اخلاقیات در تمدن ها و ادیان باستان

پایگاه فرهنگی ، مذهبی شیعه ها - اخلاقیات در تمدن ها و ادیان باستان

سرآغاز
بر خلاف آموزه های اخلاقی رایج در مصر و بابل، اخلاقیات هندی از همان ابتدا جنبه فلسفی داشت. در نوشته های هندی- و داها- اخلاقیات بخش جدایی ناپذیر تفکر فلسفی و مذهبی را درباره سرشت و خصلت واقعیات تشکیل می دهد. این نوشته ها، ریشه در ۱۵۰۰سال قبل از میلاد دارد و به عنوان کهن ترین نوشته های فلسفی شناخته شده اند و آنچه که درباره نحوه زندگی بیان می کنند می تواند نخستین اخلاقیات فلسفی به شمار آید وداها، از جهاتی به عنوان ادعیه به شمار می روند اما خدایانی که در آنها اشاره شده اشخاص نیستند بلکه جلوه های حقیقت نهایی هستند. در فلسفه ودایی، اصل اساسی جهان و کائنات یا آن واقعیت نمایی که جهان براساس آن بنا شده اصل ریتام (ritam) است که نظریه حق در غرب از آن گرفته شده است. آنها به وجود یک اخلاق در دو جنبه درست و حقیقی قائل بودند که در خود کائنات نهفته است. حقیقت و راستی با یکدیگر پیوند یافته اند تا بتوان پرده های توهم را کنار زد و حقیقت وجود انسان را درک نمود. در این جا، انسان روشن اندیش کسی است که بداند حقیقت چیست و براساس حق و راستی زندگی کند، زیرا حقیقت. و راستی از یکدیگر جدا نیستند و مفهوم مشترکی را تشکیل می دهند. بنابراین اخلاقی که در ذات و جوهر جهان وجود دارد فارغ از جنبه های علمی و کاربردی آن نیست.

این جنبه عملی براساس چهار آرمان شکل گرفته است که عبارتند از: کامیابی، رفاه، وظیفه اخلاقی و کمال روحی یعنی آزاد شدن از وجود محدود. از این نهایت ها، فضایل معینی سرچشمه می گیرند که عبارتند از: صداقت، راستی، خیر خواهی، عدم تعرض، نجابت و خلوص درونی. از سوی دیگر کذب، خود محوری، جادو، زما و صدمه زدن به موجودات زنده، جزو جنبه هایی می باشند که باید محکوم گردند. از آن جا که قانون ابدی اخلاقی بخشی از جهان هستی به شمار می رود رفتار شایسته، رفتاری است که در هماهنگی با جهان هستی باشد و طبیعی است که به همین دلیل، چنین رفتاری می تواند پاداشی شایسته به دنبال داشته باشد. هدف رفتار درست در ریگ ودا، کامیابی، بهشت یا جاودانی یاد شده است. ولی در جایی از ریگ ودا نیز بر رفتار درست بنابر وجدان و فهم شخص، به عنوان یک فضیلت یا ارزش مستقل تاکید شده است.
نکته مهم، تنیدگی حیات اخلاقی مردم هند با نظام طبقاتی بود. در این سرزمین، قانون نامه اخلاقی تقریباً از نظام طبقاتی جدایی ناپذیر بوده و هست. سلوک اخلاقی همان «درمه» بود یعنی آن قانون زندگی که نظام طبقاتی برای هر کس تعیین می کرد. این مفهوم سلوک اخلاقی چندان کهن است که حتی امروزه برای همه هندوان دشوار و برای اکثرشان ناممکن است که خود را اعضای طبقه خاصی ندانند و به اطاعت از قوانین آن مکلف نباشند. اعتقاد هندوان آن بوده که زندگی را فقط بر این فرض می توان فهمید که هر وجودی به کیفر گناهان زندگی گذشته خواهد رسید یا از ثمرات تقوای آن دوره برخوردار خواهد شد. هیچ عملی، بزرگ یا کوچک، نیک یا بد، نمی تواند بدون معلول باشد. هر چه در جهان انجام گیرد فاش می شود. این قانون «کرمه» است یعنی قانون کردار، قانون جهان معنوی. این اعتقاد از نظر زیست شناسی حقایق بسیاری را در بردارد. ما تجسمات مجدد نیاکان خود هستیم و در فرزندانمان دوباره تجسم خواهیم یافت و معایب پدران تا حدی، حتی پس از گذشت چندین نسل به فرزندان می رسد. کرمه، اسطوره ای عالی بود که افراد ددمنش را از قتل و دزدی و دیگران را از تعلل و خست در احسان و اعانه مذهبی باز می داشت. در عوض، حس وحدت و تعهدات اخلاقی را به تمام زندگی می کشاند و بیش از هر تمدن دیگری به قوانین اخلاقی، وسعت کاربردی گسترده و منطقی می داد. کرمه، یکی از آن ابداعات بسیاری است که انسان به عمل آورده است تا شر را جسورانه تحمل کند و با زندگی با حالتی امیدوار روبه رو شود. در الهیات هندو، روان لااقل این تسلی را دارد که فقط باید بار نتایج کردارهای خود را بر دوش کشد و اگر در کل هستی شک نکند می تواند شر را مجازاتی سپنجی بداند و چشم به راه پاداش های محسوس فضایل و اعمال نیک انجام داده خود باشد. «ریته» یا نظم جاودانی در آغاز قانونی بود که ستارگان را در مسیرش نگاه می داشت. اندک اندک قانون راستی هم شد. ریته، آن آهنگ کیهانی و اخلاقی است که هر کس نخواهد سرگشته و نابود شود باید از آن پیروی کند. ریته به نظم اخلاقی، علو و حرمت و به کار آن حتمیت و حقانیت بخشید.
خدایان هندو، ثواب پندارها و گفتارها یا کردارها را از لحاظ باطن (یعنی نیت عامل آن ها) تشخیص می دهند و به نسبت آن ها، پاداش یا مجازات عطا می کنند. بدخواهی، زشت گویی، دروغ، نفرین، بهتان، غیبت، نادرستی، سحر، قمار، نفس پرستی، هرزگی یا زما، دزدی و هر نوع گزندگی به زندگی، گناه محسوب می شود. حال آن که امانت، درستی، همدردی، خیرخواهی، پرهیز از خشونت، راستگویی، سخن سودمند و دلپذیر، پرهیزگاری و تسلط برحواس، ایمان خاضعانه و ریاضت، فضایلی هستند که به نهایت ستایش شده اند. برگزاری نادرست مراسم قربانی، هرزه خواری و پذیرش بی اندازه، از علل دیگر فسادند. حتی معاشرت با گناهکاران می تواند شخص را آلوده کند. ناتوانی از فهمیدن یا اعتراف می تواند از زشتی گناه بکاهد. ولی برای گناهان غیر عمد، اتفاقی یا غیر قابل اجتناب، طلب اغماض می شود. عشق متقابل، احترام و سازندگاری، اطاعت از پدر و مادر، اشتراک هدف، خطاب پسندیده و سودمند و عشق و تعهد زناشویی به اعضای خانواده اندرز داده می شود. زن از مرتبه ای بلند و مهرآمیز برخوردار است و می تواند گاه شوهر خود را برگزیند یا دوباره ازدواج کند.
فلسفه اخلاق در قرن ۵ قبل از میلاد در یونان با ظهور سقراط آغاز شد. رسالت خود می دانست تا پیروانش را به نتایج عقاید و اعمالشان آگاه سازد. جامعه یونان آن زمان در حال تغییر سریع از فئودالیته به دموکراسی صنعتی- بازرگانی بود و تبیین های دینی و اجتماعی که از طریق فرایند طبیعی تقلید اجتماعی و تعلیم خانوادگی از نسلی به نسل دیگر منتقل می شد با دستیابی طبقه بازرگان به قدرت، زیر سوال رفت. قواعد جدید کردار، مستلزم اقتصاد بازاری بود که در آن پول شریف تر از اصل و نسب به حساب می آمد و در آن انسان ها به طور یکسان تنها به عنوان خریدار و فروشنده شناخته می شدند. انسان هایی که می خواستند منصب برگزینند در خانه به عنوان قانون گذاران رعایا و خدمتکاران خانواده تعلیم یافته بودند و به اصل کردار، کلی تر از آنچه به معنای شرافت است نیاز داشتند. این تحول سیاسی و اجتماعی سریع یونانیان، علاقه به ارزیابی عقلانی را قوت بخشید.
در یونان باستان بین نیکی و علایق و منافع شخصی مرزبندی مطلق نبود. آنها پذیرفته بودند که زندگی توأم با فضایل اخلاقی ممکن است مطلوب ترین راه نیل به پیشرفت مادی نباشد. اما، آنها تصور نمی کردند که ثروت و امکانات مادی، عامل اصلی یک زندگی خوب به شمار می رود. دین، در اخلاق مردم تاثیر زیادی نداشت زیرا در آن زمان دین یونانی از آغاز مجموعه ای از مراسم جادویی بود و به اخلاق مربوط نمی شد. در دین یونانی، اجرای صحیح تشریفات سنتی بیش از درستی و پاکی انسان اهمیت داشت و خدایان آسمانی و زمینی یونانیان از لحاظ عفت و شرافت و نجابت سرمشق های عالی به انسان نمی دادند. حتی در اسرار الئوسی، اجرای مراسم بزرگ ترین وسیله رستگاری و رهایی از عذاب به شمار می رفت و پاکی روحی و کرامت اخلاقی مطمح نظر نبود. با این وصف، دین یونانی بر خلاف آن چه در آغاز به نظر می رسد از لحاظ اخلاق به مردم و دولت کمک هایی نهایی می کرد، چنان که مراسم تطهیر گرچه از امور تشریفاتی بودند یونانیان را به عادات اخلاقی خو می دادند. همچنین، خدایان یونانی با همه ضعف های خود کمابیش در نشر فضیلت مؤثر افتادند زیرا معمولاً بر ستمکاران خشم می گرفتند، از متکبران انتقام می کشیدند، دورافتادگان از وطن و نیامندان را پناه می دادند و با قدرت خود، پیمان شکنان را به کیفر می رساندند. مثلاً “دیکه” (خدای عدالت ) ظلم را بی پاسخ نمی گذاشت و “ائومنیدس” (مهربانان)، قاتلان را تا سرحد جنون و مرگ تعقیب می کرد.
یونانیان قرن پنجم، نمونه اخلاق ستوده نبودند. رشد فکری، بسیاری از آنان را نسبت به سن اخلاقی بی اعتنا ساخته و به صورت افرادی غیراخلاقی درآورده بود. جامعه آتن به عدل قانونی و قضایی مشهور بود و لکن مردم آن به ندرت نسبت به کسی جز فرزندان خود عطوفت و هم نوعی ابراز می داشتند. از وجدان خود چندان آزار نمی دیدند و هرگز در فکر آن نبودند که همسایه را چون خویشتن دوست بدارند. در محاورت افلاطون، زندگی به نحوی آراسته و آمیخته با ادب جلوه گر است. لکن در کمدهای آریستوفان از این خاصیت اثری نیست و در سخنرانی های عمومی، اهانت های شخصی را روح بلاغت می شمردند. تعارفات آنان معمولاً قلبی و ساده بود. به کسی تعظیم نمی کردند زیرا این کا در نظر آنان از بقایای دوران پادشاهی بود. غریبان را حتی بدون شناسایی قبلی، به گرمی می پذیرفتند. مهمانی که به خانه دعوت می شد حق داشت که مهمان دیگری را بدون دعوت با خود به آن جا ببرد. اغنیا با بذل و بخشش های عمومی و خصوصی، سخاوتمندی خود را نشان می دادند. کلمه «فیلانتروپی» یا انسان دوستی، لفظاً و عملاً یونانی است. صدقه و خیرات نیز برقرار بود. مؤسسات بسیاری برای پذیرایی بیگانگان، معالجه بیماران، حفظ پیران و فقیران برپا بود. دولت برای کسانی که در جنگ ها زخمی و ناقص می شدند حقوق معین می کرد و تربیت کودکانی را که بدان سبب بی پدر می ماندند خود به عهده می گرفت. مردم یونان بیشتر دوست داشتند که به زیرکی و تیزهوشی موصوف باشند تا به امانت و درستی، و فکر می کردند که امانت، ساده لوحی است. در یونان، یافتن کسانی که از خیانت به وطن امتناعی نداشته باشند آسان بود. رشوه، طریقه شایع ترقی، وسیله فرار از مجازات و راه پیروزی های سیاسی بود. اخلاقیات براساس قومیت بود. گزنفون در رساله ای که درباره تعلیم و تربیت نوشته است صریحاً توصیه می کند: «در وقت معامله با دشمنان میهن از دزدی و دروغ اجتناب نباید کرد». در میان یونانیان، آداب اجتماعی و مذهب، اعمال فاتحان جنگ را محدود نمی کرد. حتی در جنگ های داخلی، رسم معمول آن بود که شهر مغلوب را غارت کنند و هر چه را که زنده بود معدوم سازند. این که مردم اسپارت به آسانی درباره موازین اخلاقی تردیدناپذیر با مردم آتن توافق پیدا می کردند خود دلیل آن است که عدم اعتنا به اصول اخلاقی، یکی از عناصر فعال روح یونانیان بود.
رواق گرایی در سال ۱۵۵ بعد از مسیح در روم مبنای فلسفی قانون روم را تشکیل داد. متفکران رواقی در دوره رومی، آرمان شهر یونانی را به شهرهای بین المللی جهان محوری، تغییر دادند. اپیکتتوس، برده یونانی، وقتی در روم به آزادی رسید مجموعه ای از قوانین انسانی را ارائه کرد. قانون، پایدارترین جنبه مشخص رومی بود و در دوره هادریانوس تشکل نهایی قانون رومی آغاز شد. در دوران حکومت او جانشینان، فلسفه رواقی که حکومت روم را در دست داشت در حقوق روم نیز نفوذ کرد. رواقیون اعلام کردند که قانون باید با اصول اخلاقی توافق داشته باشد و جرم بسته به نیت در عمل است نه در نتایج حاصله.
دین رومی از پاره ای لحاظ، اخلاق بود. تکیه آن بر آئین پرستش چنین معنی می داد که خدایان، نه به نیک منشی بلکه به هدایا و اوراد پاداش می دهند و دعاهای آن نیز کمابیش همیشه خواهان نعمت های مادی یا پیروزی نظامی بود. خدایان جز چند تن، ارواحی هراس انگیز بودند بدون اخلاق و بزرگ منشی. با این وصف، دین کهن روم سرچشمه اخلاقیات و نظم و نیرو در شخص، خانواده و دولت بود. زیرا پیش از آن که کودک بتواند معنی شک را دریابد خمیره سرشتش در پرتو ایمان از فرمان برداری و وظیفه و آراستگی، مایه می گرفت. رومی های تربیت یافته آن زمان، فرمان بردار محافظه کار، وفادار، شکیبا، حرمت گذار، محکم، جدی و اهل عمل بودند. از انضباط لذت می بردند و هیچ گونه ژاژخایی درباره آزادی را نمی پذیرفتند. فرمانبرداری می کردند تا فرمانروایی بیاموزند. حق دولت می دانست که در امور اخلاقی و درآمد ایشان پژوهش کند و ارج ایشان را از روی خدمتشان بر مملکت معلوم گردانند. به فردگرایی و نبوغ بدگمان بودند. از خیال پردازی به دور بودند چنان که حتی نتوانستند اساطیری خاص خود پدید آورند. برای علم محض، مصرفی نمی یافتند و به فلسفه بدبین بودند چون آن را گدازنده اهریمنی باورها و شیوه های کهن می یافتند. به سبب شیوه زندگی ایشان از افلاطون یا ارشمیدس یا مسیح، هیچ دریافتی نداشتند. فقط می توانستند بر جهان فرمانروایی کنند.
از زمان لائوتزه تاکنون، چین فیلسوف پرور بوده است، همچنان که هند، برترین زادگاه فلسفه اولی و دین گسیخته نمانده است. در قرن های ششم و پنجم ق.م، چین همانند ایران، هند و یونان نوابغ درخشانی به عرصه فلسفه و ادب عرضه داشت. لائوتزه، بزرگ ترین فیلسوف پیش از کنفوسیوس است. او به حکمت سکوت، وقوف داشت و عمر بسیار کرد. هر چند که اساساً وجود او مورد تردید است. آنچه همه بر آنند این است که “تائوته چینگ”یعنی کتاب صراحت و فضیلت مهمترین متن فلسفه تائویی است. در کتاب تائوته چینگ، تعالیم اخلاقی نیز وجود دارد که سراسر آنها در دو اصل و دو قاعده، یکی مثبت و دیگری منفی خلاصه می شوند. اصل دستور مثبت آن است که هر نفس آدمی باید در درون وجود خود، طبیعت تائو (=خدا) را متجلی سازد و رفتار و گفتار خود را با سکون و آرامش قوه تائو موزون سازد و با تائو عمل کند ولی بدون من بودن و انسانیت، از محصول تائو بدون تصرف و تملک بهره برد. اما اصل و قاعده منفی آن است که در برابر جریان آرام و نرم طبیعت، مقاومت و مخالفت ساز نکند و در سیر مبارک آن با کردار ناجور، مانع و حایلی ایجاد ننماید و بالاخره کتاب تائوته چینگ می گوید که: انسان باید “وو-وی “یعنی سکون نفس و عدم تعدی و عمل آمیخته به تسلیم و تفویض را به جا آورد. از این سبک رفتار و طریقه نفسانی به خودی خود مهر و محبت حقیقی زاییده می شود و از آن سادگی و بساطتی لطیف پدید می آید. روابط جانداران و آدمیان با یکدیگر بر قاعده استوار رضا و خوشدلی قرار می گیرد همان طور که آن شخص خود را از تمایلات ناپسند نفسانی، مانند خشم و جاه طلبی و آزار به دیگران دور می کند. در حقیقت این قوه منفی نیست بلکه نیرویی مثبت و مفید است.
پس از لائوتزه، معروف ترین فسلسوف تائوئیزم، چوانگ- تزو است که در قرن چهارم قبل از میلاد می زیسته است. از این حکیم سی و سی مقاله به جا مانده است. نویسنده این مقالات در باب اخلاق، فلسفه ای وضع کرده است و می گوید: آدمی دارای دو حس یعنی خصومت و محبت یا جذب و دفع یا رغبت و نفرت است و از این رو، هر دو جنس مختلف با یکدیگر آمیزش کرده توالد و تناسل می کنند ولی هیچ یک از این دو حالت موجد سکون و آرامش مطلق نیستند. سعادت و شقاوت یا امنیت و خطر یا بیماری و تندرستی به تعاقب و توالی می آیند و بر طبق قانون علت و معلول در یکدیگر تفاعل می کنند و می روند.
در سال ۵۵۱ ق.م کنفوسیوس به دنیا آمد. او همه عمر خود را به آموزگاری می گذراند. از او پنج اثر به نام «پنج چینگ» یا «وسنج شرعی» برجا مانده است. او در کتاب سوم خود «شی چلینگ» یا«کتاب چکامه ها» به حیات انسانی و اصول اخلاقی پرداخته است. اعمال خلایق در عصر ظهور کنفوسیوس آلوده به فساد و تباهی شده بود ولی در ذات و نهاد ایشان برای اصلاح و تصفیه، آمادگی و استعدادی وجود داشت. از این رو، او بیش از هر چیز اخلاق را مورد توجه قرار داد. هرج و مرج عصر خود را هرج و مرج اخلاق می دانست و آن را معلول ناتوان شدن عقاید کهن و پخش شکایت سوفسطایی درباره صواب و خطا می شمرد و باور داشت که برای درمان آن نباید به اندیشه های کهن متشبه شد بلکه باید دانشی بیشتر به دست آورد و با ایجاد زندگی خانوادگی منظم، اخلاق را احیا کرد. کنفوسیوس در چنین وضعی گفت که: مردم از جاده مکارم دور مانده اند و ناچار باید به صراط مستقیم باز گردند. روزی کسی از او سوال کرد: آیا در جهان دستوری کلی وجود دارد که بتوان آن را قانون حیات در سراسر عمر قرار داد؟ او گفت: آری، عمل متقابل و آن، این است: آن چه را که بر خود روا نمی داری بر دیگران روا ندار. این سخن که کنفوسیوس در آن قانون حسن رابطه افراد بشر را وضع کرده است شبیه به قانون زرین عیسوی است که در انجیل آمده ولی، در این کلام، قضیه را به صورت منفی ایراد کرده است شبیه به قانونی زرین عیسوی است که در انجیل آمده، اما عیسی مسیح (ع)، قضیه را به صورت مثبت تقریر نموده است. از این جاست که بعضی محققان غرب گفته اند فرمول این حکیم چینی را قانون سیمین باید نام نهاد.
کنفوسیوس در کتاب «تعالیم من» همین دستور اساسی زندگی را به صورت قضیه مثبت نیز شروع کرده که بیان وی کاملاً مطابق با سخن عیسی مسیح(ع) در انجیل می شود. در آن جا گفته است: در زندگی اخلاقی انسان، چهار تکلیف موجود است که من نتوانستم آن ها را به درستی انجام دهم. نخست آن که با پدرم آن چنان رفتار کنم که خود می خواهم فرزندم با من رفتار کنند. دوم آن که به پادشاه خود آن چنان خدمت کنم که می خواهم وزیر من، مرا خدمت کند، سوم آن که با بردار خود آن چنان سلوک کنم که می خواهم برداران من با من سلوک کنند و چهارم درباره دوستان خویش عملی پیش گیرم که توقع دارم آن ها با من پیش گیرند. با این همه باید گفت که دستور اخلاقی او همپایه دستور عیسی(ع) و تائوئیست های چینی نیست، زیرا در برابر دستورهای تائوئیست ها که شعار «جزای بدی را به نیکی» مبنای عمل خود قرار داده اند، قایل به حدی گردید. چنان که گفته اند: روزی از او سؤال کردند که نظر او در باب پاداش بدی به نیکی چیست؟ وی پاسخ داد: «اگر بدی را به نیکی کیفر دهی، نیکی را به چه پاداش خواهی داد ؟»
احسان را به احسان ولی رفتار بد را با عدالت باید مقابله کرد. «از این قرار وی برای دستور عمل متقابل خود که میزان اخلاقیات اوست سرحدی وضع کرد و مردمان بدکردار و ستم پیشه را شایسته احسان ندانسته بلکه آن ها را مشمول حکم عدل و داد می داند. چکیده برنامه کنفوسیوس در کتاب «آموزش بزرگ» آمده است: پیشینیان می خواستند فضلت اعلا را در سراسر کشور پخش کنند، نخست امارت های خود را به خوبی انتظام می بخشیدند، برای انتظام بخشیدن به امارت های خود نخست به خانواده های خود نظام می دادند، برای نظام دادن به خانواده خود، نخست نفوسشان را می پروردند، برای پروردن نفوس خویش، نخست قلوب خویش را پاک می کردند، برای پاک کردن قلوب خویش، نخست می کوشیدند تا در افکار خویش صادق و صمیمی باشند، برای آن که در افکار خویش صادق و صمیمی باشند نخست دانش خود را تا برترین مرز می گستردند، گسترش دانش، زاده پژوهش در احوال اشیا است. بنابراین، خرد در خانه آغاز می شود و بنیاد جامعه، زمانی منظم است که خانواده منظم باشد. کنفوسیوس با گوته، همداستان است که تکامل نفس، بنیاد تکامل جامعه است. از اخلاق مکالمات کنفوسیوس می توان صورت انسان آرمانی او، انسان خردمند، را که ترکیبی از فیلسوف و پارساست به دست آورد. ابر مرد کنفوسیوس، سه فضیلت دارد که یکی در نظر سقراط و دیگری در نظر نیچه و سومی در نظر عیسی مسیح فضیلت اعلا به شمار می رود. عقل، شجاعت و نیک خواهی. آیین کنفوسیوس گاهی «دین لی» خوانده می شود و این کلمه ای ترجمه ناپذیر است که مفهومی اساسی تعالیم کنفوسیوس را تشکیل می دهد. این دارای دو جنبه است:
در مقام اصلی گسترده در رفتار شخصی، این کلمه به معنی آداب دانی در همه چیز یا انجام کار مناسب است، در مقام اصلی گسترده در مسایل اجتماعی، این کلمه به معنی نظم چیزها یا همه چیز در مکان صحیح خود می باشد.
موضع مسلطی که کنفوسیوس در حیات عقلی چین پدید آورد کمابیش بیست و پنج قرن بی رقیب ادامه یافت.
مارکام (markam) در کتابی که تحت عنوان تاریخ ایران نوشته می گوید: ایران تنها کشوری است که در هیچ دوره ای از تاریخ خود هیچ نوع بتی نپرستیده است.
حضرت زرتشت پیامبر ایران باستان بنا به هم داستانی محققان کنونی، حداقل یک هزار و دویست سال قبل از میلاد مسیح می زیسته است. او آئینی آورد که به دین زرتشت معروف شد. دینی که این پیغمبر ایرانی تعلیم فرمود یک آئین اخلاقی و طریقه یگانه پرستی است. هر چند مبادی و معتقدات بازمانده از پیشینیان را پایه و مبنای تعالیم خود قرار داد. ایرانیان زرتشتی، چندان شوقی به تفکرات فلسفی نداشتند و آئین زرتشتی نیز بیشتر به الهیات توجه داشت تا فلسفه. از طرفی، نبوغ عمل پسند ایرانی، تفکر فلسفی را به عنوان کوششی بیهوده در امور غیر عملی نکوهش می کرد. با این همه در میان ایرانیان، تفکراتی در زمینه حقایق جاودان هستی وجود دارد که فلسفه قدیم یونان از آن متأثر شده است. هم چنان که آئین مهر و آئین مانی در ایران تحت تاثیر دین زرتشت برخاستند و بعداً وارد اروپا شدند و افکار فلسفی غرب را به شدت زیر نفوذ درآوردند.
از دیدگاه دین زرتشت، انسان مرکب از جسمی است که در معرض نابودی قرار دارد و روحی که نامیرا و جاودان است مهم ترین قوای روحانی انسان علاوه بر خرد یا عقل عبارتند از: دئنا، یا وجدان، اوروان یا روح، و فره وشی یا فرشته نگهبان. انسان دارای آزادی اراده است و در برابر کردار نیک و کردار بد خویش، مسئولیت دارد. انسان باید بپذیرد که طریق صواب و صلاح یکی بیش نیست و باید میان حق و باطل و حقیقت و دوزخ و خیر و شر، یکی را برگزیند. انسان قدرت دارد که بین اضداد یکی را انتخاب کند. همه چیز به انتخاب او بسته است و آدمی، خداوند سرنوشت خویش است. نقطه اصلی و پایه اساسی اخلاق در آئین زرتشت بر روی این قاعده است که نفس و ضمیر هر فرد یک میدان نبرد دائمی بین خیر و شر است. روزی که اهورامزدا، آدمی را بیافرید او را آزادی عمل اعطا کرد که خود عمل خود را بگزیند یعنی دارای نیروی اختیار گردید که مابین دو راه خطا و صواب، هر یک را بخواهد انتخاب کند. هر چند اهورامزدا، به وسیله نیروی نیکی یعنی سپنتامینو و نیز به دستیاری “وهومنه” (یا بهمن =فرشته پندار نیک و نهاد خوب) همیشه آدمی را به سوی راستی می کشاند ولی در همان حال نیروی زشتی و بدی انگاره مینو نیز در او ظهور یافته در خاطر او همواره وسوسه می کند. از این رو، تکلیف و وظیفه هر فرد بشر آن است که در دل خود مابین آن دو منادی، یکی را اجابت کند. فرشته نیک را اطاعت کرده خوبی را اختیار کند و یا آنکه سخن دیو را شنیده و بدی را برگزیند. البته نیکان بدی را نمی پسندند.
اخلاق زرتشتی در سطحی بسیار عالی قرار دارد و با تمام نیروی خود پندار نیک، گفتار و کردار نیک را تأکید می کند. مقدسات اخلاقی را هرگز نمی توان به صورتی موجزتر از این عرضه داشت و این بهترین چیز است که می توان درباره اخلاق زرتشتی گفت. هر گونه انحرافی که از لحاظ دینی و فلسفی در آیین زرتشت روی داده باشد این نکته مسلم است که موبدان زرتشتی، همواره اخلاق را در یک سطح عالی نگاه داشته اند. یکی از خصوصیات درخور توجه این اخلاق، آن است که به هیچ وجه، التفاتی به ریاضت کشی و عزلت گزینی نداشته است. در وندیداد آمده است: کسانی که نمی خورند، نیرومند نیستند. نه توان نیکوکاری دارند نه برای کشاورزی آماده اند و نه برای فرزند آوری. در رساله «سد در» ذکر شده است: معنی روزه گرفتن، همانا پرهیز از گناهان و همه اعضای آدمی مانند چشم و زبان و گوش و دست و پا باید روزه دار باشند. داریوش بزرگ در فرمان نوشته بر سنگ گفته است: ای انسان، این فرمان اهورامزداست به تو، بداندیش مباش، راه نیکی را رها مکن و آلوده گناه مشو.
پی نوشت:

*عضو هیات علمی بنیاد دانشنامه بزرگ فارسی
منابع:
۱٫ The new encyclopedia of Britannica 1998.,edition15,vol 18
2.تاریخ جامع ادیان، جان بی ناس. ترجمه علی اصغر حکمت، تهران، انتشارات علمی- فرهنگی چاپ نهم ۱۳۷۷٫
۳٫ تاریخ تمدن، ویل دورانت، ج ا، ترجمه احمد آرام، تهران، چاپ ششم، ۱۳۷۸٫
۴٫ تاریخ فلسفه شرق و غرب، ج ا، زیر نظر سروپالی راداکریشنان، ترجمه خسرو جهانداری، انتشارات علمی- فرهنگی، ۱۳۶۷٫
۵٫ Encyclopedia of America, International Edition, vol.22
6. تاریخ فلسفه چین، چوجای و وینبرگ چای، مترجم ع، پاشایی، تهران، نشر گفتار، ۱۳۶۹٫
۷٫ تاریخ فلسفه شرق و غرب، ج۲، زیر نظر سروپالی کریشنان، ترجمه دکتر جواد یوسفیان، ۱۳۶۷٫
۸٫ Wikipedia, the free encyclopedia
9. فصلنامه ی اخلاق در علوم و فناوری، سال دوم، ش ۱و۲، ۸۶٫
۱۰٫نشریه پایگاه نور شماره ۶


مطالب مرتبط :


برچسب مطلب

, ,