درباره سردار شهید ناصر فولادی

در هر گوشه از شهرمان تصویری است از مردانی که روزگاری میان ما بوده‌اند و حالا ما حسرت به دل مانده‌ایم تا فقط کمی بیش‌تر آنها را

بشناسیم. «شهید ناصر فولادی» از همان‎هایی است که حتی حسرت با هم بودن را بر دل خیلی‌ها نشاند و زودتر از آن‎که فکرش را بکنیم راه آسمان را پیش گرفت.
سردار شهید ناصر فولادی، از « دانشجویان مسلمان پیرو خط امام»، مسئول تربیت بدنی سپاه منطقه ۶ کشور و بخشدار جبال‎بارز، از مناطق محروم جنوب استان کرمان بود که در عملیات بیت المقدس ساعاتی پس از فتح الفتوح رزمندگان جبهه اسلام، به شهادت رسید.
«نسال الله منازل الشهدا»

***

مادر هرروز سوره محمد را می‌خواند و می‌گفت: وقتی بچه‌ام به دنیا بیاید و بزرگ شود، باتقوا می‌شود. سوره یوسف را هم به سیب می‌خواند و می‌خورد تا چهره زیبایی داشته باشد. ناصر هم زیبا بود، هم باتقوا.

***

پنج‎ساله بود که رفت مکتب‎خانه تا قرآن یاد بگیرد. همان موقع شروع کرد به نماز خواندن و جزء آخر قرآن را هم حفظ کرد. معلمش می‌گفت: خیلی وقت‌ها ظرف غذایش را درمی‌آورد، پیش چند نفر از بچه‌هایی که با خودشان غذا نیاورده‌اند، می‌نشیند و همان غذای کم را با آنها می‌خورند.

***

مادر اصرار داشت که به دبیرستان برود، رشته ریاضی بخواند و مهندس بشود. نمی‌خواست روی حرف مادر حرفی زده باشد. رفت دبیرستان رشته ریاضی خواند و در رشته مهندسی متالورژی دانشگاه صنعتی شریف تهران قبول شد؛ همان چیزی که مادر دوست داشت.

***

خیابان خیلی شلوغ بود. جمعیت به صفوف سربازهای رژیم که خیابان را بسته بودند، رسید و همان جا متوقف شد یک جرقه کافی بود تا آتش خشم مردم صفوف سربازها را در هم بشکند. ناصر رفت روی یک ماشین که وسط مردم بود و رو به سربازها فریاد زد: سینه من آماج گلوله‌های شماست . . . .

***

سرش را تراشیده بود، پرسیدم: چرا سرت را ترشیده‌ای؟ گفت: امام دستور دادند سربازها از پادگان‌ها فرار کنند دژبان‎ها هم سربازهایی را که از پادگان فرار می‌کنند، بازداشت می‌کنند حالا اگر جوان‌ها سرهایشان را بتراشند، تشخیص سربازها برای دژبان‎ها سخت می‌شود.

***

رفتیم کوه، بین راه بودیم که وقت نماز شد. گفت: باید همین جا بایستیم و چون آب نیست، تیمم کنیم و نماز بخوانیم. اما بچه‌ها می‌گفتند تا چند ساعت دیگر ادامه بدهیم تا به جایی برسیم که آب باشد، بعد وضو بگیریم و نماز بخوانیم.
وقتی ناصر اصرار بچه‌ها را دید، گفت: شما مطمئن هستید که به آب می‌رسید؟ اگر شما مطمئنید من نماز را بعداً می‌خوانم اگر نه، بگذارید همین جا نماز بخوانم.

***

به عنوان بخشدار معرفی شده بود ولی ما نمی‌دانستیم. وقتی آمد توی بخشداری، مثل یک ارباب رجوع یک گوشه نشست. چای که خورد، یکی از همکاران پرسید: خوب! شما چه کار دارید؟
گفت: من برادر کوچک شما هستم. از استانداری معرفی شده‌ام تا با شما همکاری کنم.

***

هیچ‎وقت ندیدم پشت میز بنشیند. یک قلم و کاغذ دستش بود و احتیاجات مردم را در هرجایی که بود، می‌نوشت، می‌گفت: من را بخشدار صدا نزنید، من برادر کوچک‌تر شما هستم به من بگویید ناصر، برادر فولادی.

***

برای اتمام ساختمان بخشداری به سیمان نیاز داشتیم. یک روز دو کامیون سیمان به بخشداری آوردند، ولی کارگر نداشتیم تا سیمان‌ها را خالی کنیم. ناصر دست به کار شد و شروع کرد به خالی کردن کیسه‌های سیمان. وقتی دو کیسه سیمان روی شانه‌هایش گذاشت، یکی از راننده‌ها پرسید: این کارگر کیه که این‎قدر خوب کار می‌کند؟
گفتم: بخشدار منطقه!

***

چند نفر از روستایی‌ها با پای برهنه کنار جاده ایستاده بودند. ناصر که پشت فرمان ماشین نشسته بود، کنارشان ایستاد و سوارشان کرد تا به مقصد برساندشان، از محلی که باید پیاده‎شان می‌کرد، گذشتیم. روستایی‎ها که خیال می‌کردند ما قصد اذیت کردنشان را داریم، شروع کردند به بد و بیراه گفتن و فحش دادن به ناصر.
برگشت و آن‌ها را در جایی که می‌خواستند پیاده کرد کمی آن‎طرف‎تر ایستاد و شروع کرد به گریه کردن.
پرسیدم: چی شده؟ از اینکه جلوی من بهت فحش دادند، ناراحتی؟
اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: نه! از این ناراحتم که در ایران چنین افراد محرومی داریم. من فحش‌های این‌ها را به جان می‌خرم و از خدا می‌خواهم به من توفیق دهد تا در خدمت مردم محروم باشیم.

***

بالا رفتن از کوه، هم‎پای ناصر، برایم خیلی مشکل بود. سختی مسیر از یک طرف، سردی شدید هوا از طرف دیگر، و به همه این‌ها باید سرعت و چالاکی ناصر را هم اضافه می‌کردم و از کوه بالا می‌رفتم وقتی بالای کوه رسیدیم ناصر گفت: مشکلات دنیا هم همین‏طوری هستند؛ در نگاه اول خیلی بزرگ به نظر می‌آیند ولی وقتی باهاشان دست و پنجه نرم کنی، می‌بینی خیلی هم بزرگ نیستند.

***

داشتم گندم درو می‌کردم. آقای بخشدار آمد به طرفم، دستم را گرفت و من را به طرف خودش کشید. دستم را بوسید و گفت: من باید دست تو را روی چشم‌هایم بگذارم. به گفته پیامبر، دستی که زحمت می‌کشد، نمی‌سوزد.

***

قرار بود یک جاده ده کیلومتری را با پای پیاده طی کنیم. گفتم: آقای فولادی راه زیاد است توانش را دارید که بیایید؟
گفت: بله! من باید به کارهای مردم رسیدگی کنم، خدا این مسئولیت را بر گردن من گذاشته و من هم باید انجامش دهم.

***

ساعت‌ها در یک راه صعب العبور پیاده‎روی کردیم تا به یک روستا رسیدیم، رفت وسط مردم روستا و به کار همه رسیدگی کرد. یکی از اهالی روستا جلو آمد و از ناصر خواست که برایش کاری انجام بدهد، ولی انجام آن کار در توانش نبود.
یک گوشه نشسته بود و گریه می‌کرد، گفتم: آقا ناصر! چی شده؟ چرا ناراحتی؟
سرش را بالا آورد و با چشم‌های خیس گفت: من نمی‌توانم خواسته این مرد را برآورده کنم. گریه‌ام برای این است که در برابر خواسته این بنده خدا ناتوانم.

***

از یک روستای دورافتاده، خودش را به بخشداری منطقه رسانده بود تا ناصر را ببیند و مشکلش را به او بگوید. وقتی از بخشداری رفت بیرون ناصر گفت: می‌خواهم بروم به روستایی که این بنده خدا می‌گفت تا وضع زندگی‌اش را ببینم.
گفتم: آقا ناصر! باید سی کیلومتر پیاده برویم تا به روستا برسیم اشکالی ندارد؟
گفت: نه! چه اشکالی دارد؟
پیاده رفت توی روستا مشکل اهالی را از نزدیک دید و از هیچ خدمتی فروگذار نکرد.

***

تعدادی از مردم روستاهای منطقه به بخشداری شکایت کرده بودند که آب منطقه تأمین نیست و بخشداری باید یک نفر را به عنوان مسئول مستقیم آب تعیین کند. ساعت هفت شب توی بخشداری جلسه گذاشت و از بین مردمی که به بخشداری آمده بودند فقیرترینشان را به عنوان مسئول تقسیم آب انتخاب کرد. مردم وقتی دیدند ناصر یک مرد فقیر را انتخاب کرده زدند زیر خنده و او را مسخره کردند رو کرد به مردم و گفت: آقایان! حکومت، حکومت مستضعفین است. برای همین مردم هم است که انقلاب شده.

***

پیرمرد رفت پیش ناصر و از اوضاع بد مالی‌اش تعریف کرد. وقتی حرف‎هایش تمام شد ناصر رفت پیش سرایدار بخشداری و مقداری پول به او داد و گفت: این پول را بگیر و به آن پیرمرد بده. در ضمن بهش نگویی که من پول را داده‌ام. اگر بگویی دوستی‌ام را باهات قطع می‌کنم.

**

شش کیلو قند و یک بسته چای خرید و با هم راه افتادیم به طرف خانه یکی از فقیرترین اهالی منطقه. نزدیک خانه که رسیدیم گفت: ‌برو قند و چای را بده به صاحب این خانه.
گفتم: آقا بهش بگویم اینها از طرف بخشدار است؟
گفت: نه اصلاً!

***

از یک روستای دورافتاده آمده بود که از بخشداری آرد بگیرد، اما بهش نداده بودند. ناصر که از موضوع باخبر شد رفت وبا پول خودش یک کیسه آرد خرید گذاشت توی ماشین و به طرف روستای آن بنده خدا راه افتاد. خودش کیسه آرد را از توی ماشین پایین گذاشت و گفت:‌ من از اینجا می‌روم تا وقتی نرفتم و دور نشدم در خانه را نزن!

***

راننده یک خودروی عبوری به گوسفند یک روستایی زده بود و گوسفند را کشته بود. صاحب گوسفند می‌گفت: قیمت گوسفند دوهزار تومان است و راننده باید بپردازد. راننده هم گریه و زاری می‌کرد و قسم می‌خورد که چنین پولی ندارد. ناصر با فاصله زیاد از محلی که راننده و صاحب گوسفند ایستاده بودند ماشین را نگه داشت رو کرد به حاج مالک سرایدار بخشداری و گفت:‌ پانصد تومان به من قرض می‌دهی؟
بعد هم ۱۵۰۰ تومان از جیبش درآورد داد به حاج مالک و گفت: این دوهزار تومان را به صاحب گوسفند بده تا راننده ماشین را رها کند.
سرایدار گفت: آقا! بهش بگویم این پول را بخشدار داده؟ گفت: نه اگر بگویی، بی‌اجرم کردی.

***

پیرزن که به خاطر زمین با همسایه‌اش دعوا کرده بود، با عصبانیت آمد توی بخشداری و رو به ناصر گفت: تو اینجا چه‎کاره‌ای؟ می‌دانی اینجا چی به سر ما می‌آید؟ ناصر با آرامش گفت: آرام باشید! بفرمایید بنشینید تا به شکایتتان رسیدگی کنم.
خوب به حرف‌هایش گوش کرد و بعد هم یک نفر را مأمور رسیدگی به مشکل پیرزن کرد. پیرزن که از بخشداری رفت بیرون دنبالش رفتم و گفتم: چطور به خودتان اجازه دادید با بخشدار این‎طوری برخورد کنید؟ اگر کس دیگری جای آقای فولادی بود حتما عصبانی می شد.
گفت: به خدا اگر مشکلاتم حل نشود و حتی زمینم را همسایه ام بگیرد برایم مهم نیست وقتی با بخشدار روبه‎رو شدم و اخلاقش را دیدم مشکلاتم حل شد.

***

خادم مسجد گفت: هروقت آقای فولادی را می‌بینم دلم می‌خواهد صورتش را ببوسم.
گفتم: چرا؟
گفت:‌ برای اینکه همیشه می‌آید توی مسجد، اول مسجد را جارو می‌کند و حیاط را آب می‌پاشد بعد هم نمازش را اول وقت می‌خواند.
خیلی با هم صمیمی بودیم یک روز که با هم بودیم شروع کرد به گفتن ثواب نماز شب و اینکه چقدر فایده دارد. همین طور که داشت صحبت می‌کرد گفت: چیزی بهت می‌گویم ولی ازت می‌خواهم با هیچ‏کس درباره این موضوع صحبت نکنی. من وقتی نماز شب می‌خوانم مسائلی بهم الهام می‌شود که روز بعد با آنها روبه‌رو می‌شوم.

***

رفتم بخشداری تا ببینمش ولی آنجا نبود. گفتم:‌ آقای فولادی کجا رفته است؟
پاسخ دادند: با قاطر به یکی از روستاهای اطراف رفته. دیگر باید برگردد.
دو ساعت بعد ناصر با لباس کار و پوتین آمد توی بخشداری. هوا خیلی خراب بود و رفت و آمد در منطقه هم آن‎قدر مشکل بود که کسی حاضر نشده بود به آن روستا برود. ناصر رفته بود به روستا تا چند کیلو قند را به دست روستاییان برساند.

***

آمد خواستگاری‌ام. وقتی دونفری نشستیم که درباره آینده با هم صحبت کنیم گفت: ممکن است پس از ازدواج بروم جبهه. تنها تقاضایم از شما این است که مانع جبهه رفتنم نشوید.
نه از دانشگاه رفتنش گفت و نه از بخشدار بودنش. گفت: من می‌خواهم بروم توی سپاه خدمت کنم باید با حقوق کم سپاه زندگی کنیم.

***

برای اشتباهاتی که ممکن بود انجام بدهد مجازات در نظر گرفته بود و آنها را در یک دفتر یادداشت کرده بود؛
غیبت: معذرت خواهی از شخص غیبت شده، واریز مبلغی پول به حساب ۱۰۰ حضرت امام، چند صبح اقامه نماز جماعت صبح در مسجد جامع.

***

راننده تاکسی مقداری از مسیر را که طی کرد یک گوشه نگه داشت و گفت: من نمی‌توانم شما را به مقصد برسانم شما باید همین جا پیاده شوید.
من از برخورد راننده تاکسی خیلی ناراحت شدم ولی ناصر از راننده تشکر کرد و پیاده شد. گفتم: چرا به راننده اعتراض نکردی؟
خندید و گفت: لباس سپاه تنم بود. اگر با راننده برخورد می‌کردم باعث می‌شد مردم از نیروهای سپاه برداشت بدی کنند ما در برابر این لباس مسئولیم.

***

تصمیم گرفتیم حلقه‌های ازدواجمان را به جبهه هدیه کنیم. وقتی رفتیم جلوی مسجد جامع، صندوق جمع‎آوری کمک‌های مردم به جبهه آنجا بود، ولی کسی کنارش نبود ناصر رفت طرف صندوق حلقه‌ها را گذاشت کنار آن و بلافاصله از آنجا دور شد. پرسیدم چرا حلقه‌ها را گذاشتی و آمدی؟ چرا تحویل مسئول صندوق ندادی؟ با جدّیت گفت: ریا می‌شد.

***

نماز می‌خواند و گریه می‌کرد. نمازش که تمام شد رفتم کنارش و گفتم: چقدر گریه می‌کنی؟ بس است دیگر. دوباره اشک از چشم‌هایش جاری شد. گفت: کاش خبر داشتی و می‌دانستی توی جبهه‌ها چه خبر است و بچه‌ها چه‎طوری فعالیت می‌کنند، آن وقت ما راحت اینجا نشسته‌ایم و . . . .
اشک مجالش نداد ادامه حرفش را بزند.

***

اطراف مسجد جامع آن‎قدر شلوغ بود که نمی‎شد با ماشین به آنجا نزدیک شد. تعداد زیادی از اسرای عراقی را نزدیک مسجد جامع نشانده بودند. ناصر از توی یک وانت که گوشه خیابان بود هندوانه برمی‌داشت می‎برید و می‌داد به تک تک عراقی‌ها تا توی گرما اذیت نشوند.

***

«علی آقا ماهانی» را صدا کرد و خواست از چادر بیاید بیرون. علی آقا را برد یک گوشه و گفت: من می‌خواهم وصیت کنم.
ماهانی گفت: جداً داری می‌روی؟
گفت:‌ بله! رفتنی‌ام. می‌خواهم وصیت کنم.
دو سه ساعت درباره تک تک شهدا صحبت کرد و مرتب می‌گفت: من گناهکارم، لیاقت شهادت ندارم.
گفت:‌ همسرم خواب دیده من توی یک جشن بزرگ شربت و شیرینی پخش می‌کردم. شک ندارم که این دفعه خدا بهم پاداش می‌دهد.
هرکدام از بچه‌ها را که می‌دید می‌گفت: دعا کنید سفر آخرم باشد.

***

پرسید: مادر دوست داری من چه‎طوری شهید بشوم؟
گفت: من چه می‌دانم که تو دوست داری چه‎طوری شهید بشوی؟
ناصر گفت: دوست دارم فوری شهید نشوم؛ چند ساعت توی خون خودم بغلطم و درد بکشم تا سختی و رنج جانبازان را هم درک کنم.

***

خمپاره که آمد یازده ترکش به بدنش نشست. وقتی رساندنش به بیمارستان، داشت ذکر می‎گفت: یا حجّة‌بن الحسن(عج) . . . .

*احمد ایزدی


مطالب مرتبط :


برچسب مطلب

, , ,