشد ، اما وقتى مى گوید او خاتم انبیاء است ، مسلما خاتم رسولان نیز خواهد بود ، و به تعبیر مصطلح نسبت نبى و رسول نسبت عموم و خصوص مطلق است ( باز هم دقت کنید )
نکته ها:
الف -خاتم چیست ؟
خاتم ( بر وزن حاتم ) آنگونه که اربابان لغت گفته اند به معنى چیزى است که به وسیله آن پایان داده مىشود ، و نیز به معنى چیزى آمده است که با آن اوراق و مانند آن را مهر مى کنند.
در گذشته و امروز این امر معمول بوده و هست که وقتى مى خواهند در نامه یا ظرف یا خانه اى را ببندند و کسى آن را باز نکند روى در ، یا روى قفل آن ماده چسبندهاى مىگذارند ، و روى آن مهرى مىزنند که امروز از آن تعبیر به لاک و مهر مىشود.
و این به صورتى است که براى گشودن آن حتما باید مهر و آن شىء چسبنده شکسته شود ، مهرى را که بر اینگونه اشیاء مىزنند خاتم مىگویند ، و از آنجا که در گذشته گاهى از گلهاى سفت و چسبنده براى این مقصد استفاده مىکردند لذا در متون بعضى از کتب معروف لغت در معنى خاتم مىخوانیم ما یوضع على الطینة ( چیزى بر گل مىزنند).
اینها همه به خاطر آن است که این کلمه از ریشه ختم به معنى پایان گرفته شده ، و از آنجا که این کار ( مهر زدن ) در خاتمه و پایان قرار مىگیرد نام خاتم بر وسیله آن گذارده شده است.
و اگر مى بینیم یکى از معانى خاتم , انگشتر است آن نیز به خاطر همین است که نقش مهرها را معمولا روى انگشترهایشان مىکندند ، و به وسیله انگشتر نامهها را مهر مىکردند ، لذا در حالات پیامبر (صلى اللهعلیهوآلهوسلّم) و ائمه هدى (علیهمالسلام) و شخصیتهاى دیگر از جمله مسائلى که مطرح مىشود نقش خاتم آنها است.
مرحوم کلینى در کافى از امام صادق (علیهالسلام) چنین نقل مى کند : ان خاتم رسول الله کان من فضة نقشه محمد رسول الله : انگشتر پیامبر از نقره بود و نقش آن محمد رسول الله بود.
در بعضى از تواریخ آمده است که یکى از حوادث سال ششم هجرى این بود که پیامبر انگشتر نقش دارى براى خود انتخاب فرمود و این به خاطر آن بود که به او عرض کردند پادشاهان نامه هاى بدون مهر را نمىخوانند .
در کتاب طبقات نیز آمده است هنگامى که پیامبر گرامى اسلام تصمیم گرفت دعوت خود را گسترش دهد ، و به پادشاهان و سلاطین روى زمین نامه بنویسد دستور داد انگشترى برایش ساختند که روى آن محمد رسول الله حک شده بود ، و نامههاى خود را با آن مهر مى کرد.
با این بیان به خوبى روشن مىشود که خاتم گر چه امروز به انگشتر تزیینى نیز اطلاق مىشود ، ولى ریشه اصلى آن از ختم به معنى پایان گرفته شده است و در آن روز به انگشترهائى مىگفتند که با آن نامهها را مهر مىکردند .
بعلاوه این ماده در قرآن مجید در موارد متعددى به کار ، رفته ، و در همه جا به معنى پایان دادن و مهر نهادن است ، مانند الیوم نختم على افواههم و تکلمنا ایدیهم : امروز – روز قیامت – مهر بر دهانشان مىنهیم و دستهاى آنها با ما سخن مىگوید ( یس – ۶۵).
ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة : خداوند بر دلها و گوشهاى آنها ( منافقان ) مهر نهاده ( به گونهاى که هیچ حقیقتى در آن نفوذ نمىکند ) و بر چشمهاى آنها پردهاى است ( بقره – ۷ ) .
از اینجا معلوم مىشود آنها که در دلالت آیه مورد بحث بر خاتمیت پیامبر اسلام (صلى اللهعلیهوآلهوسلّم) و پایان گرفتن سلسله انبیاء به وسیله او وسوسه کردهاند به کلى از معنى این واژه بى اطلاع بودهاند ، و یا خود را به بىاطلاعى زدهاند ، و گرنه هر کس کمترین اطلاعى از ادبیات عرب داشته باشد مىداند کلمه خاتم النبیین به وضوح دلالت بر معنى خاتمیت دارد.
وانگهى اگر غیر از این تفسیر براى آیه گفته شود مفهوم سبک و بچهگانهاى پیدا خواهد کرد مثل اینکه بگوئیم پیامبر اسلام انگشتر پیامبران بود یعنى زینت پیامبران محسوب مىشد ، زیرا مىدانیم انگشتر یک ابزار ساده براى انسان است و هرگز در ردیف خود انسان نخواهد بود و اگر آیه را چنین تفسیر کنیم مقام پیامبر اسلام (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) را فوق العاده تنزل دادهایم ، گذشته از اینکه با معنى لغوى سازگار نیست .
لذا این واژه در تمام قرآن ( در ۸ مورد ) که این ماده به کاررفته همه جا به معنى پایان دادن و مهر نهادن آمده است.
ب-دلائل خاتمیت پیامبر اسلام (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم)
آیه فوق گرچه براى اثبات این مطلب کافى است ، ولى دلیل خاتمیت پیامبر اسلام (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) منحصر به آن نمى باشد ، چه اینکه هم آیات دیگرى در قرآن مجید به این معنى اشاره مىکند ، و هم روایات فراوانى در این باره وارد شده است .
از جمله در آیه ۱۹ سوره انعام مىخوانیم : و اوحى الى هذا القرآن لا نذرکم به و من بلغ : این قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام کسانى را که این قرآن به آنها مىرسد انذار کنم ( و به سوى خدا دعوت نمایم).
وسعت مفهوم تعبیر و من بلغ ( تمام کسانى که این سخن به آنها مىرسد ) رسالت جهانى قرآن و پیامبر اسلام رااز یکسو و مساله خاتمیت را از سوى دیگر روشن مىسازد.
آیات دیگرى که عمومیت دعوت پیامبر اسلام (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) را براى جهانیان اثبات مىکند مانند تبارک الذى نزل الفرقان على عبده لیکون للعالمین نذیرا : جاوید و پر برکت است خداوندى که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا تمام اهل جهان را انذار کند ( فرقان آیه ۱).
و مانند و ما ارسلناک الا کافة للناس بشیرا و نذیرا : ما تو را جز براى عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستادیم ( توبه آیه ۲۸).
و آیه قل یا ایها الناس انى رسول الله الیکم جمیعا : بگو : اى مردم ! من فرستاده خدا به همه شما هستم ( اعراف آیه ۱۵۸ ) .
با توجه به وسعت مفهوم عالمین و ناس و کافة نیز مؤید این معنى است از این گذشته اجماع علماء اسلام از یکسو و ضرورى بودن این مساله در میان مسلمین از سوى دیگر ، و روایات فراوانى که از پیامبر و دیگر پیشوایان اسلام رسیده از سوى سوم مطلب را روشنتر مىسازد که به عنوان نمونه به ذکر چند روایت زیر قناعت مى کنیم!
۱ -در حدیث معروفى از پیامبر (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) مىخوانیم که فرمود : حلالى حلال الى یوم القیامة و حرامىحرام الى یوم القیامة : حلال من تا روز قیامت حلال است و حرام من تا روز قیامت حرام.
این تعبیر بیانگر ادامه این شریعت تا پایان جهان مىباشد.
گاهى حدیث فوق به صورت حلال محمد حلال ابدا الى یوم القیامة و حرامه حرام ابدا الى یوم القیامة لا یکون غیره و لا یجىء غیره نیز نقل شده است : حلال محمد همیشه تا روز قیامت حلال است و حرام او همیشه تا قیامت حرام است ، غیر آن نخواهد بود و غیر او نخواهد آمد.
۲ -حدیث معروف منزله که در کتب مختلف شیعه و اهل سنت در مورد على (علیهالسلام) و داستان ماندن او بجاى پیامبر در مدینه به هنگام رفتن رسولخدا (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) ، به سوى جنگ تبوک آمده نیز کاملا مساله خاتمیت را روشن مىکند ، زیرا در این حدیث مىخوانیم : پیامبر به على (علیهالسلام) فرمود : انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى : تو نسبت به من ، به منزله هارون نسبت به موسى هستى ، جز اینکه بعد از من پیامبرى نیست ( بنابر این تو همه منصبهاى هارون را نسبت به موسى دارى جز نبوت )
۳ -این حدیث نیز مشهور است و در بسیارى از منابع اهل سنت نقل شده که فرمود : مثلى و مثل الانبیاء کمثل رجل بنى بنیانا فاحسنه و اجمله ، فجعل الناس یطیفون به یقولون ما رأینا بنیانا احسن من هذا الا هذه اللبنة ، فکنت انا تلک اللبنة : مثل من در مقایسه با انبیاء پیشین همانند مردى است که بنائى بسیار زیبا و جالب بسازد ، مردم گرد آن بگردند و بگویند بنائى زیباتر از این نیست جز اینکه جاى یک خشت آن خالى است و من همان خشت آخرینم ! این حدیث در صحیح مسلم به عبارات مختلف و از روات متعدد نقل شده ، حتى در یک مورد در ذیل آن این جمله آمده است : و انا خاتم النبیین .
و در حدیث دیگرى در ذیل آن مىخوانیم : جئت فختمت الانبیاء : آمدم و پیامبران را پایان دادم
و نیز در صحیح بخارى ( کتاب المناقب ) و مسند احمد حنبل ، و صحیح ترمذى ، و نسائى و کتب دیگر نقل شده ، و از احادیث بسیار معروف و مشهور است و مفسران شیعه و اهل سنت مانند طبرسى در مجمع البیان و قرطبى در تفسیرش ذیل آیه مورد بحث آورده اند.
۴ -در بسیارى از خطبههاى نهج البلاغه نیز خاتمیت پیامبر اسلام (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) صریحا آمده است از جمله در خطبه ۱۷۳ در توصیف پیامبر اسلام (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) چنین مىخوانیم : امین وحیه و خاتم رسله و بشیر رحمته و نذیر نقمته : او ( محمد ) امین وحى خدا ، و خاتم پیامبران ، و بشارت دهنده رحمت و انذار کننده از عذاب او بود .
و در خطبه ۱۳۳ چنین آمده است : ارسله على حین فترة من الرسل ، و تنازع من الالسن ، فقفى به الرسل و ختم به الوحى : او را پس از یک دوران فترت بعد از پیامبران گذشته فرستاد به هنگامى که میان مذاهب مختلف نزاع در گرفته بود به وسیله او سلسله نبوت را تکمیل کرده و وحى را با او ختم نمود.
و در خطبه نخستین نهج البلاغه بعد از شمردن برنامههاى انبیاء و پیامبران پیشین مىفرماید : الى انبعث الله سبحانه محمدا رسول الله (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) لانجاز عدته و اتمام نبوته : تا زمانى که خداوند سبحان محمد (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) رسولش را براى تحقق بخشیدن به وعدههایش و پایان دادن سلسله نبوت مبعوث فرمود.
۵ -و در پایان خطبه حجة الوداع همان خطبهاى که پیامبر اسلام (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) در آخرین حج و آخرین سال عمر مبارکش به عنوان یک وصیتنامه جامع براى مردم بیان کرد نیز مساله خاتمیت صریحا آمده است آنجا که مىفرماید : الا فلیبلغ شاهد کم غائبکم لا نبى بعدى و لا امة بعدکم : حاضران به غائبان این سخن را برسانند که بعد از من پیامبرى نیست ، و بعد از شما امتى نخواهد بود ، سپس دستهاى خود را به سوى آسمان بلند کرد آنچنان که سفیدى زیر بغلش نمایان گشت و عرضه داشت : اللهم اشهد انى قد بلغت : خدایا گواه باش که من آنچه را باید بگویم گفتم .
۶ -در حدیث دیگرى که در کتاب کافى از امام صادق (علیهالسلام) آمده است چنین مىخوانیم : ان الله ختم بنبیکم النبیین فلا نبى بعده ابدا و ختم بکتابکم الکتب فلا کتاب بعده ابدا : خداوند با پیامبر شما سلسله انبیاء را ختم کرد ، بنابر این هرگز بعد از او پیامبرى نخواهد آمدو با کتاب آسمانى شما کتب آسمانى را پایان داد پس کتابى هرگز بعد از آن نازل نخواهد گشت.
حدیث در این زمینه در منابع اسلامى بسیار زیاد است بطورى که در کتاب معالم النبوة ۱۳۵ حدیث از کتب علماء اسلام از شخص پیامبر (صلىاللهعلیهوآلهوسلّم) و پیشوایان بزرگ اسلام در این زمینه جمع آورى شده است.
ج -پاسخ چند سؤال
۱ -خاتمیت چگونه با سیر تکاملى انسان سازگار است ؟
نخستین سؤالى که در این بحث مطرح مىشود این است که مگر جامعه انسانیت ممکن است متوقف شود ؟ مگر سیر تکاملى بشرحد و مرزى دارد ؟ مگر با چشم خود نمىبینیم که انسانهاى امروز در مرحلهاى بالاتر از علم دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند؟
با این حال چگونه ممکن است دفتر نبوت به کلى بسته شود و انسان در این سیر تکاملیش از رهبرى پیامبران تازهاى محروم گردد ؟ پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن مىشود و آن اینکه : گاه انسان به مرحلهاى از بلوغ فکرى و فرهنگى مىرسد که مىتواند با استفاده مستمر از اصول و تعلیماتى که نبى خاتم به طور جامع در اختیار او گذارده راه را ادامه دهد بى آنکه احتیاج به شریعت تازهاى داشته باشد.
این درست به آن مىماند که انسان در مقاطع مختلف تحصیلى در هر مقطع نیاز به معلم و مربى جدید دارد تا دورانهاى مختلف را بگذراند ، اما هنگامى که به مرحله دکترا رسید و مجتهد و صاحبنظر در علم یا علوم مختلفى گردید در اینجا دیگر به تحصیلات خود نزد استاد جدیدى ادامه نمىدهد ، بلکه به اتکاء آنچه از محضر اساتید پیشین و مخصوصا استاد اخیر دریافته ، به بحث و تحقیق و مطالعه و بررسى مىپردازد ، و مسیر تکاملى خود را ادامه مىدهد ، و به تعبیر دیگر نیازها و مشکلات راه را با آن اصول کلى که از آخرین استاد در دست دارد حل مى کندبنابر این لزومى ندارد که با گذشت زمان همواره دین و آئین تازهاى پا به عرصه وجود بگذارد ( دقت کنید).
و به تعبیر دیگر انبیاى پیشین براى اینکه انسان بتواند در این راه پر نشیب و فرازى که به سوى تکامل دارد پیش برود هر کدام قسمتى از نقشه این مسیر را در اختیار او گذاردند ، تا این شایستگى را پیدا کرد که نقشه کلى و جامع تمام راه را ، به وسیله آخرین پیامبر از سوى خداوند بزرگ ، در اختیار او بگذارد.
بدیهى است با دریافت نقشه کلى و جامع نیازى به نقشه دیگر نخواهد بود و این در حقیقت بیان همان تعبیرى است که در روایات خاتمیت آمده و پیامبر اسلام را آخرین آجر یا گذارنده آخرین آجر کاخ زیبا و مستحکم رسالت شمرده است .
اینها همه در مورد عدم نیاز به دین و آئین جدید است اما مساله رهبرى و امامت که همان نظارت کلى بر اجراى این اصول و قوانین و دستگیرى از واماندگان در راه مىباشد ، مساله دیگرى است که انسان هیچ وقت از آن بى نیاز نخواهد بود ، به همین دلیل پایان یافتن سلسله نبوت هرگز به معنى پایان یافتن سلسله امامت نخواهد بود ، چرا که تبیین و توضیح این اصول و عینیت بخشیدن و تحقق خارجى آنها بدون استفاده از وجود یک رهبر معصوم الهى ممکن نیست .
۲ -قوانین ثابت چگونه با نیازهاى متغیر مى سازد ؟
گذشته از مساله سیر تکاملى بشر که در سؤال اول مطرح بود سؤال دیگرى نیز در اینجا عنوان مىشود و آن اینکه مىدانیم مقتضییات زمانها و مکانها متفاوتند و به تعبیر دیگر نیازهاى انسان دائما در تغییر است ، در حالى که شریعت خاتم قوانین ثابتى دارد ، آیا این قوانین ثابت مىتواند پاسخگوى نیازهاى متغیر انسان در طول زمان بوده باشد ؟ این سؤال را نیز با توجه به نکته زیر مىتوان به خوبى پاسخ گفت و آن اینکه : اگر تمام قوانین اسلام جنبه جزئى داشت و براى هر موضوعى حکم کاملا مشخص و جزئى تعیین کرده بود جاى این سؤال بود ، اما با توجه به اینکه در دستورات اسلام یک سلسله اصول کلى و بسیار وسیع و گسترده وجود دارد که مىتواند بر نیازهاى متغیر منطبق شود ، و پاسخگوى آنها باشد ، دیگر جائى براى این ایراد نیست .
فى المثل با گذشت زمان یک سلسله قراردادهاى جدید و روابط حقوقى در میان انسانها پیدا مىشود که در عصر نزول قرآن هرگز وجود نداشت مثلا در آن زمان چیزى به نام بیمه با شاخههاى متعددش به هیچوجه موجود نبود و همچنین انواع شرکتهائى که در عصر و زمان ما بر حسب احتیاجات روز به وجود آمده ، ولى با اینحال یک اصل کلى در اسلام داریم که در آغاز سوره مائده به عنوان لزوم وفاء به عهد و عقد ( یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود – اى کسانى که ایمان آوردهاید به قرار دادهاى خود وفا کنید ) آمده است و همه این قراردادها را مىتواند زیر پوشش خود قرار دهد ، البته قیود و شروطى نیز به صورت کلى براى این اصل کلى در اسلام آمده است که آنها را نیز باید در نظر گرفت .
بنابر این قانون کلى در این زمینه ثابت است ، هر چند مصداقهاى آن در تغییرند وهر روز ممکن است مصداق جدیدى براى آن پیدا شود.
مثال دیگر اینکه ما قانون مسلمى در اسلام داریم به نام قانون لا ضررکه به وسیله آن مىتوان هر حکمى را که سرچشمه ضرر و زیانى در جامعه اسلامى گردد محدود ساخت ، و بسیارى از نیازها را از این طریق بر طرف نمود.
گذشته از این مساله لزوم حفظ نظام جامعه و وجوب مقدمه واجب و مساله تقدیم اهم بر مهم نیز مى تواند در موارد بسیار گستردهاى حلال مشکلات گردد.
علاوه بر همه اینها اختیاراتى که به حکومت اسلامى از طریق ولایت فقیه واگذار شده به او امکانات وسیعى براى گشودن مشکلها در چارچوب اصول کلى اسلام مى دهد .
البته بیان هر یک از این امور مخصوصا با توجه به مفتوح بودن باب اجتهاد ( اجتهاد به معنى استنباط احکام الهى از مدارک اسلامى ) نیاز به بحث فراوانى دارد که پرداختن به آن ما را از هدف دور مىسازد ، ولى با اینحال آنچه در اینجا به طور اشاره آوردیم مىتواند پاسخگوى اشکال فوق باشد.
۳ -چگونه انسانها از فیض ارتباط با عالم غیب محروم مىشوند ؟
سؤال دیگر این است که نزول وحى و ارتباط با عالم غیب و ماوراء طبیعت علاوه بر اینکه موهبت و افتخارى است براى جهان بشریت ، روزنه امیدى براى همه مؤمنان راستین محسوب مى شود .
آیا قطع شدن این راه ارتباطى و بسته شدن این روزنه امید محرومیت بزرگى براى انسانهائى که بعد از رحلت پیامبر خاتم زندگى مى کنند محسوب نخواهد شد.
پاسخ این سؤال نیز با توجه به نکته زیر روشن مىشود و آن اینکه : اولا : وحى و ارتباط با عالم غیب وسیلهاى است براى درک حقایق هنگامى که گفتنىها گفته شد و همه نیازمندیها تا دامنه قیامت در اصول کلى و تعلیمات جامع پیامبر خاتم بیان گردید قطع این راه ارتباطى دیگر مشکلى ایجاد نمى کند.
ثانیا آنچه بعد از ختم نبوت براى همیشه قطع مى شود مسئله وحى براى شریعت تازه و یا تکمیل شریعت سابق است ، نه هر گونه ارتباط با ماوراء جهان طبیعت ، زیرا هم امامان با عالم غیب ارتباط دارند ، و هم مؤمنان راستینى که بر اثر تهذیب نفس حجابها را از دل کنار زدهاند و به مقام کشف و شهود نائل گشتهاند.
فیلسوف معروف صدر المتالهین شیرازى در مفاتیح الغیب چنین مىگوید : وحى یعنى نزول فرشته بر گوش و دل به منظور ماموریت و پیامبرى هر چند منقطع شده است و فرشتهاى بر کسى نازل نمىشود و او را مامور اجراى فرمانى نمىکند ، زیرا به حکم اکملت لکم دینکم : آنچه از این راه باید به بشر برسد رسیده است ، ولى باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد ممکن نیست این راه مسدود گردد .
اصولا این ارتباط نتیجه ارتقاء نفس و پالایش روح و صفاى باطن است و ارتباطى به مساله رسالت و نبوت ندارد ، بنابر این در هر زمان مقدمات و شرائط آن حاصل گردد این رابطه معنوى بر قرار خواهد گشت و هیچگاه نوع بشر از این فیض بزرگ محروم نبوده و نخواهد بود ( دقت کنید).
انشاءالله عاقبت بخیربشوید.
التماس دعا
مطالب مرتبط :
برچسب مطلب




ارسال...