چهار رکعت نماز عشق پشت سر«آقا»(رهبر)

هفتمین روز سفر رهبر انقلاب به قم داشت به پایان میرسید اما هنوز توفیق حاصل نشده بود که چشمم به روی چون ماهشان روشن شود، در حین حسرت و فراغ یار بودم که خبر رسید خبری در راه است. ناگهان یکی از دوستان تماس گرفت و گفت: «اگه دوست داری که پشت سرآقا نماز بخوانی، تا ۱۰ دقیقه دیگه جلوی حسینیه امام خمینی باش»، خدا رو شکر کردم و راه افتادم، خودم را به محل قرار رساندم، نفهمیدم چه جوری رسیدم ولی رسیدم.
جلوی محل ورود به حسینیه امام خمینی محل اقامت رهبر معظم انقلاب جمعیت بسیار زیادی تجمع کرده بودند و همه میخواستند که پشت سر «آقا» نماز بخوانند. سیل جمعیت بسیار زیاد بود و وقت اذان هم داشت فرا میرسید، داشتم ناامید میشدم که دوستم به من پیشنهاد داد که از درب دیگر وارد حسینیه شویم.
سریع فاصله دو در را از وسط خیابان صفاییه و از بین خودروهای در حرکت و مردم دویدیم و به درب دوم رسیدیم.آنجا هم دستکمی از درب اول نداشت، کمی گذشت، توی دلم گفتم یا امام زمان ما که لیاقت نداریم چشمانمان به جمالت روشن بشود ولی عنایتی کن که حداقل جمال نایب بر حقت را ببینیم. کمی ایستادیم که اجازه ورود ما صادر شد و راحتتر از اون چیزی که فکرش را میکردم خودم را وسط حسینیه امام خمینی دیدم، اول مات و مبهوت بودم که به اشاره یکی از نیروهای امنیتی رفتم و سر صف نماز نشستم، ناگهان دیدم که «آقا» در محراب مشغول راز و نیاز هستند، اصلا باورم نمیشد، با خودم گفتم «خدایا شکرت، خدایا شکرت که لیاقت دادی که پشت سر آقا نماز بخونم».
کمی دیر رسیده بودیم و نماز مغرب را آقا اقامه کرده بودند، دلم میخواست بروم جلو، صف اول، درست پشت سر آقا، مولا، سرور و رهبر؛ اما نمیشد صفوف به هم پیوسته جمعیت این اجازه را نمیداد، در جای خودم نشستم تا حضرت «آقا» برای اقامه نماز عشا بهپا خواستند. همه بلند شدند، چه صدای دلنشینی همیشه این صدا را از تلویزیون شنیده بودم ولی این بار فرق داشت، صدا آمد «قد قامت الصلوة»؛ نخستین قطره اشک از چشمم افتاد پایین، خواستم اشکایم را پنهان کنم، ولی به بغل دستم نگاه کردم دیدم فقط من نیستم که اشک از صورتم سرازیر است، دیگر خجالت نکشیدم، آخر گریه که خجالت ندارد، این گریه نیست اشک شوق است، اینکه بعد از ۲۷ سال بتوانی پشت سرآقایت نماز بخوانی خب شوق دارد، اشک دارد، شور دارد…
صدای آقا باز هم آمد «اللهاکبر»، به خودم آمدم، نمازم را شروع کردم، «سه رکعت نماز مغرب …»، صدای آقا آمد «بسمالله الرحمن الرحیم» وای که چقدر این صدا دلنشین است، باز هم قطرات اشک جاری شد…
دوست نداشتم این نماز هیچ وقت تمام بشود، آقا رکوع را برای اینکه کسانی که تازه وارد حسینیه شده بودند به نماز جماعت بپیوندند طولانی خواندند« سبحان ربی…»
نماز تمام شد و دل تو دلم نبود تا بتونم چهره آقا را ببینم، کمی جلوتر رفتم و آقا نیز روبهروی ما روی صندلی نشستند، به احترام ادب همه دو زانو نشسته بودند، اصلا باورم نمیشد، فاصله من با آقا کمتر از پنج متر بود، کاش میشد جلوتر بروم، به دست آقا بوسه بزنم…
جمعیت نمازگزار که با دیدن چهره مبارک ولی امر مسلمین سرشار از شور بودند، نزدیک و نزدیکتر میآمدند، آقا نگاه مهربانانهای به جمعیت انداختند و کمی بر روی صندلی نشستند و سپس محل را ترک کردند و مردم با ذکر صلوات برای سلامتی ایشان دعا کردند.
وقتی که «آقا»از میان جمعیت رفتند، آرامشی عجیب داشتم، چند سال انتظار چنین لحظهای را میکشیدم و در حالی که اصلا باور نمیکردم توفیق زیارت امام و رهبرمون نصیبم شد، یاد دعایی که کرده بودم افتادم، از امام زمان خواسته بودم که این توفیق را نصیبم کنند که ایشون دعا را اجابت کردند، پیش خودم گفتم ای کاش روزی برسه که انتظار همیشگی خاتمه پیدا کنه.«اللهم عجل لولیک الفرج».
یادداشت از سید جواد اشرفی
مطالب مرتبط :
برچسب مطلب




ارسال...