زندگی نامه روحانی شهیدعسگری نجفی

پایگاه فرهنگی ، مذهبی شیعه ها - زندگی نامه روحانی شهیدعسگری نجفی

سبز تباری از دیار آبی دریا به سال ۱۳۳۷ در شهرستان بابل دیده به جهان هستی گشود. نامش در کتاب تقدیر چون ستاره‌ای پر از احساس در آسمانها می‌درخشید. در زیر گنبد نیلی آسمان، در سایه سار درختانی سبز، در کنار جالیزهای برنج و صبحی پر حلاوت، نوزادی از تبار باران، چشم در احساس مادر گشود.

او آماده بود تا بر خاکی خیس خوردة از عشق آبرو ببخشد. حماسة احساس، رنج مادری مهربان بود که در نیمه شب ها به وقت گریة نوزاد عشق، وفا را به کودکش ارزانی داشت. موسم پاییز، فصل رقص برگها غزالی تیز پا رو به سوی تجلی می‌رفت تا اندیشه‌اش در باغ علم شکوفه دهد.

الفبای علم دیباچة معرفتی بود که او را به باغ سبز عقل رهنمون می‌کرد. درسش را خوب می‌خواند. روزگار، سیاه و تاریک بود، اما فطرتی الهی او را به سوی سپیدة صبح که در آن امید می‌درخشید، هدایت می‌کرد. او شبانگاهان بر بام خانه و در کوچه و باغها ندای توحید سر می‌داد تا پژواک صدایش کاخ پوشالی ظالمی از تبار نیرنگ و بدی را بلرزاند. کریمانه‌ترین واژه‌ها بر زبان مردی جاری بود که چون خورشید می‌درخشید. او به پیر مراد خود حضرت روح‌الله دل بست، چرا که در او نور خدا را می‌دید. موسم عاشقی و در فصل نوجوانی که آغاز شکفتن است، جذبة دلربای مهدی موعود –عجل الله تعالی فرجه- او را به دیار مردانی کشاند که از چشمه سار توحید می‌نوشند و در کرانه‌های معارف اسلامی جان در جلاء می‌دهند.

عسگری به حوزه رفت و در مدسة علمیه فیضیه مازندران مشغول به تحصیل شد. هویت عاشق در سحر می‌شکفد و او که در فرحناکی صبح الست جام «قالوا بلی» را سرکشیده بود، حال در مستی سحر جان را در تب و تاب بندگی به میهمانی به نجوایی عاشقانه می‌برد. حجره فضایی کوچک اما روزنه‌ای به سوی خدا بود. در لوای قال الباقر و قال الصادق-علیهما السلام- بازار اندیشه‌اش را رونق بخشید. آن هنگام که شیپور جنگ نواخته شد شور رستن از خاک و رسیدن به افلاک او را به جبهه کشاند. شور حماسه با شعوری آسمانی، ققنوس دلش را در آستین نمرود زمان می‌زد تا بهشت را در پاره‌های گداختة آهن بیابد. صفیر گلوله‌ها ردی از عشق بر تن او به جا نهادند. او در عملیات بیت المقدس ۷ در سرزمین شلمچه در ۲۳/۳/۱۳۶۷ در خلسة عشق، رقص مستانه کرد و در شکوه آفتابین شهادت به آسمان پرکشید. پیکر مقدسش ده سال در خاک شلمچه بود و زائر آن قبر گمنام، فرشتگان بودند که با یاس کبود هبوط می‌کردند تا بر عشقش ارج نهند. آنجا بود که ستارگان خندیدند و مرغان سپید عشق، تا ایمان افق پریدند. «مبارک باد وصال یار بر عاشقان کوی دلدار


مطالب مرتبط :


برچسب مطلب

, , , ,