حضرت علی (ع) در کلام شهید مطهری

شهید آیتالله مطهری میگوید: تا صد سال بعد از وفات امیرالمؤمنین(ع) مزار ایشان مخفی بود تا این که امام صادق(ع) آن را آشکار کرد و فرمود سایبانی برای قبر مطهر جدش تهیه شود.
استاد شهید مرتضی مطهری با بررسی روش زندگی ائمه و دقت در روش ائمه، در مواجهه با مشکلات، متدولوژی و روششناسی ائمه را تبیین کرد که مطالعه آن را ضروری و رجوع به آن را لازم میکند. با توجه به این شبهای عزیز بخشی از سیره امام علی علی(ع) تقدیم میشود: میدانیم که علی(ع) پیوسته در دوران خلافت خلفا از بیان این مطلب که خلافت، حق طلق اوست خودداری نمیکرد و در عین حال میبینیم بعد از کشته شدن عثمان در اثر یک انقلاب خونین علیه او، آنگاه که مردم ریختند به خانه علی و دور او را گرفتند و اصرار فراوان کردند که با او بیعت کنند و وی زمام امور را به دست گیرد، علی(ع) امتناع کرد و از پذیرش خلافت کراهت داشت.
جملههایی که عرض کردم در نهجالبلاغه است. میفرماید: «دعونی و التمسوا غیری» مرا رها کنید و بروید دنبال کس دیگر. بعد خود امام علت امتناع خودش را توضیح میدهد، برای اینکه کسی تصور نکند که – العیاذبالله – امام خود را لایق خلافت و بعد از پیغمبر، شایستهترین فرد برای زمامداری نمیداند.
توضیح میدهد که اوضاع فوقالعاده آشفته است و یک آینده آشفتهتر در جلوی ماست. عبارت این است: «فانا مستقبلون امر اله وجوه و الوان» یعنی ما جریانی را در پیش داریم که این جریان مشتبه است، رنگهای مختلف و چهرههای گوناگون دارد؛ ما یک آینده روشنی در پیش نداریم، آیندهای داریم با چند چهره و چند رنگ مختلف.
بعد امام جملهای دارد که در آن جمله مطلب را بیان میکند: «وان الافاق قد اغامت» افقها را مه گرفته است؛ مثل وقتی که مه زیاد پیدا میشود و انسان جلوی چشم خودش را هم نمیبیند. «و الحجه قد تنکرت» شاهراه به صورت کوره راه درآمده و ناشناخته است و مردم دیگر شاهراه را تشخیص نمیدهند. ولی در آخر یک جملهای به عنوان اتمام حجت فرمود: این را هم بدانید که اگر من زمام خلافت را به دست گیرم. آنچنان رفتار میکنم که خودم میدانم نه آنچنان که شما میخواهید: «و اعلموا انی اجبتکم رکبت بکم ما اعلم». این بود که در آخر فرمود: مرا به حال خود بگذارید، فعلا اگر من مثل گذشته وزیر باشم بهتر است از اینکه امیر باشم.
این جملهها نشان میدهد که علی(ع) مشکلات فراوانی را در مورد خلافت خود پیشبینی میکرد، همان مشکلاتی که بعد رخ داد و چهره نمود. آن مشکلات چه بود؟ من در این یک جلسه نمیتوانم همه آن مشکلات را برای شما شرح بدهم. بحث من درباره مشکل بزرگ علی است. میخواهم آن یک مشکل را شرح بدهم. سایر مشکلترین مشکل علی و بزرگترین معضلهای که علی(ع) گرفتار آن شد.
* خوارج مشکل اساسی علی(ع)
مشکل اساسی که من میخواهم عرض کنم، که همه اینها مقدمه برای این مطلب بود، این است: در زمان پیغمبر اکرم، طبقهای که پیغمبر اکرم به وجود آورد، صرفا طبقهای نبود که یک انقلاب بپا شود و عدهای در زیر پرچمی جمع بشوند. پیغمبر وظیفهای را تعلیم داد، متفقهشان کرد، قدم به قدم جلو آورد، تعلیم و تربیت اسلامی را تدریجا در روح اینها نفوذ داد. پیغمبر سیزده سال در مکه بود، انواع زجرها و شکنجهها و رنجها از مردم قریش متحمل شد ولی همواره دستور به صبر میداد. هر چه اصحاب میگفتند: یا رسولالله! آخر اجازه دفاع به ما بدهید، ما چقدر متحمل رنج بشویم، چقدر از ما را اینها بکشند و زجرکشمان کنند، چقدر ما را روی این ریگهای داغ حجاز بخوابانند و تخته سنگها را روی سینههای ما بگذارند، چقدر ما را شلاق بزنند، پیغمبر اجازه جهاد و دفاع نمیداد. در آخر فقط اجازه مهاجرت داد که عده ای به حبشه مهاجرت کردند و مهاجرت سودمندی هم بود. پیغمبر در مدت این سیزده سال چه میکرد؟ تربیت میکرد، تعلیم میداد، یعنی هسته اصلی اسلام را به وجود میآورد. آن عدهای که شاید هنگام مهاجرت حدود هزار نفر بودند، عدهای بودند که با رح اسلام آشنا بودند و اکثریت آنها تربیتشان هم تربیت اسلامی بود. شرط اول یک نهضت، وجود یک کادر تعلیمی و تربیتی است که از یک عده افراد تعلیم داده شده و تربیت شده و آشنا به اصول و هدف و تاکتیک مرام به وجود آمده باشد. اینها را میشود به صورت یک هسته مرکزی به وجود آورد و بعد دیگران که ملحق میشوند شاگردهای اینها باشند و خودشان را با اینها تطبیق بدهند. سر موفقیت اسلام این بود.
*حضرت رسول(ص) با کفر صریح و حضرت علی (ع) با کفر زیر پرده روبهرو بود
بنابراین تفاوتهای میان وضع علی(ع) و وضع پیغمبر(ص) یکی این بود که پیغمبر با مردم کافر، یعنی با کفر صریح، با کفر مکشوف و بیپرده روبرو بود، با کفری که میگفت: من کفرم، ولی علی با کفر در زیر پرده یعنی با نفاق روبرو بود؛ با قومی روبرو بود که هدفشان همان هدف کفار بود اما در زیر پرده اسلام، در زیر پرده قدس و تقوا، در زیر لوای قرآن و ظاهر قرآن و تفاوت دوم این بود که در دوره خلفا، مخصوصا در دوره عثمان، آن مقداری که باید و شاید دنبال تعلیم و تربیتی را که پیغمبر گرفته بود نگرفتند. فتوحات اسلامی زیادی صورت گرفت. فتوحات به تنهایی کاری نمیتواند بکند. پیغمبر سیزده سال در مکه ماند و اجازه نداد که مسلمین حتی از خودشان دفاع کنند، چون افراد هنوز لایق این دفاع و جهاد نبودند.
اگر دست به جهاد و فتوحات هم باید زد، به تناسب توسعه فرهنگ و ثقافت اسلامی است؛ یعنی همین طور که از یک طرف فتوحات تازه میشود باید به موازات آن، فرهنگ و ثقافت اسلامی هم توسعه پیدا کند؛ مردمی که به اسلام میگروند و حتی آنها که مجذوب اسلام میشوند، اصول و حقایق و اهداف اسلام، پوسته و هسته اسلام، همه اینها را بفهمند و بشناسند. ولی در اثر این غفلتی که در زمان خلفا صورت گرفت، یکی از پدیدههای اجتماعی که در دنیای اسلامی رخ داد این بود که طبقهای در اجتماع اسلامی پیدا شد که به اسلام علاقهمند بود، به اسلام مومن و معتقد بود اما فقط ظاهرا اسلام را میشناخت، با روح اسلام آشنا نبود؛ طبقهای که هر چه فشار میآورد فقط روی مثلا نماز خواندن بود نه روی معرفت، نه روی شناسایی اهداف اسلامی.
یک طبقه مقدس مآب و متسک و زاهد مسلک در دنیای اسلام به وجود آمد که پیشانیهای اینها از کثرت سجود پینه بسته بود، کف دستها و سر زانوهای اینها از بس که در روی زمینها (نه در روی فرشها) سرها را به سجده گذاشته بودند و دستها و زانوها را روی خاکها و شنها قرار داده بودند و سجدههای بسیاری طولانی (یک ساعته و دو ساعته و پنج ساعته) کرده بودند پینه بسته بود.
وقتی که علی(ع) ابن عباس را سراغ اینها فرستاد آنگاه که همینها علیه علی(ع) طغیان و شورش کرده بودند، هنگامی که آمد خبر آورد، این طور توضیح داد: «لهم جباه قرحه لطول السجود». پیشانیهایشان از کثرت سجده مجروح شده است: «و ایدکثفنات الابل» دستهایی که مثل زانوی شتر پینه بسته است، «علیهم فمص مرحضه» لباسهای کهنه زاهد مآبانه به تن دارند، «وهم مسمرون» از همه بالاتر قیافه مصمم و تصمیم قاطع اینهاست. حالا آب بیار حوض پر کن!
یک چنین طبقهای، یعنی طبقه متنسک جاهل، طبقه متعبد جاهل، طبقه خشکه مقدس در دنیای اسلام به وجود آمد که با تربیت اسلامی آشنا نیست ولی علاقهمند به اسلام است، یا روح اسلام آشنا نیست ولی به پوست اسلام چسبیده است، محکم هم چسبیده است. علی این طبقه را اینگونه توصیف میکند: یک مردمی خشن با روحیههایی پست، مردمانی بر ده صفت، روحشان آقا نیست، در روح اینها آقایی وجود ندارد، از اراذل مردم هستند، معلوم نیست از کدام گوشهای پیدا شدهاند، یکی از این گوشه آمده، یکی از آن گوشه (یک مردم بیبنهای، یک مردم بیبوتهای، معلوم نیست از کجا آمدهاند، مردمی که تازه باید بیایند در کلاس اول اسلام بنشینند و درس اسلام را یاد بیگرند، سواد ندارند، معلومات ندارد، قرآن را نمیدانند چیست، معنی قرآن را نمیفهمند، سنت پیغمبر را نمیفهمند) اینها باید تعلیم بشوند، تربیت بشوند، اینها تعلیم و تربیت اسلامی پیدا نکردهاند. اینها جزء مهاجرین و انصار که پیامبر آنها را تربیت کرد که نیستند، یک مردمی (هستند) که تربیت اسلامی ندارند.
علی(ع) در شرایطی خلافت را به دست میگیرد که چنین طبقهای هم در میان مسلمین وجود دارد و در همه جا هسند؛ در لشکریان خودشان هم از این طبقه وجود دارند. جریان جنگ صفین و حیله معاویه و عمروعاص – که مکرر شنیدهاید – پیش میآید. آن ساعتی که اینها احساس میکنند که دارند شکست میخوردند و شکستشان،نهایی است، نقشه میکشند که از همین طبقه استفاده کنند.
دستور میدهند قرآنها را بالای نیزه میکنند: ایهاالناس! همه ما اهل قرآنیم، همه ما اهل قبله هستیم، چرا میجنگید؟ اگر میخواهید بجنگید پس بیایید این قرآنها را بزنید. فورا همین طبقه دست از جنگ کشیدند، گفتند ما با قرآن نمیجنگیم. آمدند خدمت علی(ع) که دیگر قضیه حل شد، قرآن به میان آمد، حالا که قرآن به میان آمده دیگر جنگ معنی ندارد. علی فرمود: مگر شما نمیدانید که از روز اول سخن من به اینها این است که بیایید ما براساس قرآن حکومت و قضاوت کنیم، ببینیم حق با کیست؟ اینها دروغ میگویند، اینها قرآن را به میان نیاوردهاند، جلد و کاغذ قرآن را سپر قرار دادهاند برای اینکه بعد باز علیه قرآن قیام کنند؛ اهمیت ندهید، من امام شما هستم، من قرآن ناطق شما هستم، بزنید بروید جلو. گفتند: عجب! چه حرفها میزند؟! ما تا به حال تو را آدم خوبی میدانستیم و میگفتیم تا آدم خوبی هستی، معلوم شد تو هم آدم جاهطلبی هستی، یعنی ما برویم با قرآن بجنگیم؟! خیر، نمیجنگیم. بسیار خوب، شما نجنگید.
* مشکل «خشکه مقدسها» از معاویه برای امام علی(ع) بیشتر بود
مالک اشتر مشغول پیشروی بود، گفتند: فورا فرمان بده که مالک اشتر برگردد که دیگر جنگ با قرآن روا نیست. فشار زیاد آوردند. علی(ع) پیغام داد که مالک برگرد. مالک برنگشت، گفت: آقا اجازه بدهید، یکی دو ساعت دیگر بیشتر باقی نمانده است، شکست نهایی نصیب اینها میشود. آمدند که مالک بر نمیگردد. گفتند: یا مالک را برگردان یا همین مکان با این شمشیرهای خودمان (بیست هزار نفر بودند) قطعه قطعهات میکنیم.
تو داری با قرآن میجنگی؟! علی پیغام داد: مالک اگر میخواهی علی را زنده ببینی برگرد. قضیه حکمین پیش آمد گفتند: دو نفر حکم (داور) معین کنیم، حالا دیگر قرآن به میان آمده. بسیار خوب، داور معین کنیم. آنها عمروعاص شیطان را معین کردند. علی، این عباس عالم دانشمند زیرک را پیشنهاد کرد. گفتند. خثر، ابن عباس پسر عمویت است، قوم و خویش توست، ما باید کسی را انتخاب کنیم که با تو قوم و خویش نباشد. فرمود: مالک اشتر. گفتند: نه، ما مالک اشتر را قبول نداریم. چند نفر دیگر را هم قبول نکردند. گفتند: ما فقط ابوموسی اشعری را قبول داریم. حالا ابوموسی کیست؟ آیا جزء لشکریان علی است؟ نه، ابوموسی کسی است که قبلا حاکم کوفه بوده و علی(ع) او را از حکومت کوفه معزول کرده است. یک آدمی است که اصلا در دلش با علی(ع) دشمنی دارد. ابوموسی را آوردند. ابوموسی هم گول عمروعاص را خورد و آن حلقهای که به بازی شبیهتر بود از امر جدی و مکرر شنیدهاید. رخ داد.
وقتی که فهمیدند گول خوردهاند، گفتند اشتباه کردیم. حالا که میگویند اشتباه کردیم، اقرار آن اشتباهشان اشتباه دیگری است. نگفتند اشتباه کردیم آن روزی که از جنگ با معاویه دست برداشتیم و ما باید میجنگیدیم؛ این، جنگ با قرآن نبود، جنگ له قرآن بود نه علیه قرآن، گفتند: نه، آن درست بود و نگفتند اشتباه کردیم که ا بوموسی را معین کردیم، باید تسلیم ابنعباس میشدیم یا مالک اشتر را میفرستادیم. گفتند: اساسا اینکه ما قبول کردیم در دین خدا دو تا انسان بیایند داوری کنند کفر است. در قرآن میفرماید: «ان الحکم الا لله» حکم منحصرا مال خداست. چون قرآن گفته حکم منحصرا مال خداست، هیچ انسانی حق داوری ندارد پس اساسا داور معین کردن، کفر و شرک بوده است. همهمان کافر شدیم. ما که توبه کردیم: «استغفرالله ربی و اتوب الیه». آمدند سراغ علی: علی! تو هم که مثل ما کافر شدی، تو هم استغفار کن. (حالا ببینید مشکل چیست؟ معاویه مشکل علی است یا این خشکه مقدسها؟ عمروعاص مشکل علی است یا این خشکه مقدسها(؟) فرمود: شما اشتباه میکنید، حکمیت کفر نیست، معنی آیه را شما نمیدانید: «ان الحکم الا لله» یعین قانون فقط از ناحیه خدا باید وضع بشود یا کسی که خدا به او اجازه داده است. ما که نخواستیم کسی دیگر بیاید برایمان قانون معین کند. ما گفتیم، قانون قانون قرآن؛ دو نفر بیایند مطابق قرآن داوری کنند، خدا که نمیآید در اختلافات افراد داوری کند! گفتند: حرف همین است و همین علی قفرمود: من هرگز گناهی را که مرتکب نشدهام اقرار نمیکنم و هرگز چیزی را که خلاف شرع نیست نمیگویم خلاف شرع بوده است. من چطور بیایم به خدا و پیغمبر دروغ ببندم، بگویم حکم قرار دادن، داور قراردادن در اختلافات، خلاف شرع و کفر است؛ خیر، کفر نیست، شما هر کاری میخواهید بکنید.
* شهادت علی (ع)
«ابن ملجم» یکی از آن نه نفر زهاد و خشکه مقدسهاست که میروند در مکه و آن پیمان معروف را میبندند. و میگویند همه فتنهها در دنیای اسلام معلول سه نفر است. علی، معاویه و عمروعاص. ابن ملجم نامزد میشود که بیاید علی را بکشد. قرار شان کی است؟ شب نوزدهم ماه رمضان چرا این شب را قرار گذاشته بودند؟ «ابن ابی الحدید» میگوید: نادانی را ببین. اینها شب نوزدهم ماه رمضان را قرار گذاشتنند. گفتند چون این عمل ما یک عبادت بزرگ است آن را در شب قدر انجام بدهیم که ثوابش بیشتر باشد.
ابن ملجم آمد به کوفه و مدتها در کوفه منتظر شب موعود بود. در این خلالهاست که بادختری به نام «قطام» که او هم خارجی و هم مسلک خودش است آشنا میشود، عاشق و شیفته او میگردد شاید تا اندازهای میخواهد این فکرها را فراموش کند. وقتی که میرود با اومسئله ازدواج را در میان میگذارد او میگوید من حاضرم ولی مهر من خیلی سنگین است. این هم از بس شیفته اوست میگوید هر چه بگویی حاضرم. میگوید سه هزار درهم. میگوید مانعی ندارد. یک برده مانعی ندارد. یک کنیز. چهارم کشتن علی بن ابیطالب. اول که خیال میکرد در مسیر دیگری غیر از مسیر کشتن علی (ع) قرار گرفته است تکان خورد گفت ما میخواهیم ازدواج کنیم که خوش زندگی کنیم. کشتن علی که مجالی برای ازدواج و زندگی ما نمیگذارد. گفت: مطلب همین است. اگر میخواهی به وصال من برسی باید علی را بکشی. زنده ماندی که میرسی. نماندی که هم که هیچ. مدتها در شش و پنج این فکر بود.
میگوید این چند چیز را به عنوان مهر از من خواست.بعد خودش میگوید: در دنیا مهری به این سنگینی پیدا نشده و راست هم میگوید. میگوید هر مهری در دنیا هر اندازه بالا باشد این قدر نیست که به حد علی برسد. مهر زن من خون علی است. بعد میگوید: و هیچ تروری در عالم نیست و تا دامنه قیامت واقع نخواهد شد و مگر اینکه از ترور ابن ملجم کوچکتر خواهد بود و راست هم گفت.
* علی(ع) با کسی کینه ندارد برای همین همیشه روی حساب حرف میزند
آن وقت ببینید علی چه وصیت میکند؟ علی در بستر مرگ افتاده است. دو جریان را در کشوری که پشت سر خود میگذارد میبیند یکی جریان معاویه و به اصطلاح قاسطین، منافقینی که معاویه در راس آنهاست. و یکی هم جریان خشکه مقدسها، که خود اینها با یکدیگر تضاد دارند. حالا اصحاب علی بود از او چگونه رفتار کنند؟ فرمود: بعد ازمن دیگر اینها را نکشید. درست است که اینها مرا کشتند ولی بعد از من اینها را نکشید. چون بعد از من شما هر چه که اینها را بکشید به نفع معاویه کار کردهاید نه به نفع حق و حقیقت. و معاویه خطرش خطر دیگری است. فرمود: «لا تقتلو الخوارج بعدی فلیس من طلب الحق فاحطاه کمن طلب الباطل فادرکه» خوارج را بعد از من نکشید که آن که حق را میخواهد و اشتباه کرده مانند آن که ابتدا باطل را میخواسته و به آن رسیده است، نیست. اینها احمق و ناداناند ولی او از اول دنبال باطل بود وبه باطل خودش هم رسید.
علی با کسی کینه ندارد همیشه روی حساب حرف میزند. همین ابن ملجم را که گرفتند و اسیر کردند. آوردند خدمت مولی علی (ع) حضرت با یک صدای نحیفی (در اثر ضربت خوردن) چند کلمه با او صحبت کرد،فرمود: چرا این کار را کردی؟ آیا من بد امامی برای تو بودم؟ (من نمیدانم یک نوبت بوده است یا دو نوبت و بیشتر. ولی همه اینها را که عرض میکنم نوشتهاند) یک بار مثل اینکه تحت تاثیر روحانیت علی قرار گرفت گفت،. آیا یک آدم شقی و جهنمی را تومیتوانی نجات دهی؟ من بدبخت بودم که چنین کاری کردم. و هم نوشتهاند که یک بار که علی با او صحبت کردند با علی با خشونت سخن گفت: علی من آن شمشیر را که خریدم با خدای خودم پیمان بستم که با این شمشیر بدترین خلق خدا کشته شود و همیشه از خدا خواستهام و دعاکرده که خدا با این شمشیر بدترین خلق خودش را بکشد. فرمود: اتفاقا این دعای تو مستجاب شده است چون خودت را به همین شمشیر خواهند کشت.
علی (ع) از دنیا رفت. اودر شهر بزرگی مانند کوفه است غیر از آن عده خوارج نهروانی باقی مردم همه آرزو میکنندکه در تشییع جنازه علی شرکت کنند بر علی بگریند و زاری کنند. شب بیست و یکم مردم هنوز نمیدانند که بر علی چه دارد میگذرد. علی بعد از نیمه شب از دنیا رفته است تا علی از دینا میرود فورا همان شبانه فرزندان علی (امام حسن،حسین، محمدبن حنیفه، ابوالفضل االعباس) و عدهای از شیعیان خاص که شاید از شش هفت نفر تجاوز نمیکردند. محرمانه علی را غسل دادند و کفن کردند و در نقطهای که ظاهرا خود علی قبلا معین فرموده بود که همین مدفن شریف آن حضرت است و طبق روایات بعضی از انبیای عظام نیز در همین سرزمین مدفون هستند.
در همان تاریکی شب دفن کردند و احدی نفهمید. بعد محل قبر را هم مخفی کردند و به کسی نگفتند فردا مردم فهمیدند که دیشب علی دفن شده محل دفن علی کجاست؟ گفتند لازم نیست کسی بداند و حتی بعضی نوشتهاند امام حسن (ع) صورت جنازهای را تشکیل دادند و به مدینه فرستادند. که مردم خیال کنند که علی را بردند مدینه دفن کنند. چرا؟ به خاطر همین خوارج برای اینکه اگر اینها میدانستند علی (ع) را کجا دفن کردهاند. به مدفن علی(ع) جسارت کردند.
میرفتند نبش قبر میکردند و جنازه علی را از قبرش بیرون میکشیدند تا خوارج در دنیا بودند و حکومت میکردند. غیر از فرزندان علی(ع) (ائمه اطهار) کسی نمیدانست علی کجا دفن شده است تا اینکه آنها بعد از حدود صد سال منقرض شدند بنی امنیه هم رفتند دوره بنیعباس رسید دیگر مزاحم این جریان نمیشدند.
امام صادق(ع) برای اولین بار محل قبر علی (ع) را آشکار فرمود. همین صفوان معروفی که شما در زیارت عاشورا دعایی میخوانید که در سند آن نام او آمده است میگوید من خدمت امام صادق در کوفه بودم ایشان ما را آورد سر قبر علی(ع) و فرمود قبر علی(ع) اینجاست و دستور داد ظاهرا برای اولین بار سایبانی برای قبر علی تهیه کنیم و از آن وقت قبر علی (ع) آشکار شد.
پس این مشکل بزرگ برای علی (ع) منحصر به زمان حیاتش نبود تا صد سال بعد از وفات علی هم قبر علی از ترس اینها مخفی بود.
السلام علیک یا ابالحسن، السلام علیک یا امیرالمومنین. تو و اولاد تو چقدر مظلوم بودید. من نمیدانم آقاامیرالمومنین مظلومتر است یا فرزند بزرگوارش اباعبدالله الحسین؟ همانطوری که پیکر علی از شر دشمن راحتی ندارد بدن فرزند عزیزش حسین هم از شر دشمن آسایش ندارد و شاید به همین جهت است که فرمودند : لا یوم کیومک یا اباعبدالله هیچ روزی مانند روز فرزند من حسین نیست. امام حسین بدن علی (ع) را مخفی کرد چرا؟ برای اینکه به بدن علی جسارت نشود اما وضع کربلا طور دیگری بود. امام زینالعابدین (ع) قدرت پیدا نکرد که بدن حسین را بعد از شهادت فورا مخفی کند نتیجهاش همان شد که نمیخواهیم نام ببریم.
مطالب مرتبط :
برچسب مطلب




ارسال...